۲۵ آذر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

یک شنبه 29 و 30 فروردین 65


شنبه 29 فروردین
شاید امروز بعداز ظهر، شاید هم فردا، بروم خانه خاله ی سپیده، البته من و سپیده باهم می رویم، نه این که من تنها بروم.
 سپیده گفت؛ خاله اش می خواهد برود خارج ومی خواهند همه کتابهایشان را بفروشند. من این ماه همه ماهانه ام یعنی صدو پنجاه تومن را خرج خرید کتاب و شکلات خارجی کرده ام. یک بار هم مامان قایمکی از بابا به من پول داد و من باز هم رفتم کتاب خریدم. البته مامان شرط گذاشته بود کتابی که می خواهم بروم بخرم باید طوری باشد که او هم بتواند بخواند. مامان همیشه کتابهای عشقی و عاطفی یا تاریخی دوست دارد. من هم کتاب "آشیانه عقاب" را خریدم که خیلی خوشش آمد. در مورد حسن صباح و فرقه اسماعیلیان بود.
(آن وقت تهمینه سیصد تومن می گیرد و من فقط به خاطر آن که چهار سال از او کوچکتر هستم باید نصف او بگیرم، چند بار هم به بابا اعتراض کرده ام اما گفته است، همین است که هست نمی تواند ماهانه ام را زیاد کند مگر این از ماهانه تهمینه کم کند و به من بدهد. تهمینه هم شلوغ بازی درآورده و بابا هم دیگر هیچ کاری نکرده. در این خانه خیلی شرایط بدی برای زندگی من بوجود آمده.)
خلاصه ممکن است اگر بتوانم با مامان خوب صحبت کنم راضی شود، یک بار دیگر هم به من پول بدهد تا من بروم کتاب بخرم البته به شرطی که کتاب بدرد بخور خودش باشد. 
 اگر نتوانم کتاب بخرم هم عیبی ندارد سپیده گفت؛ خاله اش دو سه تا گربه هم دارد که تا پیش از رفتنشان می خواهد برای این ها هم یک نفر را پیدا کند که نگهداری شان کنند و چون بابا چند روز پیش گفته بود که در مغازه اش موش آمده و گفته بود که باید یک گربه خوب پیدا کنیم برای موش گیری. اگر نشد کتاب بگیرم می روم گربه ها را می گیرم.

