۱۱ دی ۱۳۹۴

چهارشنبه 13 اسفند ماه 65




نسترن و مقامی از خانه فرار کرده اند! و سه روز است که مدرسه نیامده اند، دوتا از همکلاسی هایم هستند، راستش باید به شجاعتشان تبریک گفت و به حماقتشان تاسف خورد. چه قدر احمق و بی شعور بودند آنها، تا کجای دنیا می خواهند برودند؟ کدام فاحشه خانه را فتح کنند؟ تنها خودشان می دانند، خیلی دلم می خواهد بدانم الان کجا هستند.
حاشیه 1-  ساعت 6 بعدازظهر
داشتم فکر می کردم اگر من هم با آن ها فرار می کردم بد نمی شد، لااقل کمی دنیادیده تر می شدم.  
ولی آنها احمق بودند. خیلی هم احمق.
 اما نباید ناشکری کنم، الان یک کمی بیشتر از گذشته احساس خوشبختی می کنم. بخاطر ماجرای سیاوش، همه مان همینطور هستیم. خدا خیلی به ما رحم کرد و با ما مهربان بود. اگر همان اولش می فهمیدیم سیاوش اسیر شده است، اوضاع خیلی فرق می کرد و ممکن بود من الان به عنوان بدبخت ترین دختر دنیا خاطراتم را می نوشتم. اما وقتی ما مطمئن شدیم که او شهید شده و بعدش فهمیدیم که اسیر شده است، آن قدر خوشحال شدیم، انگار کن اصلا او رفته است خارج از کشور برای زندگی. مامان که همیشه شورش را در همه چیز در می آورد، الان کاملا به یکی ازطرفداران صدام حسین تبدیل شده است. خودش را مدیون او می داند! می گوید: فقط از پس صدام بر می آمد کاری کند که سیاوش بنشیند یک جا و دیگر جبهه نرود و چون می داند اسم سیاوش در لیست اسرای ایرانی سازمان ملل آمده و با او مصاحبه کرده اند خیلی خوشبین است که با او زیاد بدرفتاری نمی کنند ولی می گوید: فقط ممکن است به او غذاهایی که دوست ندارد را بدهند!  که مامان جان برای این هم یک راه چاره دیده است به طوری که هر روزی که غذای خوشمزه ای درست می کند یا غذای مورد علاقه سیاوش را می پزد یک بشقاب از آن را جدا می کند و می گذارد توی یخچال و می گوید: از کجا معلوم همین فردا جنگ تمام نشود و سیاوش برنگردد؟
من و تهمینه و منیژه هم بی معرفتی نمی کنیم گاهی " تکی" به یخچال می زنیم و در یک عملیات غیرتمندانه سهم سیاوش را می خوریم. البته بعضی وقتها هم مثل گرگ های گرسنه سر همین سهم غذایی که مال ما نبوده است به جان هم می افتیم و کارمان به دعوا و مرافعه می کشد، نمی دانم فردا پس فردا که سیاوش برگردد چطور می توانیم سرمان را بالا بگیریم و به صورتش نگاه کنیم. شرم بر ما باد!
آقای آل پاچینو خیلی غمگین است، خوب می فهمم چه می کشد، او حتی وقتی کنار من می نشیند تا چیزی به من یاد دهد، بامن من  حرف نمی زند و نمی گوید؛ مثلا فلان خط را باید این طور بکشی و آن طور بکشی،  فقط می کشد و به من نشان می دهد، برای من همین کافی است!  روزها و شب های خودمان را به یاد می آورم ومی فهمم حال و روز او چیست. من زیاد سعی نمی کنم او را آرام کنم، یا چیزی بگویم برای تسکین او، من حتی خیلی ساکت تر از همیشه هستم تا مزاحم فکر کردن او نشوم. اما مرجان این طور نیست، مرجان نیست که فکر می کند خیلی عاشق اوست، فکر می کند باید در همه ی کارهای او مداخله داشته باشد و بدتر از همه این که هی به او تسلای الکی بدهد. یا مثلا کاری کند که او از لاک تنهایی خودش بیرون بیاید.
حاشیه 2 - ساعت 10 شب
و یک چیز دیگر، چطوری بگویم؟ شهریارعاشق من شده است.

۱ نظر:

ناشناس گفت...

خسته نباشید . خیلی خوب است .