۲۲ آذر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

سه شنبه 18 فروردین 1365




دیروز بعدازظهر به خانه مریم ملک محمدی اینها رفتیم. خودش که دلش نمی خواست ما به خانه شان برویم، حتی آدرس خانه شان را هم به ما نداده بود ولی نسترن گفت؛ من آدرس خانه شان را می دانم و امروز بعداز ظهر ما راه افتادیم رفتیم خانه شان. خیلی دوست داشتیم برویم ببینیم برادر بزرگترش چه شکلی است. دیروز برادرش برای گرفتن کارنامه مریم آمده بود مدرسه، نسترن گفت؛ نصف مدرسه جمع شده و از کلاس ها آمده بودند بیرون تا برادر بزرگترمریم را ببینند، بس که خوشگل و خوش قیافه است. حتی خانم مدیر که یک پیر دختر است، هم با دیدن برادر بزرگتر مریم دستپاچه شده و تندی کارنامه را داده به دستش، بعدش خودش پشیمان شده و به  خانم ناظم گفته: ای وای دیدی چه کار کردم؟! کاش لااقل ازش کارت شناسایی چیزی خواسته بودم، از کجا معلوم که راست گفته باشد و برادر این دختره باشد؟ شاید به ما دروغ گفته! که بعد خانم ناظم گفته: نه بابا برادرش بود، برای ثبت نام مریم هم خودش آمده و خواهرش را ثبت نام کرده.
این ها را، همه را فریده شنیده بود و آمد به ما گفت.
 مریم هم از فرصت استفاده کرد پز داد و گفت: داداشم خیلی قشنگه، حتما دل خانم مدیر را برده که زود پریده و رفته کارنامه من را آورده داده به دستش.
بعدش ما هر چه اصرار کردیم که برویم خانه مریم تا برادرش را ببینیم بهانه های جورواجور آورد و آخرش هم گفت: خودش یک روز داداشش را وادار می کند بیاید دم در دبیرستان تا ما بتوانیم ببینیمش.

