۳۰ آذر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

چهار شنبه 7 آبان ماه 65

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۲۱.۱۲.۱۵ ۲۳:۰۰]
https://telegram.me/noone_ezafe

روز خیلی پرحادثه و هیجان انگیزی را داشتم امروز اولش که  نسترن در مدرسه خودش را به من رسانده و می گوید: این چه کاری بود که دیروز کردی؟ واقعا که آبروی من را بردی!
 از تعجب شاخ در آورده بودم. بهش گفتم: خنگِ خدا من چه کار کردم با تو،  یا تو چه کار کردی با من!؟
می گوید: همین که فرار کردی و رفتی آخرش کاری کردی که منصور و داداشش با هم دعوا بگیرند! پسره احمق آمده هر چه دلش خواسته به منصور گفته. فکر می کند منصور بلایی سر تو آورده.
اصلا باورم نمی شود که آقای آلپاچینو بخاطر من با برادرش دعوا کند. یعنی البته حقش هم همین بود که حق او را کف دستش بگذارد. فکرش را بکن من چقدر از تمام مردها متنفر شده ام! از تمام مردهای سبیلو حالم بهم می خورد. حتی از بابا و سهراب و محمود( شوهر سودابه) و سیاوش که خیلی سبیل کم پشتی دارد ولی بلاخره روزی سبیلش کلفت می شود به شدت بدم آمده است. این را جدی می گویم؛ اگر روزی قرار باشد خدای نکرده خدای نکرده ازدواج کنم حتما یکی از شروط ازدواجم همین نداشتن سبیل خواهد بود. البته استاد اخوت خوب است او با این که سبیل دارد و خیلی هم سبیل هایش مثل دسته دوچرخه می ماند ولی چون کلا بچه دار نمی شوند سبیلش هم چندان بد به نظر نمی رسد.
خلاصه با نسترن دعوایم گرفت و گفتم دیگر هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت دور و بر من پیدایش نشود. این را هم بهش گفتم که بعید می دانم این منصور بیاید تو را بگیرد و به او گفتم اگر عاقل بودی می دیدی که او به من هم می گوید بیا پیش من باش، پس من یا تو یا هر دختر دیگر  برایش هیچ فرقی ندارد. او کافی است تن یک شاخه خشکیده لباس دخترانه ببیند تا سبیلش یک وری شود. به هر حال دوستی من با نسترن تمام شده است.
اما قسمت جالب تر ماجرا این که امروز بعدازظهر یک نفرآمد خانه امان که فکرش را هم نمی کردم و آن فرد کسی نبود جز مرجان! بله مرجان خانم آمد خانه مان، خیلی هم خودش را خوشگل موشگل کرده بود و موهایش را بالا داده بود اولش که آمد من نمی دانستم. من توی زیرزمین داشتم کتاب دشمن عزیز را می خواندم. که یکهو دیدم صدای در زدن می آید، درِ خانه مان نه ها! در زیرزمین خودم. بعد من فکر کردم حتما تهمینه یا منیژه است که بعضی وقتها برای ترساندن من در می زنند. چون ادب مدب که ندارند برای ادب در بزنند فقط برای مسخره بازی از این کارها می کنند. من محل ندادم و با خودم گفتم بگذار آن قدر در بزنند که بمیرند. اما یک هو در باز شد و مامان و مرجان و منیژه و تهمینه ریختند وسط زیرزمین. حالا من در چه حالی بودم؟ من دراز کشیدم بودم روی زمین  و پاهایم را بالاترچسبانده بودم به دیوار و کتاب می خواندم. اولش مرجان گفت آمده ببیند من چرا نرفته ام سر کلاس چون استاد اخوت خیلی نگران من شده، بعدش هم شروع کرد الکی از استعداد و زرنگی من در کلاس صحبت کردن که من فهمیدم همه اش خالی بندی است. من هم همینطور با تعجب و حیرت نگاهش می کردم. خلاصه یک کمی که مهمان بازی شد مرجان به مامان حالی کرد که می خواهد با من تنها صحبت کند. مامان هم چون فکر می کرد این می خواهد مرا راضی کند که دوباره بروم سر کلاس ها اجازه داد و سریع تهمینه و منیژه را دک کرد و خودش هم رفت بالا. آن وقت معلوم شد مرجان جداً برای چه آمده. تا مامان اینها رفتند بالا یک هو چشمانش را اشک آلود کرد و سریع من را بغل کرد و هی نازم کرد و گفت: خوبی؟ طوریت نیست؟  منصور تو را اذیت نکرده؟ من هی می خواستم خودم را از بغلش بکشم بیرون او هی سفت تر من را بغل می کرد. آخرش گفتم: بابا به خدا بلایی سرمن نیامده عوضش شما دارید من را له می کنید. بعد که مرجان خیالش راحت شده منصور کاری با من نکرده گفت: که متاسفانه منصور و مجید کارشان به دعوا و کتک کاری کشیده و خیلی هم مجید بابت این که فکر می کند نکند من اذیت شده باشم ناراحت است. که این موضع هم من را ناراحت کرد، این که خیلی بدم آمد که کسی فکر کند کسی می تواند بلایی سرمن آورده باشد. و هم این که خوشحال شدم که مجید خیلی هم نسبت به این موضوع بی تفاوت نبوده.
راستش  یک فکر شیطانی هم به سرم زد که ای کاش به جای این که بگویم بلایی سرم نیامده و طوری نیست، لااقل یک کمی ادا و اصول در می آوردم و مظلوم نمایی می کردم که یعنی یک بلاهایی سرم آمده  و حق من این نبوده که این بلا سرم بیاید! حالا شاید زیاد هم دیر نشده باشد.
به هر حال آخرش مرجان کفش مرا که داخل کیسه گذاشته بود و  آقای آل پاچینو از خانه شان آورده و به او داده  بود از کیفش درآورد و به من داد و خیلی مهربان گفت: یک شنبه دوباره همین کفش ها را می پوشی و می آیی سرکلاس. و راستی این را هم گفت: که ای وای که تو چقدر کتاب می خوانی و چرا از کتاب خواندن خسته نمی شوی؟ به هر حال فکر می کنم مرجان دختر خیلی بدی هم نباشد. یعنی این که اگر کسی،  کسی را دوست داشته باشد. بد نیست. بد این است که آدم نداند کسی که دوستش دارد، او را دوست دارد یا نه!

۱ نظر:

بابک گفت...

محشر بود