یک شنبه 30 فروردین 65
امروز باور نکردنی ترین اتفاقی که می توانست برایم اتفاق بیفتد، افتاد. حتی خوابش را هم نمی دیدم که در خانه خاله ی سپیده اینها، مجید برادر مریم را ببینم. اولش فکر کردم او هم آمده است کتاب بخرد. اما بعدش فهمیدم که "آل پاچینو" (خودت که می دانی یعنی که؟) دوست خاله ی سپیده و شوهرش است. حقیقتش این است که متاسفانه یک دختری هم آنجا بود با یک پسر دیگر که به نظرم آمد آن دختر کشته مرده آل پاچینو بود و البته آل پاچینوخیلی هم به دختر توجه مهربانانه نشان نمی داد که این دلم را خنک می کرد.
بگذار از اولش تعریف کنم، چون سودابه دوباره زنگ زده و گفته، باید خیلی دقیق همه چیز را ببینی و بنویسی حتی اگر خاطراتت باشد، گفت این کار حافظه تو را قوی می کند و بهتر درس را می فهمی. بله می نوشتم، اول که رفتیم خانه خاله سپیده اینها، خاله سپیده در را باز کرد و تا ما را دید، خیلی خوشش نیامد و به سپیده اخم کرد و عصبی گفت: چرا الان آمده ای؟  مگر نگفته بودم یک شنبه اصلا نیا. سپیده هم دستپاچه شد و نزدیک بود گریه اش بگیرد. بعد من خیلی با شهامت  گفتم: اشکالی ندارد من می روم مزاحم شما نمی شوم. چون تقصیر سپیده نبود، تقصیر من بود که می خواستم بیایم واصرار کردم.  بعد شوهر خاله ی سپیده که مرد مهربانی بود و موهای خیلی پرپشت فلفل نمکی داشت با سبیل کلفت و عینک بزرگ قاب مشکی، جلو آمد و بازوی خاله ی سپیده را گرفت و گفت: چرا بچه ها را اذیت می کنی؟ حالا که آمده اند طوری نیست زود کتابشان را انتخاب می کنند و می روند.
 من گفتم: ببخشید من برای کتاب نیامده ام برای گربه آمده ام.
( چون آخرش هم نه بابا نه مامان و نه حتی تهمینه به من پول قرض ندادند برای خرید کتاب)
 و گفتم؛ اگر گربه های شما آماده نباشند من می روم و داخل نمی آیم. شوهرِ خاله ی سپیده که از این حاضر جوابی من خوشش آمده بود در را کاملا باز کرد( باید بگویم که تا آن لحظه خاله ی سپیده جلوی در ایستاده بود و نمی گذاشت ما برویم داخل) یک جور بخصوصی تعظیم کرد و ما را دعوت کرد داخل خانه  و گفت: مادمازل مگر می شود گربه های ما آماده نباشند؟ شما تشریف بیاورید تو،  یک نفسی تازه کنید گربه ها را بدهیم خدمتتان.
خاله ی سپیده یک زن قد بلند لاغر با موهای کوتاه بود، زیرچشمهایش پف کرده بود. پوست صورتش خیلی سفید بود و خیلی خیلی غمگین و نگران به نظر می آمد. اما شوهر خاله سپیده مهربان بود و لبخند می زد. وقتی داخل خانه شان شدیم، چیز زیادی داخل خانه شان نبود، سپیده به من گفته بود که  خاله و شوهر خاله اش همه زندگیشان را فروخته اند که سریع بروند خارج. خانه شان در طبقه اول یک آپارتمان چند طبقه در خیابان آزادی قرار داشت و خیلی بزرگ و شیک وپیک بود، پنجره های بلند قدی داشت و پرده های کلفت گل دارپنجره ها را پوشانده بود. داخل خانه شان فقط چند ردیف کتاب گوشه اطاق نشیمنشان چیده شده بود. کف اطاق بزرگ نشیمنشان فرش نداشت و همه با کفش راه می رفتند. یک دست مبل داشتند که مهمانهایشان روی آن نشسته بودند و جلویشان هم یک میز کوچک بود که نقشه بزرگ ایران را رویش پهن کرده بودند.
حالا مهمان ها که بودند؟ آل پاچینو بود که پیراهن دگمه دار آبی پوشیده بود و شلوار لی به پا داشت زیر پیراهن آبی دگمه دارش یک بلوز سفید یقه گرد دیده می شد. مرجان آن دختری که اول گفتم آن جا بود یک دختر خیلی قشنگ بود، لاغر، قد بلند که موهای خیلی بلندی داشت و چتری هایش را زده بود و بلوز و شلوار تنگ مشکی پوشیده بود و یک نیم چکمه مشکی پاشنه دار هم پایش بود.  با یک پسر جدی و بداخلاق به اسم نادر که موهایش کوتاه مشکی بود با ریش و سبیل پرپشت. قدش هم خیلی بلند نبود و بلوز شلوار طوسی تنش کرده بود.
ما که رفتیم توی خانه، خاله ی سپیده که همه اش نگران بود و دستهایش می لرزید رفت برای ما شربت آورد و سعی کرد از دل سپیده در بیاورد که با ما بداخلاقی کرده.
اینجا سپیده یک کار اشتباهی کرد و ماجرای این که من اولش می خواستم کتاب بگیرم اما چون بابا و مامان بهم پول نداده اند را لو داد.   
بعد شوهر خاله ی سپیده که خیلی دلش سوخته بود ( که این دلسوزی بیشتر من را ناراحت کرد) گفت: ای بابا اصلا کی گفته که کتابهای ما پولی هستند؟ هر کسی که بیاید اینجا گربه ببرد ما مجبورش می کنیم که کتاب هم ببرد، چون گربه با کتاب است و بدون کتاب گربه نمی دهیم.
من خیلی ناراحت بودم و از ناراحتی سرخ شده و دلم می خواست بمیرم. به سپیده چپ چپ نگاه کردم که همه فهمیدند. بعد یک هو آل پاچینو من را شناخت و بلند شد، آمد جلوی من و دولا شد و توی صورت من نگاه کرد.
( باید بگویم آل پاچینو قد بلند، قد بلند، قد بلند ونمی دانم شاید قد بلند بود چون از همه ی مردهایی که آن جا دیدم بلند تر بود) با خنده گفت: آخ آخ آخ من این دختره را می شناسم!
همه به ما نگاه کردند، بعد آن دختری که اسمش مرجان بود بلند شد آمد جلو روی شانه  آل پاچینو آویزان شد و گفت: کیه ناقلا!؟ آشناست؟
بعد آل پاچینو خیلی آرام  دست مرجان را از روی شانه خودش برداشت و با خنده گفت: این دختره خیلی کلکه،  سردسته ی یک گروهی هستند که دکترینشان این است، قبل از مردن حتماً یک مرد خوشگل ببینند.
همه زدند زیر خنده و با تعجب گفتند؛ یعنی چه؟ و از این جور حرفها
بعد آل پاچینو ماجرای این که ما رفته بودیم خانه شان تا منصورشان را ببینیم برای همه تعریف کرد و همه دیگر از خنده غش و ضعف کرده بودند. اما من در حال مردن بودم طوری قلبم می زد و خجالت کشیده بودم که فکرمی کردم الان است که غش کنم.  هم بخاطر آن که بابا به من پول نداده بود کتاب بخرم و اینجا لو رفته بودم و هم بخاطر آن که اینجوری این آقا من را بخاطر دیدن منصورشان شرمنده کرده بود.
اولش می خواستم  بیاندازم و به دو از خانه بیایم بیرون، اما خوشبختانه این کار را نکردم و در حالی که همه می خندیدند من حتی یک لبخند هم نزدم فقط آب دهنم را قورت دادم و خیلی جدی به شوهر خاله ی سپیده گفتم: ببخشید اگه گربه تان را بیاورید من می برمش.
وقتی همه دیدند من این قدر جدی هستم سریع خنده شان را خوردند و خودشان را جمع و جور کردند. حتی آل پاچینو که فکر نمی کرد من این قدر جدی باشم. سریع از من دور شد رفت پارچ را آورد و هی الکی در حالی که من را تماشا می کرد آب خورد. ولی مرجان که یک دختر لوس و ننر بود هی می گفت: ای وای چه بامزه بچه های این دوره و زمونه چه کارهایی می کنند. مجید جدی اومده بودن خونه شما تا داداشت را ببینند؟ ولی آل پاچینو جوابی بهش نداد و چون فهمیده بود من ناراحت شده ام او هم ساکت شد.
بعد شوهر خاله ی سپیده یک اشاره ای کرد به مرجان که یعنی خفه شود!  من هنوز وسط اطاق نشینمن ایستاده بودم. شوهر خاله ی سپیده رفت و یک لیوان آب از آل پاچینو گرفت و برای من آورد. من برای این که به هیچ کدام آن احمق ها نگاه نکنم به جای خالی  تابلویی که از روی دیوار برداشته بودند خیره شده و اخم هم کرده بودم. شوهر خاله ی سپیده که از همه ی آدم های آن اطاق با شعور تر بود به زور یک لیوان آب را به دست من داد و خواهش کرد آب بخورم تا او برود گربه را بیاورد.
اولش می خواستم دستش را رد کنم اما وقتی به صورتش خیره شدم و دیدم که چه صورت مهربانی دارد لیوان را از او قبول کردم. بعد بدون آن که به دیگران نگاه کنم ولی در واقع می خواستم که آنها بشنوند بلند گفتم: اگر پدر من امروز به من پول نداده کتاب بخرم برای این بوده که من زیاد کتاب می خرم و اون می گه موقع مدرسه ها کمتر کتاب بخون، بخاطر این نیست که ما پول نداشته باشیم برای خرید کتاب.
