۲۲ آذر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

یاد ایام



ظرفها را می شستم و غرق شده بودم در خاطرات چهارده پانزده سالگی ام، ناگهان یادم به یکی از دوستان دوران نوجوانی افتاد. خانواده ای پرجمعیت بودند. این برای دوران ما اتفاق عجیبی نبود. اما نهضت به دنیا آوردن بچه در خانواده آنها آن قدر جدی به نظر می آمد که مادر تا دم یائسگی زاییده بود. آخرین بچه سندرم داون داشت یک دختر بامزه شش هفت ساله.
هیچ وقت دوست نداشت به خانه شان برویم. (دوستم را می گویم) ما یک گروه شلوغ و خانه خراب کن بودیم و گاه گداری سرهمدیگر خراب می شدیم احتمالا یک روز نوبت او رسیده و ما بی معطلی در یک اقدام انقلابی از دیوار خانه شان بالا رفته و زندگی شان را فتح کرده بودیم. وقتی برای اولین بار خواهر کوچکش را دیدم. احساس می کردم یکی از دلایلی که او زیاد تمایلی به پذیرفتن ما در خانه شان نداشت همین دختر بچه بود.
بقیه چیزها چندان اهمیتی نداشت، در دوران ما داشتن خانه کوچک و نداشتن زلمب و زیمبوی زندگی های امروزی چندان چیز بازدارنده ای نبود. تقریباً همه آدم هایی که می شناختم در یک سطح زندگی می کردند. اگر تفاوت هایی بود خیلی کم و ناچیز بود که اصلا به چشم نمی آمد و یا این که آدم ها زیاد در قید و بند چشم و هم چشمی نبودند.
خانه شان کوچک بود و آن ها ده، یازده خواهر و برادر. از همه رقم، انقلابی، غیر انقلابی، خوش تیپ و خوش لباس، بدقیافه و بد لباس، تحصیل کرده و درس خوان، هنرمند و حساس، بی سواد و معتاد. اصلا یک جور، ناهمگونی عجیبی در این خانواده به چشم می خورد. تک تک بچه ها را انگار کن پدر و مادرهای جداگانه ای به دنیا آورده اند.
یکی از برادرهای بزرگ بی نهایت خوش قیافه و خوش لباس بود، خیلی هم خوب حرف می زد و روابط عمومی عالی داشت. بهترین و گران قیمت ترین ادکلون ها را می زد. برای خودش امپراطوری جداگانه ای داشت. مریم می گفت: داداشم یه عالمه کشته مرده داره، هم زمان چهار پنج تا دختر عاشقشن.
راست می گفت، خود ما در همان دیدار اول که با دوستان به خانه شان رفتیم یکی دو تلفات دادیم.
 (و همین شد بهانه ما برای سرکشی هفتگی از خانه شان تا پایان دبیرستان)
یک از برادرهایش خیلی مهربان، آرام و هنرمند بود. سادگی فقیرانه ای در لباس پوشیدن و طرز برخورد داشت، کمتر حرف می زد و بیشتر لبخند به لب داشت. در انزوای هنرمندانه ای به سر می برد. به نظر می رسید به همان زیبایی برادر بزرگتر است اما زیاد دربند نبود. موهای بلند و مواج داشت تا روی شانه و ریش کم پشت و چشمهای سرمه ای عمیق.
یکی از خواهرهای بزرگتربه نحو شگفت انگیزی جذاب بود، به دلایلی که هیچ وقت نفهمیدیم نامزدی اش را بهم زده بود و جور بخصوصی از غمگینی مرموزی لذت می برد. حرف و حدیث هایی پشت سرش بود! ظاهراً با همان نامزد بهم زده، ارتباطاتی پنهانی داشت.
بقیه برادرها و خواهرها معمولی بودند. مثل خود ما، نه آن قدر زیبا که متفاوت شوند. نه آن قدر متفاوت که به چشم بیایند.
ظرفها را می شستم و آدمها را به خاطر می آوردم. هیچ نفهمیدم جمشید کی آمده است، از پشت بغلم کرد و گفت: دستت را نبری!
داشتم تیغه غذا ساز را می شستم.
ادامه داد: لامصب خیلی تیزه، دفعه پیش که می شستمش دستم را بریدم، تا دیروزجاش درد می کرد. خیلی عمیق می بره.
گفتم: حواسم هست.
و دوباره غرق شدم در زندگی آن دوست دوران نوجوانی. سرم را بوسید و رفت گفت: می رم بچه رو می رسونم کلاس، یه سری هم به محسن می زنم.
گفتم: هووووم، باشه.
یادم به این آمد که میان آن برادرها و خواهرا جور بخصوصی ارتباطات معنا دار وجود داشت. در همان خانواده هر کس دار و دسته خودش را داشت وهر دسته یک سرگروه که دسته را پیش می برد. به نظر می آمد پدر هیچ نقش محوری جز ازدیاد دار و دسته برعهده نداشت.
خوب معلوم بود که این دوست ما در دار و دسته برادر خوش قیافه است. او برایش لباس و کفش می خرید و داری اش می کرد. در عوض خواهر کوچکتر هم به نحو درخور تحسینی برادرش را ستایش می کرد، اطاقش را تمیز می کرد و لباسهایش را می شست.
برادر هنرمند محجوب، هوای خواهر سندرم دانی را داشت به طوری که خیلی وقت ها روی دوش می نشاندش و به خیابانش می برد برای خرید خوراکی.
خواهر جذاب که در یک تولیدی پوشاک کار می کرد با یکی از برادرهای لات و لوت هم پیمان بود و یک خواهر کوچکتر از خود را تر و خشک می کرد.
یکی از برادرها رفته بود جبهه، یک برادر دیگر معتاد شده بود، یک خواهر هفده هجده ساله داشتند که زیاد درس می خواند و فکر می کنم آخرش پزشکی یا دندانپزشکی قبول شد که یک مدتی در دارو دسته برادر خوش تیپ بود ولی در نهایت به دسته برادر هنرمند محجوب پیوست.
یادم به این آمد که یک بار برادر هنرمند محجوب به من یک عروسک چوبی داد. یک عروسک چوبی که خودش ساخته بود. کجا گذاشتمش؟
آخ دستم را بریدم. شستم را بریدم بدجور.
فردا می روم تمام دفترهای خاطرات نوجوانی ام را می آورم، سی سال به عقب بر می گردم تا بلکه هم یادم بیاید عروسک چوبی را کجا گذاشته ام.

