۶ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

شنبه 8آذر ماه 65

          https://telegram.me/noone_ezafe  
رضا مرد، یعنی شهید شد، رضا در تاریخ چهار شنبه 4 آذر وقتی هواپیماهای عراقی راه آهن اندیمشک را بمباران کرده اند شهید شد. آن قدر غمگین و ناراحت هستم که نمی دانم چه بگویم. مامان و تهمینه  تازه دیروز فهمیده اند که چه اتفاقی افتاده، ولی من از پنج شنبه می دانستم که ممکن است رضا مرده باشد. بابا زودتر فهمیده بود که یک بمباران وحشتناک در اندیمشک صورت گرفته، جوری که آسمان پر از هواپیما شده و عراقی ها یکی دو ساعت اندیمشک و راه آهنی که رزمنده ها را به جبهه می رساند بمباران کرده اند، بعد به من و سهراب گفت که می خواهد برود اندیمشک تا ببیند چه خبر است. خیلی احساس ناراحتی می کرد و نمی توانست تحمل کند. گفت؛ نباید بگذارید مادرتان بفهمد من کجا هستم. من به همه می گویم می خواهم بروم اصفهان برای کارهای بازنشستگی ام.
از این که بابا فکر می کند باعث و بانی این اتفاق بوده خیلی ناراحت هستم، این که فکر می کند اگر زودی اجازه می داد که تهمینه با رضا نامزد کند او هم زودتر به جبهه می رفت و این اتفاق در این روز بخصوص برای او نمی افتاد دلم می گیرد. اما سهراب به بابا گفت: این هیچ ربطی به او ندارد و اگر این روز نمی شد یک روز دیگر ممکن بود این اتفاق برای او بیفتد. گفت: باباجان خودت که بهتر می دانی، جنگ است خاله بازی که نیست!
خبر شهادت رضا زودتر از خبری که بابا قرار بود برایمان بیاورد رسید. مامان همین که فهمید رضا شهید شده انگار کن نامزد خودش شهید شده باشد شروع کرد به جیغ و داد و زدن خودش و گریه کردن و بعد خودش حدس زد که بابا هم باید رفته باشد اندیمشک و اصفهان رفتن دروغ است، برای همین  تا برگشتن بابا شلوغ کاری کرد، طوری که حتی تهمینه به مامان می گفت: تو رو خدا این طور نکن، بابا زودی بر می گردد. بابا یک ارتشی قدیمی است هزار تا راه و چاره بلد است، او بر می گردد.
امروز صبح بابا رسید و باید بگویم خیلی درب و داغان بود. معلوم بود حتی حسابی گریه هم کرده است. از چیزی که در اندیمشک دیده بود حیرت کرده بود. به هر حال مامان باز هم ول کن نبود و باز هم گریه می کرد آخرش بابا رفت توی آشپزخانه مامان را گرفت و شروع کرد به تکان دادنش و گفت: زن حسابی تو به جای این که بگذاری دخترت احساسش را بیرون بریزد خودت شروع کرده ای به داد و بیداد به او فرصت نمی دهی خودش را خالی کند. به جای این که کمک کنی این دختر زخمش ترمیم بشود تو هی خودت نمک می پاشی به زخم. مامان هم اول به چشمهای بابا خیره شد و بعد ساکت شد، بابا هم بغلش کرد و سرش را بوسید.
مامان هم زودی از فرصت استفاده کرد و گفت: علی نمی بخشمت اگه یک بار دیگه سرخود پاشی بری جبهه.
تهمینه اولش خیلی گریه و زاری کرد و غمگین بود ولی یواش یواش دیگر آرام شد و حالا دیگر اصلا حرفی نمی زند. من اصلاً گریه ام نمی آید ولی قلبم خیلی فشرده است و ناراحتم. منیژه اما از دیروز گیر داده است راه می رود توی خانه و نوحه آهنگران می خواند و اعصاب همه را داغان کرده.
 راستش رضا موقع خداحافظی جوری خداحافظی می کرد که همه ما یک جورهایی احساس می کردیم این خداحافظی آخر است. یک جوری مثل این که بگوید: من را ببینید من دارم می روم ولی دیگر باز نخواهم گشت. این را آن روز ننوشتم چون می ترسیدم که شاید این طور نباشد. ولی حالا می نویسم چون اتفاق افتاد.

هیچ نظری موجود نیست: