۲۲ آذر ۱۳۹۴

پنج شنبه 20 فروردین 65

آن همه برنامه ریزی دقیق و حسابی که برای درس خواندن کرده بودم، باد هوا شد! تا حالا که موفق نشدم حتی یک صفحه درس بخوانم. البته هنوز زمان زیادی نگذشته است. از طرفی چون من برنامه درس خواندنم را از شنبه چیده ام، بنابراین از شنبه شروع می کنم و به طور منظم و مطابق برنامه ریزی درس می خوانم. من خودم می دانم که هیچ تنبلی نکرده ام بلکه خیلی هم پر تلاش بودم و سعی کردم برخلاف همیشه سرکلاس ها، وقتی معلم ها درس می دهند، خیلی خوب گوش کنم. یعنی خودم فکر می کنم خوب گوش دادن خودش نصف خوب درس خواندن است و بنابراین درست است که درس نخواندم ولی عوضش گوش دادم.
امروز بزرگترین کار اشتباهی که می توانستم بکنم این بود که دهنم را باز کنم و به تهمینه ماجرای این که می خواهیم برویم یک پسر خوشگل ببینیم را بگویم. تهمینه از تعجب چشمهایش را آن قدر گشاد کرد که نزدیک بود حدقه چشمش بزند بیرون. جداً برای تهمینه متاسف هستم، با وجود آن که فقط چهار سال از من بزرگتر است اما همیشه طوری برخورد می کند که یعنی عقل کل هستم و خیلی از تو بیشتر می دانم.
خلاصه با بی رحمی به من گفت: خاک برسرتان و قرمز شد و موهایش را کشید و یک وری ایستاد و گفت: آرزو می کند نسل دخترهای احمقی مثل ما منقرض شود و گفت: شما یک هفته خودتان را به در و تخته زده اید برای آن که بروید تماشای این  پسره در حالی که توی خیابان این همه پسر ریخته، بیا برویم خودم صد تا پسر خوشگل نشانت بدهم.
و گفت: تو فقط کافی است چند بار از همین محمود پسر آقای دربانی (که بقال محلمان است و اتفاقا خیلی هم پسر زشت و بدترکیبی است) پیش چهار تا از دوستات  تعریف کنی، بعد من هم بیایم بگویم وای محمود عجب چیزی است خیلی قشنگ است، آن وقت است که همه هم سن و سالهای تو  باور می کنند که محمود،  یوسف ثانی است.
من گفتم: تهمینه خانم حساب این به قول تو پسره از همه جداست. این پسره واقعاً خوشگل است من مطمئن هستم با تمام پسرهایی که تو تا به حال دیده ای فرق می کند.
و حتی برای این که بگویم او قشنگترین پسر دنیاست تا او بیشتر باور کند گفتم، او دقیقا ً شبیه مارلون براندو است در فیلم پدر خوانده.
(فیلم پدر خوانده را تازه دیده  ایم. خیلی قشنگ  است ماجرای مافیا بازی و اینهاست.  این بار که سیاوش آمده بود رفت ویدیوی عصمت خانم اینها را گرفت با چه بدبختی چند فیلم قاچاقی هم از دوستانش جور کرد و آورد که یکیش همین پدر خوانده بود. من که واقعاً مجذوب کارگردانی فیلم شده بودم.)
اما تهمینه مرا مسخره کرد و گفت:  آن خوشگله که مارلون براندو نبود، مارلون براندو خود پدرخوانده بود، همان پیرمرده! پسرش کورلئونه بود که قشنگ بود، بعد هم همین را بهانه کرد، تا یک ساعت برایم سخنرانی کند که آدم باید زیبایی سیرت داشته باشد نه صورت، چون کورلئونه با این که خیلی هم قشنگ بود ولی جنایتکار بود.
که باز من بدبخت یک اشتباهی کردم وگفتم: راستی اسم واقعی هنرپیشه اش چی بود؟
که او خیلی عصبانی شد و دوباره سخنرانی را شروع کرد که؛ من یک ساعت است دارم برایت حرف می زنم اما تو به یک چیز دیگر توجه می کنی و می خواست برود به مامان بگوید که من برای چه می خواهم بروم خانه دوستم.
اینجا ناچاراً  به التماس افتادم و گفتم: اگر نتوانم با بچه ها بروم  برادر مریم را ببینم، کارم تمام است و واقعاً برای تمام عمر بدبخت می شوم و حسرت می خورم که چرا همه او را دیده اند ولی من ندیده ام تو رو خدا بگذار من هم بروم کورلئونه را ببینم. و خودم را برایش لوس کردم تا این که بالاخره راضی شد به مامان نگوید. اما باز هم شروع کرد به روضه خواندن که دخترهای ساده ای مثل من در معرض سوء استفاده هستند و اگر حواسشان نباشد ممکن است بهشان تجاوز بشود.
