۵ دی ۱۳۹۴

سه شنبه 4 آذرماه 65

   https://telegram.me/noone_ezafe            
استاد اخوت خیلی با من دعوا کرد چرا این یک هفته کلاس نرفته ام، اصلا گوئیا بویی از قضیه نبرده است. من همه اش خندیدم و بهانه آوردم که مریض بودم. آقای آل پاچینو هم به روی خودش نیاورد و فقط گفت: دل همه مان برایت تنگ شده بود. مرجان هم خوب بود خیلی سعی می کرد شخصیت مهربانی داشته باشد مثل همیشه و سرش را تکان می داد. یک عطر خوش بویی هم به خودش زده بود. این که هنر نیست عطر زدن و رفتن این طرف و آن طرف من هم جلسه بعد عطر شبهای مسکوی مامان را که یک عطر واقعاً خوش بویی است می زنم و می روم سر کلاس تا ببیند عطر خوش بو یعنی چه!
در مورد آقای آل پاچینو، من اولش خجالت می کشیدم حتی سرم را بلند کنم و به او نگاه کنم، اما خیلی زود بر خودم مسلط گردیدم و سرم را بالا گرفتم. حقیقتش این است که امروز مجبور شدم ماجرای آن روز را برای تهمینه بگویم.
نه این که امروز رضا رفت جبهه، تهمینه خیلی ناراحت بود و  من دلم می خواست با او ابراز همدردی کنم.  بابا اگر چه قبول نکرده بود که برای تهمینه و رضا به این زودی ها نامزدی بگیرند و انگشتر دست هم کنند اما برای این که رضا  در مورد تهمینه خیالش راحت شود همه ما را مجبور کرد که دست جمعی برویم  راه آهن تا  با او خداحافظی کنیم. ایستگاه راه آهن خیلی شلوغ بود و رزمنده ها می رفتند "اندیمشک" تا از آن جا بروند جاهای دیگر، این ها را رضا برای من تعریف کرد، رضا برای اولین بار با آن لباس جبهه ای اش خیلی جالب و مظلوم به نظرم آمد کوله پشتی خاکستری اش را روی دوشش می انداخت و دنبال خودش می کشید و هی برمی گشت برای ما دست تکان می داد. طوری که همه مان خنده مان گرفته بود، حتی وقتی قطار حرکت می کرد هم ول کن نبود، تنه اش را تا آن جا که می شد از پنجره قطار بیرون آورده و تا جایی که  دیگر ما را نبیند خندید و برای ما دست تکان می داد. خیلی های دیگر هم این کار را می کردند.  اینجا بود که یک هو یک جور احساس فامیلیت به من دست داد و البته خیلی هم ترسیدم.  تهمینه خیلی جلوی خودش را گرفت تا گریه نکند و خیلی هم خوب توانست. اما مامان برعکسش تمام راه برگشت به خانه را گریه کرد و گفت: ای کاش نمی آمده و با او خداحافظی نمی کرده و آن همه پسر جوان که می روند جبهه و او را یاد سیاوشش می اندازند ندیده بود.
بعدش توی خانه، من ماجرای تولد استاد و ماجراهای بعدی را برای تهمینه گفتم. تهمینه هم خیلی عصبانی شد و گفت: اصلا نباید گریه می کردم چون تقصیر من نبوده و نباید بخاطر زن بودنم از خود ضعف نشان دهم و گفت این اتفاق هر دوهزار و چهارصد سال برای یک نفر می افتد و این یک نفر باید خیلی خاص باشد که این اتفاق برایش می افتد. پس نباید خودم را دست کم بگیرم و به من یاد داد دفعه دیگر که آقای آل پاچینو را دیدم چطور سرم را بالا بگیرم و عین خیالم نباشد و انگار کنم دختر دیگری این اتفاق برایش افتاده است.
خلاصه امروز توی کلاس مدام بین این حالت بودم که هی سرم را بگیرم بالا و از زیر چشم آقای آل پاچینو را نگاه کنم یا سرم را بیاندازم پایین و شرمنده باشم و باز هم زیر چشمی آل پاچینو را نگاه کنم. اما آقای آل پاچینو خیلی خوب بود و حتی خیلی مهربان تر از همیشه و برای اولین بار بود که من دیدم وقتی می خندد چطور چشمهایش را ریز می کند و گوشه های چشمش را چروک می اندازد.
اما اولش باز هم گند خودم را زدم یعنی وقتی کنارم آمد و گفت: کارت خوبه! من فکر کردم می گوید: حالت خوبه؟ و خیلی دستپاچه شدم و گفتم، بله بله خوب شدم. اما بعد خودش با خنده گفت: من گفتم کارت خوبه! یعنی دستت قوی تر شده و داری بیشتر دقت می کنی.
که من باز هم خجالت کشیدم و از خجالت سرخ شدم، او هم نشست کنار من روی چهار پایه ی خودش و همان طور که مداد را از من گرفته بود و خط های من را تصحیح می کرد خیلی آرام گفت: من یک نقاشی رنگ روغن بزرگ کشیدم، دلت می خواد بعد از کلاس بیای ببینیش؟
من گفتم: بله حتماً، خیلی دوست دارم ببینم.
و آخرش وقتی کلاس تمام شد من و استاد و مرجان و آقای آل پاچینو جمع شدیم توی اطاق استاد. آقای آل پاچینو یک نقاشی رنگ روغن بزرگ، خیلی بزرگ روی بوم را آورده بود که تمام نقاشی را هم با روزنامه پوشانده بود. بعد آرام آرام شروع کرد به باز کردن روزنامه ها. نقاشی اش یک منظره دریایی بود.  بیشتر آسمان و یک مقداری دریا و بعد ساحل، یک دریای آرام با موج های کوتاه و کف دریا که همه جا پراکنده بود سفید و زیبا. آنقدر زیبا که دلم می خواست بروم توی نقاشی و پایم را بگذارم روی شنهای خیس و تا میانه ی دریا بروم جلو و باز هم جلوتر.

هیچ نظری موجود نیست: