۸ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

یک شنبه 23 آذر ماه 65

https://telegram.me/noone_ezafe
چند تایی از امتحان های ثلث اولم باقی مانده است، با این که چندان هم در این مدت به کتاب و درس نچسبیده ام اما گمان می کنم که امتحان هایم را خوب داده باشم. جبر را خوب می شوم، فیزیک را نمی دانم، ریاضی جدید را هم که حتما باید نمره خوبی بگیرم و حالا تنها شیمی و هندسه است که باید خوب از پسشان بر بیایم. دلم از دست کریمی پر است، حالم را بهم می زند، رابطه مان بهم ریخته ، حالا فکر می کنم وجود من و او برای همدیگر زیادی هم باشد.
سودابه اینها آمده اند اینجا، "پریناز "بلا را هم آورده اند خیلی بلاست این دختر، قربانش بروم یک پارچه شکر است، اولش که سودابه حامله بود مدام دعا دعا می کردم که این بچه هم مثل امیرعلی بچه اولش پسر باشد. با خودم فکر می کردم بهتر است بعد از منیژه دیگر در خانواده مان دختری به دنیا نیاید، چون این بچه به عنوان یک دختر گندش را درآورده است. یعنی فکر می کردم تحمل یک دختر دیگر در خانواده را ندارم. اما حالا پریناز کوچولو نشان داده که به عنوان یک دختر می تواند قابل تحمل باشد، همه به سودابه می گویند: بس که این چند سال تلویزیون فیلمهای ژاپنی نشان داده است، چشمهای بچه ات هم ژاپنی شده، یک دختر بچه تپل با چشمهای ژاپنی!
سودابه خیلی به درسهایم توجه می کند، می گوید: دلش نمی خواهد دوباره مثل سال گذشته شاهد مردود شدنم باشد، مدام به من توصیه می کند که همه چیز را با جزییات بنویسم و بخوانم و هیچ چیز را رد ندهم. سودابه خودش معلم امور تربیتی است، البته نه از این معلم های امور تربیتی ناجور که حال آدم ازشان بهم می خورد. خیلی مهربان و خوشگل است و بچه ها را هم دوست دارد، آن وقت ها اگر دانشگاه ها تعطیل نشده بود سودابه حتما پزشکی قبول می شد. چون تنها بچه خرخوان واقعی بابا و مامان بود. ولی دانشگاه ها که تعطیل شد بابا اینها هم زود سودابه را شوهر دادند.
مامان با سودابه  حرف زده که تهمینه را بفرستند کلاس خیاطی، برای این که سرش گرم بشود، پارسال که تهمینه کنکور داد دانشگاه قبول نشد ولی  خودش خیلی دلش می خوهد امسال قبول شود. هر چند او اهل درس خواندن زیاد نیست و  آن قدر هم  شرکت کننده های دانشگاه زیاد هستند که محال است با این طرز درس خواندن بتواند دانشگاه قبول شود بخصوص رشته حقوق که خودش دوست دارد و می میرد برای وکالت.
یک چیزی به نظرم رسیده است، ببینم می توانم عملی اش کنم، ببینم آن کلاس خیاطی که محبوبه خواهر آقای آل پاچینو می رود کجاست؟ همان را به  مامان بگویم تا تهمینه را بفرستد. فکر کنم نزدیک خانه خودمان باشد. فردا پیگیری می کنم تا هر طور هست یک جوری از مریم که هنوز دورا دور در مدرسه می بینمش و گاهی با هم حرف می زنیم در بیاورم که خواهرش کجا می رود کلاس خیاطی.
آقای آل پاچینو این روزها خیلی نامنظم شده است و گاهی به کلاس ها نمی آید. یکی از شاگردهای قدیمی استاد اخوت که یک خانم مسنی است بعضی وقت ها به ما درس نقاشی می دهد. خود استاد هم گاهی می آید، ولی بیشتر به خاطر خانمش ناراحت است که بیماری قند دارد. من هر وقت آقای آل پاچینو نباشد، می روم پیش استاد و قید کلاس های نقاشی را می زنم و با هم می نشینیم کتاب می خوانیم و او هم برای من از گذشته ها حرف می زند. https://telegram.me/noone_ezafe

هیچ نظری موجود نیست: