۲۹ آذر ۱۳۹۴

دوشنبه 5 آبان ماه65


با این که از اول سال دلم نمی خواست با نسترن خیلی دوست باشم، در حالی که او تنها کسی بود که با هم دوباره سر همان کلاس قبلی  می نشستیم. ولی امروز دوباره با او دوست شدم. یک جور دختر بخصوصی است. خیلی اهل بوس کردن است.  یعنی نه یک جور خوبی که بشود اسمش را گذاشت بوس معمولی همه اش مایل است لب و لوچه آدم را بوس کند. مدام لب هایش را قلوه می کند و جلو می آورد و اگر مثلا تو صورتت را یا پیشانی ات را ببری جلو با یک مدل مسخره ای ناز می کند و می گوید؛ نه از لب! نه از لب. خیلی هم اهل دست مالیدن به بدن دخترهاست. من راستش از این دخترها خوشم نمی آید، نه این که من خودم خیلی دختر چشم و گوش بسته ای باشم ها! خیر، فقط برای آن که این جور آدم ها معلوم نیست می خواهند تا کجا پیش بروند و یک مرتبه می بینی که افتاده ای به دامشان و حتی معتاد هم شده ای!  خوب آدم ها با هم متفاوت هستند دیگر.  راستش به نظر من،  آخر آدم ها از اولشان معلوم می شود. البته نه  اول ِ اولش که آدم به دنیا می آید. آن زمان همه بچه ها تا حدودی شبیه هم هستند، فقط شیرمی خورند و جیش می کنند و گریه می کنند و بزرگ می شوند. اولش به نظر من از دوران بلوغ است. مثلا مامان من همیشه به من می گوید: بلوغ تو به کتاب خواندن و دلقک بازی و شوخی و خنده افتاده است. برای همین است، این چند وقتی که دل و دماغ نداشتم خیلی نگران من شدند. البته دروغ چرا من برای این که یک کمی عذاب وجدانشان را زیاد کنم یک کمی بیشتر خودم را به ناراحتی زدم. تهمینه بلوغش افتاده بود به جیغ جیغ کردن و عصبی بازی و دعوا و مرافعه. منیژه که هنوز بالغ نشده و کلا فکر کنم بعد از بلوغ هم آدم نشود و در این خصوص کاملا استثناست. سیاوش دوران بلوغش افتاد به جبهه رفتن و اسلحه دست گرفتن و ماجراجویی. سهراب که هی وسایلش را قایم می کرد و نمی گذاشت کسی به وسایلش دست بزند و وسایل ما را هم اگر می دید خوب است یک جوری تلکه می کرد. سودابه بلوغش خیلی با خانم بزرگ بازی درآوردن شروع شد. الان کمابیش خواهر و برادرهای بزرگترم این حال و هوای بلوغشان را بعد از بلوغ هم حفظ کرده اند. یعنی تهمینه خیلی جنگجوست و دلش نمی خواهد کسی بهش زور بگوید. منیژه که آدم نیست. سیاوش هنوز دوران بلوغش تمام نشده و هنوز 17 ساله  است و اصلا دلش نمی آید از جبهه برگردد. سهراب الان هم دنبال چیز جمع کردن است و خیلی مال دوست شده و هر وقت می آید خانه ما حتماً یک چیزی بر می دارد می برد خانه خودشان. سودابه هم که هنوز مادربزرگ است و مدام برای ما بزرگی می کند و هی می خواهد چیز یادمان بدهد.
خلاصه این که نسترن هم دوران بلوغش افتاده است به هی بوس کردن و دست زدن به دیگران، بنابراین معلوم است که بعداً در بزرگی اش چطورمی شود.  نسترن از خدایش بود که با من دوست باشد. اولش بهش نگفتم می خواهم بروم خانه مریم اینها. یعنی یک جوری بهش  گفتم:  تا حالا نتوانسته دل  منصور خان را به دست بیاره؟ او هم خیلی با ناز و کرشمه گفت که منصور عاشقش شده است.!
 بعد هم برایم یک چیزی گفت که اصلا خبر نداشتم این که مریم تغییر رشته داده است و رفته است رشته علوم انسانی و دارد دوباره از کلاس اول دبیرستان شروع می کند. خیلی عجیب بود برایم چون فکر می کردم مریم رفته باشد کلاس بالاتر. خلاصه یک جوری که خودش نفهمد، بس که این قدر خنگ و سطحی نگر است یک کاری کردم که خودش به من پیشنهاد بدهد برویم خانه مریم اینها و هی هم اصرار کند که تو رو خدا بیا برویم! آخرش هم من مثلا خودم را راضی کردم و گفتم: اگر مامانم این ها اجازه بدهند میایم. حالا قرار است فردا یک سری برویم خانه شان. از همین حالا دل توی دلم نیست و خیلی دلشوره دارم.

۲ نظر:

بابک گفت...

آفرین، خوب خرش کردی که سراغ آل پاچینو بروی

Unknown گفت...

خيلي داستان خوبيه، من عصر شروعش كردم و ديگه به زود گوشي رو مي ذاشتم زمين كه برم به زندگيم برسم.
چقدر بلوغ اين دختر شبيه دوران بلوغ منه، انگار دارم دفتر خاطرات خودمو مي خونم. منم آقاي آلپاچينو داشتم، با اسماي مختلف، هنوزم دارم. "دوران بلوغم افتادم به كتاب خواندن" .
راستي بقيه ي خواننده هاي داستانتون رو نمي دونم، ولي من با جزييات تمام داستانتون رو مي خونم كه هيچ، يه جاهايي هم مي بينم اين دختر انقدر شبيهمه مي گم يحتمل سليقه هامونم شبيه همه، يه گوشه يادداشت كردم كه فاوست و جانان مرغ دريايي رو كه خوندنشون رو اين همه مدت عقب انداخته بودم بلاخره بخونم. از خون جوانان وطن لاله دميده رو هم بعد از خوندن خاطره ي قبلي پلي كردم :)) اينطوري ذوب شدم تو داستانتون