۳ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

یک شنبه 18 آبان ماه65


دیگر امروز رفتم سر کلاس طراحی نشستم. اولش باز هم کتاب به دست رفته بودم آموزشگاه، رفتم نشستم توی اطاق استاد و به خواست خودش، برایش کمی از "اگر خورشید بمیرد" را خواندم.
(فصل سی ام) 
" اغلب این اتفاق پیش می آید، یک باد باعث می شود که موشک براه نیفتد. اگر تقصیر باد نباشد، تقصیر شن است. اگر تقصیر شن نباشد، تقصیر باران است. درست مثل این که خداوند از تحقیر کردن بشر خوشش بیاید و تفریح کند. ما را به خاطر موجوداتی که می سازیم تا بعد نابود کنیم، مسخره می کند..."
استاد همینطور که پیپ می کشید، با دقت گوش می داد، بعد از این که یک صفحه ای خواندم ساکت شدم.
گفتم: خوب بود؟
گفت: نه! از وسط ماجرا بود چیزی سر در نیاوردم.
خندیدم و گفتم: شما هی می گویید بخوان بخوان!
گفت: می خواهم ببینم این کتاب ها چه چیزی دارد که تو را این طور شیفته می کند؟
گفتم: فکر می کنم فقط برای سرگرم شدن می خوانم.
گفت: اگر برای سرگرم شدن می خوانی همه جور کتابی بخوان و گفت: برو از توی کتاب خانه منشآت قایم مقام فراهانی را بیاور.
رفتم آوردم، یک صفحه ای را باز کرد و گفت: حالا این را برایم بخوان که ببینم لفظ پارسی را چطور می خوانی؟
شروع کردم به خواندن و همینطور که می خواندم آقای آل پاچینو و مرجان هم آمدند تو، مرجان کنار در ایستاد و تکیه داد به در خیره شدن بود به آل پاچینو ولی آل پاچینو آمد نشست کنار استاد سیگاری روشن کرد و شروع کردند به گوش دادن. از بخت بد قسمتی که می خواندم خیلی معانی خاصی داشت و خدارا شکر من هم خیلی خوب می خواندمش. برای همین امیدوارم تاثیر خودش را کرده باشد. چون احساس کردم مرجان خیلی خیلی عاشق آل پاچینوست. طوری که هم من را به شدت ناراحت می کند. هم دلم برایش می سوزد. خوشبختانه آخر وقت متن را یادداشتش کردم که اینجا بنویسم.
" ... اگر لیلی و مجنون دایم در کنار هم بودند، دیری نمی کشید که از هم ملول و منزجر می شدند. بعضی وقت ها لازم است که پای غیر در میان آید تا قدر یاران فزاید، برف و برد زمستان تا نباشد، صفا و هوای بهار این قدرها، مفرح قلوب و ملایم طبایع نخواهد شد... "
خواندنم که تمام شد استاد شروع به تعریف و تمجید از من کرد. و گفت: فکر می کند صدای من برای آواز خواندن هم خوب باشد. من خیلی کیف کرده بودم و روحیه ام خیلی خوب شده بود. البته از این که آقای آل پاچینو آن قدر نزدیک به من نشسته و به من نگاه می کرد یک کمی دستپاچه بودم ولی سعی می کردم چیزی بروز ندهم.
آخرش آل پاچینو رو کرد به من و گفت: با این همه استعداد من منتظرم ببینم وقتش نشده بیاد سر کلاس طراحی بشینه؟
استاد زودی گفت: می آد می آد، دخترم خیلی عاقله، هر وقت فکر کنه وقتش شده می آد.
به آقای آل پاچینو نگاه کردم. خیلی جدی نگاهم می کرد، انگار کن می خواست مرا دعوا کند و مجبوری من را ببرد سر کلاس های طراحی بنشاندم.
گفتم: من استعداد نقاشی ندارم. در زمینه داستان نویسی  یا نمایشنامه نویسی شاید در آینده استعدادی داشته باشم اما در نقاشی نه.
آقای آل پاچینو گفت: امتحانش که ضرری نداره، داره؟
مرجان پرید وسط بحث و گفت: بیچاره مامانش با یه شوق و ذوقی  اومد و ثبت نامش کرده.
به آقای آل پاچینو نگاهی کردم و بعد رو به  استاد گفتم: شاید امتحانش ضرری نداشته باشه ولی خیلی امیدوار نباشید.
و این طور شد که امروز اولین روز کلاسی طراحی ام بود. فیلا یکی دو صفحه ای خط خطی کرده ام و سه چهار صفحه هم خط صاف کشیدم. تا ببینم بعداً چه چیزهای دیگری باید بکشم.

هیچ نظری موجود نیست: