۳ دی ۱۳۹۴

دوشنبه 19 و 20 آبان ماه 65



دیروز، شبش! برگشتم خانه، رفته بودم خانه نازنین اینها، باید می رفتم مواظب نازنین باشم اما خودم حسابی مریض شده بودم. خیلی حالم بد شده بود و گلویم درد می کرد، حالا هم بی حوصله ام و اختیار درست و حسابی ندارم. سرم سنگین شده، شاید دکتر بگوید لوزه هایم را باید عمل کنم. ولی راستش دلم نمی آید، اگرچه در بیمارستان بودن خودش کلی تنوع است ولی من لوزه هایم را دوست دارم. من قبلا لوزه هایم را در آینه دیده بودم، دوتا قومبولی کوچول این طرف و آن طرف گلو! هیچ وقت نیامده اند بیرون و هیچ وقت جلوی دست و پای من را نگرفته اند. اگر به خاطر چرک کردنشان نبود حتی اجازه نمی دادم دکترها نگاهشان کنند. به هیچ کس اجازه نمی دادم.  البته هنوز نرفتم دکتر ولی به احتمال قوی آن ها این حرف را خواهند زد. دیروز نازنین مریض شده بود به خاطربارداری و اینها سهراب مجبور شد او را ببرد دکتر و من خانه شان ماندم پیمان و علی هم آنجا بودند، برادر نازنین و پسرخاله اش که هم سن من هستند.
تمام دیروز، علاوه بر رنج و ناراحتی و گلودردی که داشتم از دست لوس بازیهای این دوتا پسر بچه خجالت هم می کشیدم. مدام سعی می کردند جلب توجه کنند. هر دوتا یک هو تصمیم گرفتند برای اولین بار بروند کرک های بالای لبشان را که خودشان فکر می کردند سبیل است بزنند.( سبیل ندیده ها) من یک کلمه از دهنم در رفت که مردهای سبیلو خیلی  جانشان به سبیلشان بسته است و آنها هم برای آن که به من ثابت کنند بسته نیست، پریدند توی دستشویی و نیم ساعت بعد عین دوتا خروس گر گرفته آمدند بیرون! در حالی که دستشان را بالای لبشان گذاشته بودند و خجالت می کشیدند سبیلی که زده بودند را به من نشان دهند. فکرش را بکن با آن صورتهای پر از جوش، لبهایشان اندازه یک قابلمه باد کرده بود. نصف بیشتر گلو دردم به خاطر آن بود که با آن وضع گلو آن قدر خندیدم که اشک از چشمهایم راه افتاد. بعد هم شدیداً به سرفه افتادم.
وای خدایا یعنی واقعا اگر دوره نوجوانی را از سیر تکاملی مردها حذف می کردی و یکهو می شدند بیست و یک سال به بالا یا حتی نوزده به بالا، چه اتفاقی می افتاد؟
...( شش ساعت بعد) در این فاصله احضار شدم بالا برای نهار، اما راستش هیچی نخوردم، چون اولا زیاد چنگی به دل نمی زد و ثانیاً گلوی من درد می کرد، بعد هم رفتیم دکتر و دکتر گفت: وضع لوزه هایم خیلی خطرناک است و باید عملشان کنم.
من به مامان گفتم: من لوزه هایم را عمل نمی کنم حتی اگر برایم خطر مرگ داشته باشد.
بابا هم به مامان گفت: لوزه بچه های دیگر را عمل کردیم چه شد؟ لوزه این بچه را دیگر نمی گذارم عمل کنند.
خدارا شکر که بابا مثل یک شیر ایستاد و نگذاشت لوزه های من دست مرد نامحرم بیفتد.
حالا دارم به شدت دارو می خورم و آمپول آنتی بیوتیک می زنم. 

