۴ دی ۱۳۹۴

جمعه 23 آبان ماه 65



با چه بدبختی توانستم بروم تولد استاد اخوت و چقدر مامان و بابا من را اذیت کردند، تازه با اینکه گفته بودم می خواهم بروم تولد دوستم "معصومه پرهیزگاری"،  باز هم آن قدر من را سیم جین! کردند که نزدیک بود اشکم در بیاید. بعدش هم که تهمینه برای این که پیرهن دکمه دار سفیدش را بدهد چقدر گدابازی درآورد، کلی مجبور شدم التماسش کنم.  و  آخرش منیژه پایش را کرده بود توی یک کفش که من هم می خواهم بیایم که خدا را شکر بابا گفت باید بماند و مشق هایش را بنویسد.  تا این که  بلاخره از خانه زدم بیرون حتی نتوانستم یک ماتیک کوچک بزنم. فقط موهایم را سشوار کشیده بودم. خدا را شکر موهایم خیلی بلند و قشنگ هستند وگرنه که باعث آبروریزی می شد رفتنم.
  خانه استاد اخوت همانجا نزدیک آموزشگاه در خیابان نواب ته یک کوچه باریک است. خانه شان حیاط قشنگ و زیبایی داشت با یک باغچه قشنگ پر از گل های رز پُرپَر و کوکب های مخملی و یکی دو درخت بزرگ. چند گلدان بزرگ یاس سفید هم توی ایوان بود. من برای استاد کتاب شعر " ای شمع ها بسوزید" "معینی کرمانشاهی" را خریده بودم. این کتابی است که بابا تازه خریده بود و خودش مدام شعرهایش را می خواند بخصوص" عجب صبری خدا دارد" را، ( آن قدر که حتی ما هم بیشتراین شعر را حفظ کرده ایم)
من تازه اولین بار بود که زن استاد را می دیدم او یک خانم پیر خیلی مهربان عینکی بود با قد متوسط  و کت دامن زرشکی پوشیده بود و مدام می خندید و تا من را دید چندین بار من را بوسید و گفت: استاد خیلی از تو تعریف می کند و من خیلی دلم خواستم ببینم این دختر جوانی که دل شوهر من را برده چه شکلی است و حالا که تو را دیدم فهمیدم که بیچاره حق داشته این قدر از تو خوشش بیاید.
من که خیلی خجالت کشیده بودم چیزی به او نگفتم و فقط هدیه ام را دادم که او ببرد بگذارد توی هدیه ها. بعد هم خود استاد آمد خیلی خوشحال بود به شلوارش از این دوبنده های کشی بسته بود و موهای سفیدش  را هم  پشت سرش بسته بود. با خنده به من گفت: تو هم به من هیچی نگفتی باباجان، چرا بهشان نگفتی جشن تولد مال جوانهاست، آنها از کیک و شمع و کادو خوششان می آید از من دیگر این حرفها گذشته و اینها را، همه را درحالی می گفت که از خوشحالی قند توی دلش آب شده بود. من فقط به استاد لبخند زدم چون راستش تازه توی خانه استاد بود که یکهو احساس غریبگی کردم. قبلش فکر می کردم مثل تولد دوستهای خودم است که همه هم سن و سال هستیم و تا بهم می رسیم می پریم می رویم ماتیک و سایه و اینها می زنیم و بعد می رویم توی ضبط نوار می گذاریم، روشنش می کنیم، می رقصیم و برک می زنیم و خوراکی می خوریم. ولی اینجا باید می نشستیم و مثل پیرو پاتال ها! رفتار می کردیم.
چون خود استاد بچه ندارد مهمان های استاد هم، همه آدم بزرگ ها بودند و من از همه کوچکترشان بودم. البته تعدادشان زیاد نبود ولی بینشان آدم های جالبی وجود داشت. اول از همه آقای آل پاچینو بود که البته اولش زیاد هم به من محل نمی داد ولی آخرش یک چیزهایی شد که بعداً می گویم. مرجان خانم! هم بود، یک پیراهن قرمز گلدارخیلی بدجور پوشیده بود که اصلا به او نمی آمد و خیلی تنگ بود و مثلا فکر می کرد خیلی خوشگل شده است با آن کفش پاشنه بلند قرمز، موهای مشکی بلندش را هم  بیگودی کرده بود و یک عالمه هم بزک دوزک راه انداخته بود و مدام دور و بر آل پاچینو می پلکید، بعد یک خانمی بود با موهای کوتاه پرپشت و رنگ کرده، هم سن و سال زن استاد که به او می گفتند "دلکش"  و برایمان ترانه خواند، واقعا صدای قشنگی داشت، یک مرد واقعاً قد بلند و هیکل درشت ارمنی هم بود به اسم " آرتور" از دوستان استاد که گیتار می زد و چند آهنگ برایمان زد و یکی دو شعر ویگن را هم خواند. آرتور را می گفتند، زن ندارد و تا آخر مهمانی واقعاً عاشق من شده بود و هی با من شوخی می کرد.
