۲۳ آذر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

شنبه 22 فروردین 65



         روز جمعه با بچه ها رفتیم خانه مریم این ها همه خانواده با خوش حالی از ما استقبال کردند و ما برای اولین بار در عمرمان توانستیم منصورشان  را ببینیم. منصور واقعا خیلی خیلی خوشگل و خوش لباس و مهربان است و مدام لبخند می زد و  اصلا نمی توانست جلوی لبخند زیبایش را بگیرد.
( چون حتماً مریم خانم به قولش عمل نکرده و به برادرش گفته بود ما برای درس خواندن به خانه شان نرفته ایم و فقط رفته ایم او را تماشا کنیم.)
اما  خوشبختانه منصورخیلی محترمانه با ما رفتار می کرد، مدام به ما می خندید و با ما شوخی می کرد.
البته اگر رفتارهای مسخره و جلف نسترن خانم که با آن همه ناز و ادا با او صحبت می کرد نبود. روزجمعه  حتماً می توانست روز خیلی بهتری باشد. چون بعضی وقتها واقعاً رفتارش چندش آور می شد. زیرا اصلا مثل یک دختر نجیب رفتار نمی کرد. متاسفانه نسترن ول کن نبود و اصلا فرصت حرف زدن به فریده و سیما را نمی داد.
من خودم زیاد سعی نمی کردم با منصور صحبت کنم! یعنی در واقع اصلا با او حرف نزدم.  به هر حال با توجه به آن که من چندان دختر زیبایی نیستم، انتظار آن که پسر به این قشنگی به من توجه نشان دهد خیلی هم منصفانه نیست. ولی نسترن لااقل می توانست اجازه دهد فریده و سیما هم کمی با منصور صحبت کنند.
در این ملاقات من یک چیز جالبی کشف کردم. این که بعضی وقتها زشت بودن نه تنها بد نیست بلکه خیلی هم خوب است. زیرا باعث می شود، آدم زیاد انتظار نداشته باشد و چون آدم زیاد انتظار ندارد، باعث می شود که آدم بتواند در حساس ترین لحظات هم  خیلی متین و مودب برخورد کند و الکی ذوق زده نشود.
من هم همین طور بودم چون می دانستم که چندان خوشگل نیستم بنابراین خیلی انتظار نداشتم که منصور به من توجهی داشته باشد بخاطر همین تمام مدتی که ما آن جا بودیم من خودم را با "فاطمه"  خواهر کوچکشان که آن مشکل را دارد، سرگرم کرده بودم. موهایش را بافتم و باهم بازی کردیم و حتی برایش یک اسم بامزه هم گذاشتم اسمش را گذاشتم " زنگوله".  
مآمبخاطر همین ادب و رفتار خوبم مادر و پدر مریم و حتی "محبوبه" خواهر خوشگلش که دوقلوی منصور است، خیلی از من خوششان آمده بود.
بعد خوشبختانه فاطمه دست من را گرفت و من را برد طبقه دوم،
 (این در حالی است که بچه ها بخاطر ذوق زدگی چسبیده بودند به اطاق پذیرایی تا یک لحظه هم از منصورخان دور نباشند، چقدر باعث آبروریزی است این رفتار دخترها).
من و فاطمه با هم رفتیم طبقه دوم و فاطمه من را برد اطاق برادرهایش و آن جا بود که من برای اولین بار" مجید" یکی دیگر از برادرهای مریم که نقاش و هنرمند است را دیدم. مجید نشسته بود روی یک چهارپایه و داشت نقاشی رنگ روغن زیبایی می کشید فاطمه دوید رفت جلو و گفت: داداش داداش دختر دختر!
من خیلی خنده ام گرفته بود که این طور من را معرفی می کند اما مجید حتی برنگشت من را ببیند، من به او سلام کردم و او هم همانطور که نقاشی می کشید بدون آن که برگردد به من نگاه کند، جواب سلام من را داد.
 بعد یک هو تازه  دید که موهای فاطمه بافته شده است. آن وقت خیلی  سریع قلم مویش را گذاشت روی یک دستمال و شروع کرد به باز کردن موهای فاطمه و گفت: نچ نچ نچ کی موهای تو رو بافته؟
(اینجا بود که من صورت نیم رخ مجید را دیدم و به نظرم آمد که خیلی هم نباید بد قیافه باشد).
فاطمه هم نامردی نکرد خیلی زود گفت: این این! و با انگشت من را نشان داد.
من خیلی خجالت کشیدم و ناراحت شدم. اما مجید باز هم بدون آن که برگردد و به من نگاه کند گفت: ای بابا، ببخشید قرار من با فاطمه این بوده  که برای همیشه اختیار موهایش دست من باشد.
بعد همانطوری که مثل بچه گربه سر فاطمه  را ناز می کرد گفت: شما هم آمدی منصور را ببینی!؟
 اینجا بود که من فهمیدم حتی همه اهل خانه می دانند که ما برای چه به خانه شان رفته ایم. دست مریم خانم واقعا درد نکند.
من هم چون دیدم هر چه بگویم باور نمی کند چون خواهرش همه چیز را لو داده مجبور شدم بگویم: بله
او هم گفت: آفرین بازم خوبه که راستش رو می گی!
بعد من گفتم: برای این که ما می گشتیم یه مرد خیلی قشنگ پیدا کنیم و همه به ما گفتن داداششتون خیلی قشنگه!
اون گفت: اِ جدی؟ هدفتون چی بوده اون وقت؟
لازمه که توضیح بدم در تمام این مدت مجید باز هم به من نگاه نمی کرد و کار خودش را می کرد و شروع کرده بود قلم موهایش را دانه دانه  پاک کردن و کنار گذاشتن.
من گفتم: هدفمون از چی؟
گفت: از این که یه مرد قشنگ پیدا کنید؟
من هم راستش را گفتم که: هدف خاصی نداشتیم، شاید فقط برای این که قبل از مردن لااقل قشنگترین مرد دنیا را دیده باشیم.
بعد این جا مجید  شروع کرد به قاه قاه خندیدن و اصلا نمی توانست جلوی خودش را بگیرد و نخندد. حتی فاطمه هم با این که نمی فهمید چه شده می خندید و تازه اینجا بود که مجید یک لحظه برگشت و به من یک نگاهی انداخت! و من تازه برای اولین بار صورت تمام رخ او را دیدم. بعدش دیگر خیلی سریع خداحافظی کردم و برگشتم پایین.
 به هر حال ما جمعه باید منصور را می دیدیم که دیدیم و اگر واقعیتش را بخواهم بنویسم باید بنویسم که منصور واقعا قشنگ بود.

۱ نظر:

بابک گفت...

"آفرین بازم خوبه که راستش رو می گی!"
چقدر صداقت (شما) که همیشه توی نوشته هاتون موج می زنه خوبه..