۳ نظر:

ندای غرب (میثم منیعی) گفت...

با عرض سلام
خیلی خوشحال شدم از به روز شدن وبلاگ شما، امیدوارم همیشه سلامت باشین و چراغ این خونه مجازی آرامش بخش رو که مهمانان بسیاری دارد از جمله من، روشن نگاه دارید. با احترام و سپاس فراوان و با آرزوی موفقیت و سربلندی برای شما
میثم منیعی

می خواهم شروع کنم به خوندن مطالب شما ولی اونقدر خوشحال شدم گفتم اول خوشحالیم رو ابراز کنم.

خارخاسک هفت دنده گفت...

متشکرم از لطف شما

بابک گفت...

بالا رفتن از دیوار و فتح خانه ی همسایه را که خواندم، گفتم خودشه. خارخاسک برگشت
چقدر اسکرول کردم تا این محله ی غیبت کبری را پیدا کردم! با اینکه هفشده ماه گذشت، ناامید نمی شدم. اووووووه چقدر هم بار گذاشته اید. خوراک شبها در اومد (سربالایی، چون عادت منظم خواندن دارم) قلم تان را "میس" کرده بودم ولی باید ببینم قلم نوجوانی چطور بوده.
گربه ی گم شده هیچوقت پیدا شد؟