سه شنبه 20 آبان ماه65 
جمعه دعوت شده ام بروم خانه استاد اخوت برای تولدش، یعنی مرجان که بعضی وقتها واقعا دختر خوبی می شود من را دعوت کرد. گفت: این جشن تولد خیلی قایمکی است و زن استاد می خواهد او را غافل گیر کند. 
گفتم: باشد می آیم. ( خدا کند که مامان اینها باز هم بازی در نیاورند) 
یعنی باید تا جمعه دل توی دلم نباشد تا بروم تولد استاد. قسمت خوب ماجرا این است که آل پاچینو هم می آید. هر چند آل پاچینو این روزها دل و دماغ درست و حسابی ندارد اما آمدنش خیلی خوب است شاید هم روحیه اش بهتر شود. 
امروز فکر کردم یک کلکی بزنم بلکه هم بفهمم آقای آل پاچینو دقیقاً چند ساله است. چون هنوز نتوانسته ام خیلی صمیمی با او حرف بزنم و چون او زیاد اهل صحبت کردن نیست و در واقع بیشتر حرفهایش را با مدل نگاه کردن می زند و از آن جایی که نمی توانم از حالت نگاه کردنش بفهمم که دقیقاً چند سالش است مجبور شدم تلاش خودم را بکنم. 
وقتی نشسته بود کنار من و به من می گفت که باید چطور دستم را روی کاغذ حرکت بدهم یا مداد را توی دستم نگه دارم. یکهو به ذهنم رسید که خودم را بزنم به خنگ بودن، یک جایی توی کتاب " بربادرفته " خوانده بودم زنها نباید در برابر مردها خیلی هم خودشان را باهوش نشان دهند چون مردها از زن های باهوش خوششان نمی آید و بهتر است خودشان را بزنند به بلاهت، تا این که بتوانند جای خودشان را در دل مردها باز کنند. حالا نه این که من می خواستم دل آقای آل پاچینو را ببرم بلکه فقط می خواستم بفهمم دقیقاً چند سالش است. برای همین خودم را زدم به خنگ بودن و هی هر چه گفت، این طور و آن طور من یا هی مداد  را می انداختم و یا هی می گفتم این طوری دستم درد می گیرد و یا می گفتم: نمی شود شما یک نقاشی بکشید بعد من رویش کاغذ بیاندازم و کپی کنم بعد آن قدر کپی کنم و کپی کنم تا دستم روان شود. 
یک مدتی که از این حرفها زدم  از دست من خسته شد و برگشت خیلی جدی به من نگاه کرد و گفت: داری لجبازی می کنی یا از این لوس بازی های دخترانه در می آوری؟ 
خیلی تعجب کردم واقعا که آقای آل پاچینو بعضی وقتها خیلی بی رحم می شود. چون حتی اگر من لوس بازی هم در می آوردم او نباید این طور توی ذوق من می زد. با این حال خوب جایی بود که سوال حیاتی خودم را از او بپرسم گفتم: نه من لوس بازی نمی کنم، من هم اگر هم سن شما بودم حتما تا به حال این چیزها را یاد گرفته بودم. 
او گفت: آخه من به تو چی بگم؟ تو چیز واضحی که من بهت می گم رو گوش نمی دی و یک کار دیگه می کنی!
گفتم: بخاطر این که من تازه می خوام یاد بگیرم. من که به شما گفتم استعداد ندارم. شما مجبورم کردید که بیام بشینم سرکلاس ها. شما خودتان به سن من همین طور که حالا در این سن نقاشی می کشید، نقاشی می کشیدید؟
سرش را تکان داد و بلند شد که برود، می ترسیدم که نتوانم سوال حیاتی ام را از او بپرسم و بفهمم دقیقاً چند سالش است.
با عجله گفتم: ببخشید می شه بپرسم  شما دقیقاً چند سال پیش شونزده سالتون بود؟ 
اخم هایش را در هم کرد و گفت: صد سال پیش، ... و رفت. این طوری نمی شود، باید یک جوری بفهمم چند سالش است. این برایم خیلی حیاتی است.

 https://telegram.me/noone_ezafe

هیچ نظری موجود نیست: