۱۰ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

سه شنبه 2 دی ماه65

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۳۱.۱۲.۱۵ ۱۷:۴۹]
 https://telegram.me/noone_ezafe                                   
سیاوش رفت، امروز وقتی بیدار شدیم سیاوش رفته بود، شبانه از خانه زده بود بیرون و به هیچ کس هم چیزی نگفته بود. یک نامه هم نوشته بود برای مامان برای معذرت خواهی و خداحافظی با چند عکس از خودش با لباس غواصی، مثلاً برای آن که مامان خوشش بیاید، اما مامان خیلی ناراحت شد و شروع کرد به دیوانه بازی و نامه و عکس ها را هم پاره پاره کرد و جیغ و داد راه انداخت و گفت این بچه حتی روی زمین هم نمی تواند درست راه برود، چه برسد به این که بخواهد برود زیر آب با عراقی ها بجنگد و به بابا گفت: تقصیر اوست که هیچ چیز به او نمی گوید و یک طور رفتار می کند که سیاوش فکر کند که او راضی است از این که برود جبهه، یک ساعت بعد از این که خوب گریه هایش را کرد، پشیمان شد از این که نامه و عکسها را پاره کرده و نشست کف آشپزخانه و با گریه و زاری شروع کرد به بوسیدن وکنار هم گذاشتن تکه پاره های نامه و عکسها و هی با خودش گفت: دستم بشکند که عکست را پاره کردم، دستم بشکند که نامه ات را پاره کردم.
بله روز ما اینطوری شروع شد! و با این ترانه های زیبای مامان از خواب بیدار شدیم. و معلوم است که تا آخر شب چطور پیش رفت.
نمره بعضی امتحان های ثلث اول را داده اند، جبر شده ام20، انشاء 20، ریاضی جدید( حتما 20 می شوم هنوز نداده اند)، فیزیک 19/25، هندسه 18، شیمی 14، زیست شناسی 11، دانش اجتماعی 10/75، انگلیسی 9/5، نمره بقیه درس ها را هنوز نداده اند.
امروز زودتر از موقع رفتم کلاس نقاشی، فقط برای آن که وضعیت خانه خیلی ناراحتم می کرد. هنوز در آموزشگاه را باز نکرده بودند. اما من فکر کردم حتما کسی آنجاست. چون در اصلی ساختمان باز بود. من هم رفتم بالا و زنگ زدم که دیدم بله مرجان خانم با چشمهای پف کرده در را باز کرد. رفتم تو، او هم زیاد تلاش نکرد که نگذارد من بفهمم گریه می کند. من ناراحت و غمگین توی اطاق ورودی نشستم او هم نشست پشت میزش به گریه کردن و دماغ بالا کشیدن.
بعد از چند دقیقه با همان حالت گریه گفت: خیلی زود اومدی؟
گفتم: چون توی خانه همه گریه می کردند و غمگین بودند، زدم آمدم این جا، تا کمتر غم و غصه ببینم.
همان طور که گریه می کرد خنده اش گرفت و گفت: آخی طفلکی، همه جا گریه و زاری می بینی،  تو خونه شما دیگه چرا گریه و زاری بود؟
گفتم: برای این که برادرم بی خبر رفت جبهه و مامانم نمی خواست بره.
با ناراحتی گفت: وای خدایا چه وحشتناک!   حالا خوبه مامانت از اون مامان ها نیست که با افتخار بگه خودم پسرم را راهی کردم.
گفتم: نه بابا اگه از این حرفها بهش بزنی ناراحت می شه، داداشم از دست مامانم فرار کرد وگرنه نمی ذاشتش که بره.
سرش را تکان داد و گفت: عیسی هم دیروز رفت جبهه، مجید خیلی ناراحته، از یه طرف اعدام آقا مرتضی از یه طرف رفتن عیسی!
با چشمهای گشاد شده نگاهش کردم، تعجب من را که دید گفت: وای نمی دونستم تو هم آقا مرتضی را می شناختی! بیچاره را اعدام کردند . و بعد دوباره زد زیر گریه و با گریه ادامه داد، دوست صمیمی عیسی بود یه وقتی هم محله ای بودند، از بچگی با هم بزرگ شده بودند.
با تعجب گفتم: مگه آقا مرتضی چکار کرده بود؟ مجاهد بود یعنی؟  جایی را بمب گذاری کرده بود؟
باز هم اشکش را خشک کرد و گفت: نه به خدا خیلی آدم معمولی بود از این توده ای های قدیمی. آزارش به مورچه هم نمی رسید. خودت که دیده بودیش خیلی مهربون بود. نمی دونم حتماً اشتباه شده! حتماً یکی باهاش دشمنی کرده، آخه قرار نبود اعدام بشه، حالا تازه باید دوران محکومیتش را می گذروند.
لال شده بودم، نمی دانستم چه بگویم، چرا همه دارند همدیگر را می کشند؟ الان دارم اشک می ریزم برای آقا مرتضی. همینطور صورت آقا مرتضی جلوی چشمم است.  بیچاره آقا مرتضی خیلی مهربان بود. قلبم یک جوری شده است. ای کاش لااقل شهید می شد. شهید می شد می گفتی یک نفر دیگر از یک جای دیگر به کشورت حمله کرده و تو را کشته چون تو را نمی شناسد و نسبت به تو احساس خطر می کند. اما وقتی اعدام می شویم یعنی یکی از خودمان در کشورخودمان ما را کشته.
امروز آقای آل پاچینو آمد اما اصلا انگار در کلاس نبود. یک جای دیگری بود. شاید با عیسی رفته بود جبهه. شاید با مرتضی توی گور.
https://telegram.me/noone_ezafe

۱ نظر:

بابک گفت...

شاید صد 200 حتا 400 سال دیگه معلوم بشه که اگه مغول ها یا اعراب دوباره به ایران حمله می کردن بهتر از حملۀ خودی ها بود یا نه. من فکر می کنم بهتر بود ولی این از روی احساس درد و ناامیدیه نه عقل و منطق
برای ایران امیدوارم که من اشتباه می کنم