۸ دی ۱۳۹۴

سه شنبه 25 آذر ماه 65

 https://telegram.me/noone_ezafe                                                  
در حالی که من خیلی خوشحال هستم از آمدن سیاوش، آقای آل پاچینو هم خیلی خوش حال است از آمدن برادرش از جبهه، به نظر می آید همه ی رزمنده ها را این روزها فرستاده اند مرخصی، این را از سیاوش هم پرسیدم، با خنده گفت: شاید قرار است بعدش عملیاتی درپیش باشد، ما را فرستاده اند که تجدید قوا کنیم.
 امروز این را هم فهمیدم که عیسی برادر آقای آل پاچینو از همان پایگاهی به جبهه می رود که سیاوش، یعنی چون ما در یک خیابان زندگی می کنیم، مهمترین پایگاه بسیجی که برادرهای ما را هم به جبهه می فرستد یک جاست! "پایگاه مقداد"، واقعاً جالب نیست؟  اگر تهمینه هم برود همان کلاس خیاطی که محبوبه می رود نور علی نور می شود. من با مریم هم مدرسه ای هستیم. تهمینه و محبوبه با هم در یک کلاس خیاطی هستند. عیسی و سیاوش هم با هم در یک پایگاه هستند. چقدر ارتباطات معنی داری بین من و آقای آل پاچینو وجود دارد!
 از سیاوش در مورد برادر آقای آل پاچینو هم پرسیدم که ببینم او را می شناسد یا نه؟ البته نگفتم: تو برادر آقای آل پاچینو را می شناسی؟  که، گفتم: من یک دوستی دارم به نام "مریم ملک محمدی" برادرش هم در جبهه است و الان مثل تو آمده مرخصی و اسم و فامیلش را گفتم، او هم او را شناخت و گفت: ما در یک جبهه نیستیم ولی  این کسی که تو می گویی یکی از فرمانده هان بسیج همان پایگاه  است و کلا از آن آدم هایی است که  پیش رزمنده ها خیلی اعتبار دارد.
ههه واقعاً که؛  یک  برادرش آن جا در جبهه حق علیه باطل می جنگد. یک برادرش با دخترهای مردم از آن کارها می کند. یک برادرش را با هرویین گرفته اند، یک برادرش هم نامزد خواهرش را چاقو زده است! ( اینها را از فاطمه فهمیدم) خدا را شکر ما دیگر از این کارها تویمان نیست. مگر این که منیژه بزرگ شود و نشان دهد که می تواند یک شرور به تمام معنی باشد.
امروز بلاخره آقای آل پاچینو آمد کلاس نقاشی، خیلی خوشحال بود و حتی با من هم کمی شوخی کرد و گفت: دیگر شکل و قیافه ام دارد شبیه نقاش ها می شود.
بعد هم وسط کلاس یکی از شاگردها را فرستاد رفت شیرینی ناپلئونی خرید، آورد و به همه تعارف کردند. بعد با هم رفتیم توی اطاق استاد اخوت شیرینی و چای خوردیم ومن فهمیدم چون برادرش از جبهه آمده است استاد اخوت مجبورش کرده شیرینی بدهد. من خیلی دوست داشتم این برادرش را که از همه بزرگتر است ببینم. یعنی اگر آن اتفاق توی خانه مریم اینها با منصور نمی افتاد، حتما باز هم یک برنامه ای می ریختم تا بروم این یکی برادرش را هم ببینم.
آل پاچینو کلی از برادرش تعریف کرد. این که او در دانشگاه پلی تکنیک درس می خوانده و مهندس الکترونیک است و اصلا آدم خاصی است و خیلی شریف است. استاد اخوت هم گفت؛  او را دعوت کند آن جا تا بیشتر با هم آشنا شوند.
اما آل پاچینو سرش را تکان داد و گفت: نه، زیاد اهل این جور جاها نیست و توی عوالم خودش سیر می کند.
این طور که فهمیدم آقای آل پاچینو میانه اش با این برادرش خیلی خوب است. برعکس آن که با منصور و آن یکی برادرها زیاد ارتباطی ندارد. خوب است دیگر، آدم های خوب حسابشان را از آدم های بد جدا کرده اند.
(تا یادم نرفته بگویم یک موضوعی خیلی برایم عجیب است، این که تا قبل از این مرجان اصلا از نبودن آقای آل پاچینو دل تنگی نمی کرد و اصلا یک جوری با او برخورد می کند انگار هر روز او را می بیند. این خیلی من را مشکوک  و ناراحت کرده است. یعنی این ها کجا همدیگر را می بینند؟)
https://telegram.me/noone_ezafe

هیچ نظری موجود نیست: