۲۹ دی ۱۳۹۴

تولد

   چهار شنبه 10  آذر ماه 66                                                                                            
      بلاخره جشن تولد رفتنمان هم تمام شد و رفت پی کارش. اصلا نمی دانم از کجایش تعریف کنم و چطور بگویم، باید دقیق بنویسمش که خاطره اش همیشه برایم بماند چون برای اولین بار دیدم که ماجراهای سخت و دردناک می توانند یک حس خوب ولی خیلی غمگینی برای آدم داشته باشند.  از اولش این است که  من یک شلوار مشکی لوله تفنگی پوشیده بودم و یک بلوز گل بهی چپ و راستی که تازه تهمینه برایم دوخته بود. موهایم هم که کوتاه کوتاه،  برای اولین بار یک کمی آرایش هم  کردم، خیلی کم مداد کشیدم و یک رژ کم رنگ زدم. گوشواره های عقیق کوچلویی که مامان برای تولد پارسالم برایم خریده بود را هم،  انداختم چون کلا برایم شانس می آورد. تهمینه هم یک دامن مشکی کوتاه پوشید (البته وقتی رفتیم خانه شان پوشید چون توی خیابان مجبور بود زیر مانتویش شلوار بپوشد تا یک وقت خدای نکرده کمیته ما را نگیرد) و یک بلوز قرمز که خیلی بهش می آمد. مامان هم موهایش را سشوار کشید. از بابا یک دسته گل گرفتیم ( اصلا به مامان اینها نگفته بودیم که جشن تولد مختلط است!) تهمینه برای فاطمه یک عروسک چرخ چرخی خوشگل خرید که می چرخد و آهنگ هم می زند. من برایش چند تا کتاب کودک، یکی اش هم  اسمش بود " حسنی نگو، بلا بگو، تنبل تنبلا بگو" کتاب شعر خیلی بامزه ای است حالا مشکل هم داشتم با این کتاب. چون این را که آوردم خانه اولش باید همه اش را برای منیژه می خواندم، او هم  از این کتاب خوشش آمد و هی التماس کرد که بهش بدهم. من هم برای آن که بهانه نگیرد و با ما راه نیفتد و همین که این چند روز خیلی ازش راضی بودم، کتاب را بهش دادم. ولی باز مجبور شدم دوباره با تهمینه که رفتیم بیرون همین کتاب را برای فاطمه هم بخرم . البته من کاغذ کادو و چسب را خودم برده بودم که توی مغازه همه را دوباره کادو کنم. بعد هم رفتیم آموزشگاه خیاطی و آنجا محبوبه را برداشتیم و با هم رفتیم برای گرفتن کیک. آنجا بود که محبوبه گفت: خانواده مرجان خیلی ناراحت شده اند چون ما اصلا هیچ کدامشان را دعوت نکرده ایم و فقط به مرجان گفته ایم که بیاید. اوهم گفته است نمی آید. و این را گفت که؛ بی خودی ناراحت شده و ما راستش اصلا کسی را دعوت نکردیم و فقط بخاطر آن که فاطمه فکر می کند دوست صمیمی خواهرت است( یعنی من، چون مخاطبش تهمینه بود) و تو را هم که بخاطر خودم دعوت کردیم. و بعدش هم با ناراحتی گفت: اصلا نمی شود سر از کار این مجید درآورد، همه اش لجبازی های خاص خودش را دارد، اصلا کل خانواده ما به دلایلی مخالف این ازدواج هستیم ( بخاطر ماجرای عیسی و خواهر مرجان می گفت که البته من که دلایلش را می دانستم و قبلاً هم به تهمینه گفته بودم بنابراین اینجا من و تهمینه به هم یک نگاهی انداختیم که یعنی خودمان می دانیم دلایلتان را ولی چیزی بروز ندادیم) بعد هم شروع کرد به این که؛  مجید فکر می کند عقل کل است حالا فقط 24 سال دارد و حالا دیر هم نشده برای ازدواجش و این که چون خیلی زود مستقل شده و دستش رفته توی جیبش و آقای اخوت هوایش را دارد  و یک سفر رفته خارج از کشور؛ فکر کرده کسی شده برای خودش. حتی برای خودش هم گفت: من هنوز با اسماعیل ( نامزدش ) که عقد هم کرده ایم ازدواج نکرده ایم . ولی حامد گفته؛ نمی شود و اگر شما بخواهید ازدواج کنید  فلان می کنم و بهمان می کنم. و آخرش آن قدر حرف زد که رسیدیم به شیرینی فروشی ، در همان خیابان آذربایجان پایین تر از  چهار راه خوش کیک فاطمه را گرفتیم وبرگشتیم که برویم خانه شان.
مهمان هایشان خیلی کم بودند. دو نفر از دوستان مریم هم کلاسی های دوم انسانی اش فریده و هما، خاله شان که زن خیلی قشنگی بود و بیچاره شوهرش تازه مرحوم شده با دخترش که هم سن و سال فاطمه بود و اسمش نرگس بود. ولی اصلا محل فاطمه نمی گذاشت. یک خواهر و برادر دوقلو از همسایه هایشان که هم سن فاطمه بودند. به اسمهای شروین و شیرین ، یک نفر از دوستان فاطمه که مال همان مرکز توانبخشی شان است و مثل خودش مشکل دارد اسمش بیتا بود. تهمینه و سه تا از دوستان آموزشگاه محبوبه یعنی فرنگیس و نغمه که با خود تهمینه می شدند سه تا و من!
که من خیلی زود فهمیدم منظور مریم از مختلط بودن جشن تولد فاطمه یعنی این که بابایش توی آشپزخانه نشسته باشد در حال رادیو گوش دادن. منصورشان وسط مجلس بیاید و برود بالا توی اطاقش  و آقای آلپاچینو که او هم  بعد از منصورشان خیلی ناراحت  بیاید واو هم  برود بالا.
خلاصه اولش که همه به زدن و رقصیدن سپری کردیم. اما بعدش من با خودم گفتم : که یک سری هم به بالا بزنم شاید آقای آلپاچینو را دیدم و شاید هم در حد همین سلام وعلیک بتوانم با او گفتگویی داشته باشم. خلاصه وقتی که کسی حواسش نبود رفتم توی خط فاطمه که باز هم جلو بیفتد و من را ببرد بالا پیش آقای الپاچینو و طوری که کسی نشنود توی گوشش گفتم: داداشت برایت چی کادو خریده؟ او هم آهسته در گوش من گفت:  گفته یک چیز خوب می خرم!
 عادت فاطمه همین است که اگر چیزی را آهسته در گوشش بگویی او هم آهسته در گوشت می گوید. ولی اگر حرف را بلند بزنی مثل تو بلند می گوید و این خیلی کار من راحت کرد.  گفتم: داداشت آمده ها من را هم بردار ببر بالا ببینم اگرراست می گویی چی برایت خریده. فاطمه هم اولش هی یادش می رفت ولی بعدش هی گفتم و گفتم تا این که  دست من را گرفت و راه افتاد. خانواده مریم اینها عادت کرده اند که وقتی من بروم خانه شان فاطمه فکر کند من همبازی اش هستم  و مدام دست من را بگیرد و ببرد این طرف و آن طرف برایم در مورد همه چیز توضیح دهد . خلاصه با فاطمه راه افتادیم رفتیم بالا، وقتی رسیدم توی راهروی طبقه دوم دیدم در اطاق منصورشان بسته است ولی در اطاق  آقای آلپاچینو باز است ولی خودش توی اطاق نیست. حالا فاطمه همه اش می خواست من را ببرد از پله ها بالاتر که برویم روی پشت بامشان که خرپشته را نشانم دهد و من هی می گفتم: نه دیگر آن بالاتر نمی آیم . که یک هو دیدم آقای الپاچینو در حالی که دست و رویش را شسته از توی دستشویی پاگرد بین طبقه اول و دوم آمد بیرون و از پله ها آمد بالا،  من اولش خیلی خوشحال به او نگاه می کردم اما می دیدم که آقای الپاچینو خیلی بداخلاق به من خیره شده بود بعد من  وقتی رسید بالای پله ها بهش سلام کردم، اما او همینطور که بدجور نگاهم می کرد جوابم را نداد و رفت طرف اطاقش، بعد من برگشتم و با تعجب  نگاهش کردم  و پیش خودم فکر می کردم که، مگر من چه کرده ام که جواب سلام من را نمی دهد. که دیدم یکهو برگشت و آمد طرف من و مچ دست چپ من را خیلی محکم گرفت و با خودش کشید و برد طرف اطاق منصور! بعد در اطاق را خیلی محکم باز کرد و با هم رفتیم توی اطاق من آن قدر ترسیده بودم که هی مقاومت می کردم که مرا نبرد و نمی دانستم که می خواهد چه بلایی سر من بیاورد. منصورشان روی تختش خوابیده بود. یعنی نخوابیده بود، روی تخت چند تا متکا پشت کمرش گذاشته بود  پاهایش را هم دراز کرده بود و کتاب می خواند. او هم وقتی من و آقای آلپاچینو یکهو رفتیم توی اطاقش یکه خورد و کتابش را گذاشت روی پایش و با تعجب به من و او نگاه کرد. بعد آقای آلپاچینو رو کرد به من و اشاره کرد به منصور و  درحالی که خیلی عصبانی بود ولی سعی می کرد صدایش را پایین بیاورد که کسی آن پایین نشنود که دعوا می کند گفت:  تو به این،  نامه نگاری می کنی؟ به این موجود درد و دل می کنی؟ ندیدی سر دوستت چه بلایی آورده؟ برایت تجربه خوبی نبوده؟واقعاً برایت متاسفم و ... یک سری از این چیزها.حالا منصور فقط لبخند می زد. من هم که اولش خیلی ترسیده بودم، اما یک هو فهمیدم که موضوع چیست و خیلی ناراحت شدم از آقای آلپاچینو و دستم را از دستش کشیدم بیرون! و حتی لگدش هم زدم که دست من را ول کند. حالا منصورشان هیچی نمی گفت و فقط پوزخند می زد. بعد من بهش گفتم: ولم کند، و بعدش گفتم: بله من نامه نوشتم، حالا که چی؟ من که نسترن نیستم چرا با من این طوری حرف می زنی؟ بعد با نارحتی مچم را که خیلی درد گرفته بود گرفتم و گفتم: دستم را درد آوردی، من که کاری با تو نکردم. بعد یک هو آقای آلپاچینو انگار بفهمد که کار اشتباهی کرده، آرام شد و با ناراحتی به من نگاه کرد و تندی از اطاق رفت بیرون. حالا تازه من بغضم ترکید و بدون این که بخواهم اشکم درآمد. ولی منصور باز هم همانطور با لبخند من را نگاه کرد و گذاشت من چند قطره اشک بریزم. بعدش که می خواستم از در بروم بیرون گفت: هی موهات قشنگ شده! من هم با عصبانیت بهش گفتم: گمشو تو هم ؛  و رفتم بیرون. وقتی رفتم بیرون تازه دیدم که فاطمه رفته یک گوشه ایستاده و خیلی هم ترسیده. رفتم طرفش که دستش را بگیرم و ببرمش پایین که یک هو آقای آلپاچینو از اطاقش آمد بیرون به طرف من و بعد درحالی که دستش را با کلافگی روی پیشانی و موهایش می کشید با نارحتی گفت: معذرت می خوام، باشه دختر خوب من رو ببخش!  اشتباه از من بود،  کار اشتباهی کردم. نباید تو کارت دخالت می کردم. من هم دیگر محلش نگذاشتم و فقط فاطمه را بغل کردم و بوس کردم چون ترسیده بود، بعد فاطمه دستهای کوچلویش را کشید روی صورت من و گفت:  خیس شده، و من هم سرم را تکان دادم و با لبخند زورکی بهش گفتم: همینطوری خیس شده هوا بارونی بوده و بدون این که محل آقای الپاچینو بدهم راهش انداختم که برویم پایین حالا آقای الپاچینو همینطور با ناراحتی و شرمندگی ایستاده بود و آخرش تحمل نکرد و دوباره به من نزدیک شد و گفت: ببخش خوب، اشتباه کردم، من برگشتم توی اطاق منصور را ببینم که بفهمم او هم می بیند که آقای آلپاچینو آمده از من معذرت خواهی کند که دیدم بله او همانطور با پوزخند نشسته روی تخت و همینطور ما را تماشا می کند. بعدش هم من بدون این که به آقای الپاچینو نگاه کنم رفتم پایین. بعدش هم آن قدر به تهمینه گفتم برویم برویم که اول از همه پاشدیم رفتیم خانه. یک جورهایی خودم احساس می کنم خوب شاید آقای الپاچینو فهمیده که من به منصور نامه نوشته ام و شاید حسودی اش شده. از طرفی چون او همیشه به من احساس بزرگتری دارد شاید هم می ترسد که منصور بلایی سر من بیاورد. با همه این ها با این که اولش خیلی ناراحت شده بودم . اما بعدش بی حس شدم ولی  حالا یک جوری بیشتر از آقای آلپاچینو خوشم آمده. یعنی حتی خیلی از این که مچ دستم را آن طور گرفت که آن قدر درد بگیرد راضی هستم وهر وقت که دوباره توجهم به درد مچ دستم می افتد قلبم تیر می کشد و یک جوری برای آقای آل پاچینو دلم تنگ می شود که هیچ وقت این طور نبوده. #منصور_فاطمه_آقای_آلپاچینو

۲ نظر:

بابک گفت...

آخراش محشر بود بانو

خارخاسک هفت دنده گفت...

بابک جان همه پیام هایت را می بینم و با دقت می خوانم و وقتی می گویم وبلاگ فقط اسم تورا به عنوان خواننده به خاطر می آورم.