۲ دی ۱۳۹۴

شنبه 17 آبان ماه 65

مراسم خواستگاری به خوبی و خوشی تمام شد. آقای داماد با درب و داغان ترین مدلی که یک پسر می تواند بیاید خواستگاری آمده بود خواستگاری، ریش و سبیل نزده و موهای بلند و پریشان، شیخ پشم الدین کشکولی هم نمی توانست این طوری خودش را به مجلس خواستگاری برساند. من به محض این که داماد را دیدم به تهمینه گفتم:  بابا شپش های ما از سر این داماد هم زیاد بودند. ای کاش حمام نمی رفتیم و دست جمعی با هم می نشستیم شپش می گرفتیم. که البته تهمینه خیلی ناراحت شد.  به او گفتم: اگر قرار باشد از همین اول بسم الله حتی شپش های این پسره را این قدر تحویل بگیری محال است دیگر به چشم یک خواهر به تو نگاه کنم. 
البته امروز را کوتاه آمد، به خدا در گذشته اگر ما این اداها را برای تهمینه در می آوردیم حتماً کبابمان می کرد. منتهی خوب موقعیتی به دستم آمده باید انتقام تمام روزهای گذشته را از او بگیرم. فردا هم باید من را بستنی ایتالیایی مهمان کند.
و اما بابا، اول دلش نمی خواست من و منیژه بیاییم توی اطاق خواستگاری اما سودابه و مامان مخالفت کردند و گفتند: آبروریزی نکند و قضیه را جدی نگیرد گفتند، این مهمانی است و اینها فامیل دورمان هستند، بهتر است مثل یک مهمانی رفتار کنیم.
رضا کاملا دست و پایش را گم کرده بود و وقتی می خواست نفس بلند بکشد مدام یک صدایی مثل خرناس از بینی اش بیرون می داد. بعد هم موقع پذیرایی خودش را طوری توی سینی میوه ها انداخت که همه ی میوه ها پخش زمین شد. من خدا خدا می کردم موقع چای برداشتن دیگر گند نزند که خدا را شکر  نزد. اما وقتی قرار بود بروند با تهمینه توی یک اطاق دیگر صحبت کنند چنان از جایش بلند شد که اگر محمود شوهر سودابه نگرفته بودش با سر می رفت توی دیوار، من نمی دانم با این دستپاچگی این آقا چطور توی جبهه دوام آورده، این نشان می دهد برای پسرها مراسم خواستگاری به مراتب از جبهه جنگ سنگین تر و خطرناک تر است. خدا را شکر رضا چندان حزب الهی نیست، یعنی از آن حزب الهی هایی که سرشان را پایین می اندازند و می ترسند به چشمهای زنها نگاه کنند نکند که کار بدی ازشان سر بزند. اما خیلی مومن است و اهل نماز و این ها، جالب است که این چیزهایش هم با این عشق و عاشقیش جور در نمی آید. وقتی اینها برگشتند (که البته هر پنج دقیقه یک بار من با یک بهانه ای می رفتم توی اطاق که سردر بیاورم دارند با هم چه می گویند. بس که این روزها تهمینه تودار شده است و کمتر اسرار زندگی اش را برملا می کند). بابا ماجرای جبهه رفتن او را پیش کشید این که کی از جبهه بر می گردد و کی می خواهد ازدواج کند؟ رضا هم گفت: این بار، بار آخری خواهد بود که برود جبهه و بعد از آن می آید و دیگر ازدواج و کار و اینها.
ولی بابا با نامزد کردنشان به این زودی موافقت نکرد گفت: اول بروید جبهه و برگردید بعد ازدواج کنید و گفت: این طوری نه شما می توانید خوب بجنگید و نه دختر من می تواند کنکور درست و حسابی بدهد. 
حاشیه: البته نه این که حالا می تواند کنکور درست و حسابی بدهد؟
 من از امروز اسم رضا را می گذارم " روزی به زودی" این اسم یکی از شخصیت های دشمن عزیز است که قبلاً خوانده بودم و فکر می کنم به رضا بیاید. برای تهمینه هم بهتر است که کمتر رضا رضا کند.

۲ نظر:

بابک گفت...

عالی بود
از این جا ببالا میخوام دیگه همش کامنت نذارم. اینطور که بوش میاد همه شون خوب خواهند بود
6-5 تا یکبار چیزی می نویسم که ببینید چه خوانندۀ وفاداری هستم
خوب موقعیتی به دستم آمده باید انتقام تمام روزهای گذشته را از او بگیرم. فردا هم باید من را بستنی ایتالیایی مهمان کند
برای یک دختر خانم 14-15 ساله از این بهتر نمیشه خاطرات طنز نوشت

ناشناس گفت...

شروع کردم همه پست های الپاچینو رو بخونم...این پست عالی بود و خیلی خندیدم...خیلی نوشته هاتون رو دوست دارم...خیلی. فاطی