ولی ما منتظر نشدیم که او یک روز بیاوردش، دیروز بعدازظهر با نسترن و فریده و سارا رفتیم خانه شان، خانه شان زیاد از مدرسه فاصله ندارد چند کوچه پس کوچه بالاتر از مدرسه است. یک خانه کوچک دو طبقه با دیوارهای آجری و پنجره های آهنی آبی، (سودابه  که معلوم است بیست و چهار ساعته گزارش من را از تهمینه که مدام خودش را با دفترخاطرات من سرگرم می کند گرفته , می گوید باید روی حافظه ام کار کنم و حتی اگر خاطره می نویسم، همه چیز را با جزییات بگویم. می گوید: شنیده من تازگی ها خیلی بی هوش و حواس شدم، این را بخاطر وضع درسی ام می گوید آخر ثلث اول از همه دروس نمرات درخشان ناپلئونی گرفته ام.)
 به هر حال خانه شان خیلی بزرگ نیست یک در کوچک آهنی شیشه ای دارد که بیشتر شبیه پنجره است. با دیوارهای آجری که خیلی هم سیاه و کثیف شده اند. داخل خانه ازسمت چپ به  آشپزخانه راه دارد و از سمت راست  دو سه پله بالاتر می شود طبقه اول. درطبقه اول، مادر و پدرش و دخترها زندگی می کنند و دو اطاق دارد،  یکی از اطاق ها، اطاق پذیرایی شان است از این اطاق پذیرایی به یک تراس کوچک و حیاط خیلی کوچک که خودش اندازه یک اطاق است می رویم. بین طبقه اول و طبقه دوم دستشویی و توالت و حمام است که خیلی بامزه است یعنی فکرش را بکن یک نفر که نصف شب جیشش بگیرد و خیلی وضع خراب باشد باید بدود چهل پله!  برود بالا آنهم فقط برای آن که  جایش را خیس نکند. یا از طبقه دوم بدود بیاید پایین تا اگر بین راه کله پا نشود و سقوط نکند خودش را به توالت برساند. البته خانه ما هم دست کمی از این ها ندارد توالت خانه ما گوشه حیاط است، فکرش را بکن در سرمای زمستان بخواهی بروی توالت؟ تازه باید چهار پنج پله هم بروی پایین و این که حیاط ما خیلی خیلی بزرگ است و دار و درخت زیاد دارد فقط کافی است باد بزند و یکی از شاخه ها تکان بخورد انگار کن هزار مرده از گور بلند شده با هم برک بزنند.
 این قدر وحشتناک می شود؟
 طبقه دوم آن طوری که من فهمیدم بیشتر مال پسرهاست. مریم خیلی زیاد خواهر و برادر دارد. چهار خواهر هستند و پنج برادر، اما دردناک ترین قسمت ماجرا این است که خواهر کوچکش منگول است! اما در عوضش خواهرش خیلی بامزه است، یک دختر کوچولویی با موهای لخت خرمایی خیلی بلند. مریم گفت: برادرش حمید که ظاهراً نقاش و هنرمند است نمی گذارد موهای خواهرم را کوتاه کنیم.
حالا از اولش بگویم که مریم هیچ چیز نمی گفت و در را به روی ما باز نمی کرد اما از شانس ما و بد شانسی او، پدرش آمد و تا می خواست برود توی خانه ما هم از فرصت استفاده کردیم وپریدیم تو! و تازه فهمیدیم که مریم پشت در بوده و در را برای ما باز نمی کرده. پدرش مرد مهربانی است، قد کوتاه است و ریشش را کاملا می تراشد و از بابا خیلی خیلی پیرتر است و همه اش به ما می خندید و می گفت: شما دوست کدام دختر من هستید؟
مادر مریم هم خیلی پیر است یک زن معمولی،  که اصلا به خوشگلی مامان خودم نمی رسد. ولی البته با ما بداخلاقی نکرد و بهمان لو داد که مریم نمی خواسته در را باز کند چون فکر می کرده شما آمده اید ببریدش بیرون و چون درس داشته  و اینها نمی خواسته در را بازکند و با شما بیاید. (آره جان خودش خیلی هم ما باور کردیم که فکر می کرده می خواستیم با هم برویم بیرون از اولش هم می دانست که ما فقط می خواستیم داداشش را ببینیم. خوب معلوم است به مادرش هم دروغ می گفته تا در را برای ما باز نکند.)
داشتم می گفتم که مریم چقدر ناراحت شد که ما ناغافل رفته ایم خانه شان و دلش نمی خواست ما خواهر کوچکش که اسمش فاطمه است را ببینیم. اما ما دیدیمش، چون بچه گریه می کرد و نمی خواست پشت در اطاق  باشد و همه اش به قرآن قسم می خورد که اگر بیاید توهیچ کس را اذیت نمی کند. بالاخره هم مریم مجبور شد به اصرار مادرش در را باز کند تا فاطمه کوچلو بیاید تو اما خودش خیلی ناراحت شد و نزدیک بود اشکش در بیاید.
من زودی فهمیدم که دلیل ناراحتی مریم چیست، به مریم گفتم: بخاطر این خواهرت ناراحت نباش. اگرهم خیلی ناراحتی بیا خواهر کوچک من را بگیر و این خواهر خودت را به من بده. تا بفهمی خواهر کوچک خوشگل ولی بدجنس و چاپلوس و دردسر ساز داشتن یعنی چه؟ و این باعث شد یک ذره بهتر شود و بگوید؛ اتفاقا فاطمه خیلی هم بچه خوبی است و خیلی هم دوستش دارد.
مریم به غیر از فاطمه دو تا خواهر دیگر هم دارد، مهین که کلاس چهارم دبیرستان است و سه سال از ما بزرگتر است و خیلی درس می خواند. تمام مدتی که ما آنجا بودیم، توی یک پستوی کوچک که گوشه اطاق پذیرایی شان است و سقفش هم خیلی کوتاه است و فقط می شود یک نفر داخلش  بنشیند، نشسته و در را هم بسته بود و بلند بلند درس می خواند و همه اش هم به ما می گفت: هیس بچه ها ساکت تر باشید و یک خواهر دیگر هم دارد به اسم محبوبه، ما ندیدیمش و فقط عکسش را دیدیم که خود مریم نشانمان داد. اگر عکس محبوبه واقعی باشد و مریم دروغ نگفته باشد، از خوشگلی خواهر بزرگش هر چه بگویم، کم گفته ام. البته مریم گفت : این خواهرش یک عاشق سینه چاک هم دارد که بالاخره مامان و بابایش راضی شده اند، بیاید خواستگاری، هر چند دوتا از برادرهایش که یکیشان  منصور است (همان که خیلی خوشگل است) و ما تازه فهمیدیم دوقلوی همین خواهر خوشگلش است و بنابراین معلوم می شود که خواهرش هم می تواند خیلی خوشگل باشد چون قلش هم خیلی خوشگل است، خیلی به این ازدواج راضی نیستند. البته آن  یکی برادرش حامد که احتمالاً لات و لوت باشد و چاقو کش، گفته: اگر این پسره بخواهد با خواهر من عروسی کند حتی اگر بابا راضی باشد من می روم شکمش را سفره می کنم، (یا حضرت عباس) .
اصل رفتن ما به خانه مریم اینها برای دیدن منصور بود. که تیر همه مان به سنگ خورد و معلوم شد متاسفانه منصور برای کاری رفته است کرج و تا یکی دو روز بر نمی گردد.
با این حال هیچ کدام از رو نرفتیم و قرار شد جمعه که همه تعطیل هستند و منصور هم احتمالا خانه است دوباره برویم خانه شان برای دیدن منصور خان! البته این طور که بوش می آید مریم خانم خیلی هم دهنش چفت و بست ندارد و به منصور می گوید، ما برای چه می رویم خانه شان. چون وقتی ما خانه شان بودیم هم تحمل نکرد و به مامانش گفت؛ دوستهای من در واقع برای دیدن منصور به خانه مان آمده اند. مادرش هم خندید و یک ردیف دندان پوسیده و کرم خورده و یک در میان افتاده را بیرون انداخت و گفت: باشد اشکالی ندارد همه اینجا می آیند فقط بخاطر منصور شما هم بیایید بخاطر منصور!
که راستش من خیلی خجالت کشیدم و شاید هم جمعه نروم خانه شان تا حساب کتاب همه لااقل در مورد من غلط از آب دربیاید.
البته اگر هم بروم منصور را ببینم قول می دهم ماجرای دیدنش را ریز به ریز بنویسم و چیزی را از قلم نیاندازم. امیدوارم تا آن روز کمی هم بتوانم درس بخوانم. اصلا با خودم قرار می گذارم، اگر توانستم درسم را بخوانم،  بروم و اگر نتوانستم بخوانم، نروم. 

۱ نظر:

بابک گفت...

برای آدم کلاس اول دبیرستان که معرکه بود. روان و خواندنی با طنز شیرین. بیخود نبود که خارخاسک وبلاگستان شدی آبجی :-)
فقط افسوس می خورم که توی این خاطرات نوجوانی از بیز بیز و (دختر خانم دومی اسمش یادم رفته) بیزقولک؟ چیزی نخواهم خواند.