۲۴ آذر ۱۳۹۴

چهارشنبه 26 فروردین




از صبح یک جوش بزرگ ناجور روی پیشانی و نزدیک ابروی راستم سبز شده است. این اتفاقی بود که باعث شد تمام امروز دلم بخواهد بنشینم و اشک بریزم. در واقع یکی از دلایلی که امروز نتوانستم هیچ درس بخوانم همین جوش بد قیافه ی ناهنجار است.  باید بگویم از چیزهایی که روز دوشنبه برای پرودگار عزیزم نوشته ام بسیار شرمنده ام.
 امروز هیچ احساس عشق و علاقه ای نسبت به آل پاچینو ندارم ( آل پاچینو اسمی است که برای مجید گذاشته ام از این به بعد تصمیم گرفته ام همه آدم ها را با اسم مستعار به کار ببرم چون هیچ دوست ندارم مامان خانم و تهمینه و حتی دیگران بفهمند دارم در مورد چه کسی صحبت می کنم) بله جدی جدی می گویم من کوچکترین علاقه ای به آل پاچینو و... و.... و...  ندارم.
عجیب است نه؟ صرف نظر ازخودخواهی من خودم را خیلی از این مردها بالاتر می بینم. چون یک زن هستم احساس غرور می کنم. احمق ها! از همه شان بدم می آید. اصلا حالم را بهم می زنند. عشق را مال بچه ها می دانم. فکر نمی کنم من دیگر بچه باشم. من به قدری بزرگ شده ام که دیگر می توانم از کسی خوشم نیاید. آه شاید آیندگان بیایند و چرت و پرت هایی که من می نویسم را بخوانند. نه، اینها چرت و پرت نیست. این ها واقعیات زندگی من است. خاطرات مرا روزی، روزی که من در زیر خروارها خاک مدفون شوم. فرزندانم به اقوام و خواهرزاده ها و برادرزاده ها و پسر عموها و دختر عموها و پسرخاله ها و دخترخاله و دیگرانی دیگر از فامیل و بلکه کسانی که فامیل ما هم نباشند خواهند داد و همه خاطرات مرا خواهند خواند و شاید هم خاطرات مرا با اشتیاق بخوانند. پس باید به آنها که بعداً می آیند و این ها را می خوانند بگویم این خاطرات گنجینه گران بهای آمال و آرزوهای من است. حتماً تا آن موقع آرزوی من جامه عمل پوشانده. چه کسی می داند؟
 من سعی خواهم کرد برخلاف دوستانم که هر کدام آرزوی دکتر بودن و مهندس بودن و معلم بودن و کارمند بودن و حتی ازدواج کردن  را دارند، باشم.
من می خواهم یک دخترآزاد باشم، آزاد ِ آزاد. آنوقت تاریخ را دوباره بسازم. به تاریخ بگویم که  یک دختر می تواند "مایع" سرافرازی جامعه و کشورش باشد همانطور که در کشورهای خارجی مردان بزرگی داریم به نام " هیتلر"، " چنگیز" ، " نرون" و " تیمور لنگ" و حتی " آتیلا" ( یک رمان تازگی ها در موردش خوانده ام) ما می توانیم در ایران هم یک زن بزرگ و تاریخ ساز داشته باشیم. که دنیا را دگرگون نماید. من می خواهم به عنوان یک قدرت برتر از مشرق زمین که ایران زمین بوسه گاهش و سرزمین اجدادیش و خاطرات دوران کودکیش می باشد، باشم.
من معتقد به هیچ دین و مذهب و سیاستی نیستم. خدای من کسی است که ایران را به دست من داد. خدای من کسی است که به من آموخت بیاموزم برای حفظ کشورم بجنگم، بکشم، بمیرم. خدای من آفریننده خاکی است که پدرم از پدرش به امانت گرفته و پدرش هم از پدرش به امانت گرفته و پدرم به من داده تا آن را روزی هنگام مرگ به فرزندانم بدهم تا فرزندانم هم این خاک را به فرزندان پدرانشان و پدران فرزندانشان هم به نتیجه ها و نبیره ها و ندیده ها باز دهند تا آنها نیز ایران را؛ ایران مرا، خاکی که باید استخوان های من در آن بپوسد و بخشی از خاک ایران شود. همان خاکی که قبلا استخوان های پدران من هم در آن پوسیده است به فرزندان خود دهند.
آه ای ایران من، چگونه من می توانم تو را به دست دشمن دهم در حالی که این جا آرامگاه اجدای من است؟ من با دشمنان میهنم دشمن خواهم بود و قبل از آن که آن ها به فکر اشغال سرزمین اجدادی من بیفتند من به آن ها یورش خواهم برد.
واقعا من تعجب می کنم با وجود این همه خوی وطن پرستی که در من است چرا من در اینجای کار هستم خدای بزرگ؟
 ای وای... این قدر با جوش ور رفتم که ترکید. حتی خونش هم ریخت روی دفترم. من این ریختن خون را به نشانه نیک می گیرم من بالاخره در آینده به آرزوهایم خواهم رسید.

۴ نظر:

Mimz گفت...

۲۶ فروردین ۶۵ سه شنبه اس. هیچی خوشگل تر از جزییات نیس جیگر.

خارخاسک هفت دنده گفت...

یه بار دیگه تحقیق کن مو لای درز جزییات نمیره فدات شم.

بابک گفت...

آورین خیلی رمانتیک و سلحشورانه می باشد یعنی می باشید. نه شما، نوشته

بابک گفت...

ایول به خودم. نقاش رودرست حدس زده بودم