یکی دو مرد و زن دیگر هم آمده بودند که روی هم فقط یازده نفر می شدیم.
اولش که من خجالت می کشیدم و فقط به شلوار لی ام نگاه می کردم اما یواش یواش از خجالت کشیدن خودم هم خجالت می کشیدم و دلم می خواست فکر نکنند خیلی بچه هستم تا این که خانم " دلکش" یکی از ترانه هایش را شروع کرد به خواندن  و این که خانم دلکش گفت این شعر را با ویگن دوصدایی می خوانده ولی  آرتور شعر را  بلد نبود تا با او همخوانی کند. ولی من یادم آمد که مامان این شعر را همه اش توی خانه برای ما می خواند و گفتم که من این ترانه را بلدم ومامانم  همه اش این را توی خانه می خواند، بعد خانم دلکش آن قدر احساساتی شد که اشکش درآمد و گفت: با این که من سالهاست ممنوع هستم و نمی توانم ترانه بخوانم ولی مردم ترانه های من را می خوانند و بچه هایشان هم یاد گرفته اند. بعد شروع کردم با او هم خوانی کردن  حسابی جالب شده بود و همه خوششان آمد و برای ما دست زدند و خانم دلکش من را بغل کرد و بوسید. دیگه از این جا بود که آرتور هم از من خوشش آمد و هی اصرار می کرد که یک شعری هم بلد باشم که با او دو صدایی بخوانم اما من نخواندم.
آخرش آرتور به استاد که همه اش به همه می گفت، "این دختر من است، این دختر من است"،  (من را می گفت) گفت: اخوت جان بیا و رسم دوستی را به جا بیاور و اجازه بده این دخترت زن ما بشود.
من چشم هایم از تعجب گشاد شده بود و به استاد نگاه کردم، اما معلوم بود که دارد شوخی می کند.
بعد استاد گفت: هیییسسس مگر از جان دخترم سیر شده ام که او را بدهم به تو غول نتراشیده و نخراشیده، حالا حالاها باید بیایند و بروند وزیر و وکیل بیاید تازه بعدش هم باید ببینم خودش چه می خواهد و چه نازی می کند.
بعد گفت: تازه مردک تو بخواهی با دختر مسلمان ازدواج کنی باید ( اینجا در گوش آرتور یک چیزی گفت و هر دوتا زدند زیر خنده)
بعد مهجبین خانم ( زن استاد) زد توی صورتش که خدا مرگم بدهد، اخوت! الان جای این حرف هاست؟ و استاد هم گفت: تو از کجا فهمیدی من چه گفتم!؟ و می خواست بگوید که چه گفته اند، ولی مهجبین خانم دیگر نگذاشت استاد حرف بزند و گفت جلوی دختر مردم این حرفها را نزن از تو بدش می آید و شلوغ کاری کرد که بروند شیرینی بیاورند.
اینجا شعری که خانم دلکش خواند و من بلد بودم را می نویسم
بردی از یادم، دادی بربادم،
دل به تودادم، در دان افتادم، از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به غم
ای گل بر اشک خونینم مخند، سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
و...
یه اتفاق دیگه هم برام افتاده که نمی توانم بنویسم، یعنی الان نمی توانم بنویسم، می ترسم تهمینه بازم بره سر دفتر خاطرات من و همه چیز رو بخونه اول باید به جای خوب برای دفترم پیدا کنم ، بعد می نویسم اما همینطوری بگم که چون مجبور بودم زودتر به خونه برگردم و نباید خیلی هم شب می شد چون بابا دعوام می کرد. آقای آل پاچینو با پیکان جوانان زرد رنگ استاد من رو برگردوند خونه!

۱ نظر:

بابک گفت...

اسم بانو دلکش رو دیدم یکه خوردم
به سرزمینی فکر می کنم که دلکش رو نمیذارن بخونه و حتا بهش دشنام (فا...) میدن و یک مرد خیکی بی ارزش که بهش میگن مداح ترانه های بانو هایده رو با ریتم عاشورایی می خونه...
و لوزه هام درد میگیره که چی بسرمون اومد
اگه خواستین این رو پاک کنین از نظر من هیچ اشکالی نداره