۹ دی ۱۳۹۴

یک شنبه 30 آذر ماه 65

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۳۰.۱۲.۱۵ ۱۷:۲۷]
 https://telegram.me/noone_ezafe
تولدم مبارک، امروز روز تولدم بود و در خانه برایم یک جشن تولد کوچک خودمانی گرفتند، به خصوص که سیاوش هم بود و خیلی خوش گذشت. مامان برایم یک گوشواره کوچک عقیق هدیه داد و وقتی به دستم داد گفت: این یادگاری مادرت است به تو، باید  هر وقت این را دیدی یاد من بیفتی، از بابا یک کاست فلوت مجار هدیه گرفتم، اثر جورج زامفیر، تهمینه برایم یک جوراب پشمی خریده است که خیلی قشنگ و گرم است و همین حالا هم پایم کرده ام. سیاوش یک آینه کوچک قرمز رنگ شیشه ای هدیه داد، سهراب و نازنین برایم کتاب خریده اند، "سینوهه پزشک معروف فرعون بزرگ" و منیژه برایم یک بسته شکلات خارجی از این ها که تخت است و توی بسته بندی خوشگل هستند، که البته  تا تمام شدن جشن تولد خودش شکلات ها را باز کرد و همه را خورد، آخرش حتی با من دعوا هم می کرد که فقط دوتا از شکلات ها مال من بوده و بیشتر از آن حق خوردن نداشته ام.
در کلاس نقاشی امروز توانستم عیسی برادر آقای آل پاچینو را ببینم. خودش بدون دعوت و بدون آن که آقای آل پاچینو خبر داشته باشد، آمد. با این که آقای آل پاچینو گفته بود او از این جور جاها خوشش نمی آید ولی معلوم شد اگر مجبور باشد که خوشش بیاید، خوشش می آید. آمده بود که از کار آقای آل پاچینو سر در بیاورد و به زور هم که شده او را ببرد خانه. لاغر اندام و استخوانی بود و جدی، خیلی هم دقیق به همه چیز نگاه می کرد. مثلا هنوز چند دقیقه از آمدنش به آموزشگاه نگذشته بود که کفشهایش را درآورد و رفت روی صندلی مرجان تا مهتابی  بالای سرش را درست کند. این مهتابی مدتها بود که بعضی وقتها خاموش و روشن می شد اما کسی به آن توجه نمی کرد. یک دستکاری به سر و ته مهتابی کرد و چیزی را درآورد و دوباره گذاشت و مهتابی درست شد.
با استاد اخوت هم شوخی کرد و مهربان بود و البته با آقای آل پاچینو که خیلی صمیمی و دوستانه رفتار می کرد. وقت رفتن توی راه پله ها باصدای آرام با هم بحث می کردند و چون من ناچار بودم به خاطر جشن تولدم زودتر به خانه برگردم ناخواسته شنیدم که عیسی به آقای آل پاچینو می گوید: دست از مسخره بازی بردارد و همین امروز برگردد خانه و این که در نبودن خودش، روی او حساب باز کرده و دخترها و پدرو مادرش را به دست او سپرده است.
آقای آل پاچینو هم با اصرار گفت که جز فاطمه کسی درآن خانه به کمک او احتیاج ندارد وجداً از همه ناامید شده است.
بعد عیسی گفت: فکر نمی کرده  این قدر بی جربزه باشد که اورا از خانه بیرون کنند و گفت: اگر کسی باید از آن خانه بیرون می رفته او نبوده و همین حالا باید برگردد و سنگرش را پس بگیرد.
آقای آل پاچینو گفت: نمی آید، ولی به زودی شرایطی برای خودش درست می کند که بتواند فاطمه ومهین را هم ببرد پیش خودش.
عیسی عصبانی شد و محکم به دیوار مشت کوبید، من یک صدایی شنیدم مثل کوبیدن مشت به دیوار و فکر می کنم عیسی به دیوار مشت کوبیده است و گفت: احمق، بودن تو در آن خانه مهم است وگرنه من خودم خیلی زودتر از این ها آنها را از آن خانه می بردم. وبعد خیلی با تحکم گفت: مجید باید بروی سرخانه خودت، همین که به تو گفتم، حتی اگر با چاقو تهدیدت کردند می مانی.
 بعد صدای پچ پچی آمد مثل این که آقای آل پاچینو جواب آهسته ای به عیسی داده باشد و سکوت شد. من هم فکر می کردم بعدش آقای آل پاچینو موافقت کرده  و با هم رفته اند، چون دیگر صدایی نیامد، به همین خاطر از پله ها پایین رفتم. اما وقتی از پله ها پایین رفتم دیدم عیسی سر یک پله نشسته است و سرش را گرفته و مجید یعنی آقای آل پاچینو هم به دیوار تکیه داده و به نظرم گریه می کرد.
می خواستم خیلی سریع برگردم و دوباره بروم بالا تا آقای آل پاچینو نفهمد که گریه کردن او را دیده ام. اما خیلی دیر شد و آقای آل پاچینو مرا دید و خیلی آرام به شانه های برادرش عیسی زد. او هم بلند شد و با هم بیرون رفتند.
این بدترین تصویری بود که می توانستم در روز تولدم ببینم. صورت آقای آل پاچینو اصلا از نظرم محو نمی شود و فکر این که چه چیزی می توانست آن دو نفر را تا این اندازه غمگین کند مدام ذهنم را مشغول کرده است. یعنی این می تواند ربطی به دخترهایی که منصور به خانه می آورد داشته باشد؟ یعنی این موضوع این قدر گریه دار و غم انگیز است؟ پس خانواده های آن دخترها که بیشتر باید ناراحت باشند!  بیچاره آقای آل پاچینو چقدر خانواده غمگینی هستند.
https://telegram.me/noone_ezafe

۱ نظر:

بابک گفت...

سینوهه پزشک فرعون را برایم از ایران فرستادند. دوستش داشتم. شما چطور؟
تولدت مبارک :-)
سه 4 تا بیشتر نمونده به تموم شدن این 39 تا ها ها