می خواستم چیزی هم در مورد منصور بگم تا جواب آل پاچینو را داده باشم. اما راستش دیگر عقلم به جایی قد نمی داد.
 شوهر خاله ی سپیده که خیلی هیجان زده شده بود با یک شور خاصی  رو کرد به بقیه و گفت: اینه اینه فهمیدید این طور نسلی به درد ما می خورند.
خاله سپیده با یک حالتی به شوهرش نگاه کرد و ایش کرد و گفت: مرتضی خواهش می کنم بس کن دیگه الان مشکل ما اینه که برای فرار از ایران از افغانستان بزنیم بیرون یا از ترکیه ولی تو هنوز هم ول کن نیستی.
شوهر خاله ی سپیده که حالا فهمیده بودم اسمش مرتضی است سریع رفت یک کتاب آورد داد به دست من و گفت: حالا دیگه چه بخواهی و چه نخواهی این کتاب را باید از من قبول کنی، این هدیه من است به تو.
اما هنوز من اسم کتاب را هم نخوانده بودم که خاله ی سپیده سریع پرید و کتاب را از دست من گرفت و با یک حالت عصبانیت به شوهرش گفت: هر چه از این کتابها خودت خواندی بسه، بچه مردم را بذار مثل خودشون بزرگ بشه.
بعد رفت کتاب را گذاشت سر جایش و کتابی به نام فاوست را برای من آورد و با مهربانی به من داد و گفت: عزیزم این هدیه من و مرتضی به توست اگر تو برای خرید کتاب هم آمده بودی من این کتاب را به تو هدیه می دادم. بعد ناخودآگاه شروع کرد به گریه کردن.
شوهرش آمد و او را بغل کرد و کمی به پشتش زد برای من خیلی عجیب بود که اینها این طور جلوی من که غریبه بودم همدیگر را بغل کردند، البته بغل کردنش از نوع دلداری بود ولی برای من تازگی داشت که یک آدم این طور غمگین باشد که جلوی همه بی خودی گریه اش بگیرد بعد شوهرش مجبور شود او را دلداری بدهد.
اینجا مرجان مثلا این که خیلی مهربان و بامعرفت است آمد خاله ی سپیده را برد توی اطاق، سپیده هم ناراحت با خاله اش رفت توی اطاق. شوهر خاله ی سپیده هم که یک هو خیلی غمگین شده بود رفت نشست روی مبل و سرش را توی دستهایش گرفت. من همینطور بلاتکلیف کتاب به دست وسط اطاق ایستاده بودم و هاج و واج بودم و نمی دانستم چکار کنم. اولش من خیلی ناراحت بودم ولی بعد یک هو همه ناراحت شده بودند بی خود و بی جهت. همین طور بلاتکلیف ایستاده بودم که یک هو آل پاچینو رفت از کتاب های گوشه اطاق گشت و یک کتاب پیدا کرد و برای من آورد  به نام " پرنده ای به نام آذرباد" کتاب  را به من داد و خیلی آرام طوری که کسی نشنود گفت: خیلی معذرت می خوام ازت که ماجرای خونه خودمون را تعریف کردم، راستش این جواب تو برای من خیلی قشنگ بود، من مدام بهش فکر می کنم و برام جالب تر می شه که آدم می تونه همیشه دنبال زیبایی ها باشه و از این موضوع نترسه.
من در عین حال که خیلی از دست او عصبانی بودم. اما از این که اینطور قشنگ با من حرف می زد و به من دلگرمی می داد کمی راضی شده بودم. بخصوص وقتی  برای اولین باراز فاصله نزدیک می دیدم چشمهایش چقدر قشنگ و عمیق است. یک سرمه ای پر رنگ مثل آسمان شب بعد یک دایره زرد باریک که دورتادور مردمک چشمش قرار گرفته بود مثل خسوف،  وقتی سایه زمین روی ماه می افتد ولی هنوز یک هاله ی زرد دورتا دور ماه باقی مانده و بعد سیاهی آسمان است که بخاطر نور کم رنگ ماه آبی عمیق می شود.

۳ نظر:

آنی گفت...

عالیه ... انقدر عالیه که من این خارخاسک اون موقعها رو خیلی بیشتر از الانش دوست دارم. حالا الانش ناراحت نشه ها.... ولی این ماجراها خیلی جذابه.

نگاه گفت...

هزار سال بود نیومده بودم اینجا. کاش باز هم تو فیس بوک بگذارید. در تلگرامم حوصله گروه و کانال ندارم. مال خانواده است. اینجا هم که سخته. یک کپی است دیگر. سخت نیس وا...

بابک گفت...

یه چیز خاصی چیز خوبی توی این نوشته های ساده هست که ساده نیست.خودمونیه. صادقانه س. نمی دونم دقیقن چیه ولی پیداش می کنم!