من گفتم: این را هم بگویم اگر تجاوز دو طرفه باشد هیچ کس ضرر نمی کند.
که باز تهمینه خانم جوش آورد و گفت: تو احمق ترین دختر دنیا هستی و تجاوز دو طرفه ای وجود ندارد و همیشه مردها هستند که تجاوز می کنند و زنها مورد تجاوز قرار می گیرند واین اصلا جنبه ناز و نوازش و دوست داشتن و اینها که توی فیلم ها دیده ای ندارد. بلکه خیلی خیلی بد است و ممکن است با درد و خونریزی و بدبختی باشد.
من گفتم: به هر حال اگر این طور باشد پس این طبیعت است که هر ماه یک بار به ما تجاوز می کند و ما هر ماه درد و خونریزی و بدبختی را تحمل می کنیم.
 واقعا به نظرمن تجاوز معنی ندارد و اگر کسی خودش دلش نخواهد هیچ وقت تجاوزی پیش نمی آید و این همه احتیاط کاری و ترساندن ما از مردها و پسرها معنی ندارد. یعنی این که بدن ما بخاطر کاری که طبیعت هر ماه با ما می کند. عادت کرده  و تجاوز مجاوز کشک است.
اما تهمینه گوشش بدهکار نبود و اصرار می کرد رفتن و دیدن پسر خوشگل مساوی است با تجاوز به ما! که من به ناچار قبول کردم خیلی مراقب خودم باشم و نگذارم کسی به من نزدیک شود. چون اگر اصرار می کردم اینطور نیست، سریع می رفت به مامان می گفت و نمی گذاشت من بروم خانه مریم اینها.
البته آخرش هم تهمینه زهر خودش را ریخت و به من چیز دردناکی گفت؛ این که اصلا خوشگل نیستم و فکرش را هم نکنم هر چه پسر خوشگل توی خیابان و کوچه ممکن است از من خوشش بیاید و بهتر است من به مغز و شعورم فکر کنم تا عاقبت به خیر شوم.
خوب من هم اینطور فکر نمی کردم که خوشگل باشم ولی این موضوع برای من خیلی دردناک تمام شد و از صد تا تجاوز به من بدتر بود، یعنی حاضر بودم نروم و برادر مریم را نبینم ولی خواهرخودم  که از پوست و استخوانم است اینطور مرا خاکشیر نکند و به من نگوید زشت هستم.
به هر حال من اجازه ام را برای رفتن به خانه مریم اینها از مامان گرفته ام. البته یه کمی بدجنسی کردم، چون مامان هر چیزی که ربطی به سیاوش داشته باشد را خیلی زود قبول می کند منهم به دروغ به مامان گفتم؛ برادر بزرگ مریم در همان جبهه ای است که سیاوش هست ( البته واقعا برادر بزرگش جبهه است ولی دهلران نیست و بیشتر نزدیک منطقه ای است که قبلا سهراب بود طرف های کردستان).
مامان هم که خیلی از این خبر خوشحال شده بود، اول کمی با تعجب من را نگاه کرد ولی بعدش گفت: عیبی ندارد برو ولی راستش را بگو دوستت برادر دیگری ندارد؟
من هم خیلی محکم گفتم: هیچی باور کن!ً به خدا دروغ نمی گویم. همه شان عروسی کرده اند یا اصلا با آن ها زندگی نمی کنند.
آن وقت مامان دوباره از آن نگاه های عمیق به من کرد و گفت: چون تو عاقل هستی خیالم از هر جهت راحت است اما به هر حال مواظب خودت باش.
به هر حال خدا را شکر خبر خوب این که من با هر بدبختی که بود بلاخره فردا با بچه ها می روم خانه مریم اینها.
راستی بالاخره فهمیدم اسم آن هنرپیشه فیلم پدر خوانده چی بود!  "آل پاچینو" بود. همان که خیلی خوشگل بود.
 ولی حیف، کاش جنایتکار نبود!

۴ نظر:

فرمهر گفت...

فرداش چی شد؟ :D ای بابا حالا باید وایسیم تا قسمت بعدی ببینیم بالاخره کی به کی شد :))

میم گفت...

:)) عاشقتم که. دلمون تنگ شده بود

خارخاسک هفت دنده گفت...

ممنونم عزیزم

بابک گفت...

+++ (برای بحث تجاوز و گفتگو با تهمینه و... مارلون براندو :-)
فضولی نباشه، اینارو سی سال پیش تایپ کرده بودی؟