۲۶ دی ۱۳۹۴

ای دیدنت آرزوی دل ها/ ای کاش تو را ندیده بودم

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۱۶.۰۱.۱۶ ۲۰:۳۷]
https://telegram.me/noone_ezafe
دوشنبه 24 آبان ماه 66
امروز مدرسه هنر و ادبیات نرفتم. یعنی به همه گفتم می روم، اما تخته شاسی به دست با کلی اتودها و تمرین های مدرسه  راه افتادم رفتم آموزشگاه، باید بگویم اولش خیلی حالم بد بود وقتی از پله ها بالا می رفتم، مثل آن که کوهی روی دوشم باشد خودم را می کشیدم. یادم به این آمد که این همه وقت من از این پله ها با چه شور و شوقی بالا می رفتم.  فقط برای آن که آقای آلپاچینو را ببینم تا بتوانم در موردش چیزهای زیباتری بنویسم و بعد حالا با این حس که اینجا دیگر مال من نیست و من اینجا بیگانه هستم بازگشته بودم.
 مدتها بود که نه مرجان را دیده بودم و نه آقای الپاچینو، یعنی خیلی ناگهانی درست از روزی که فهمیدم اینها نامزد کرده اند دیگر نرفتم سر کلاس، به تهمینه گفتم: زنگ بزند به آموزشگاه و از طرف من از مرجان خداحافظی کند وبه مرجان بگوید: من دیگر نمی روم و به او بگوید که قرار است به جایش بروم مدرسه هنر و ادبیات. البته یکی دو روز بعد خود مرجان با من تماس گرفت که حال من را بپرسد و من به او همین چیزها را گفتم، حتی به او تبریک هم گفتم و گفتم که تبریک مرا به آقای آلپاچینو هم می رسان. بعد دوباره خودم به استاد اخوت زنگ زدم که او هم مرا دعوت کرد خانه شان و ارتباط من فقط با استاد برقرار بود. گاهی تلفن، گاهی خانه شان. اما با آقای آلپاچینو؟ نود و چهار روز بود که من اصلا او را ندیده بودم؛  نه من با او تماس گرفتم و نه او دلیلی داشت که با من تماس بگیرد و حالا بعد از این همه مدت می خواستم که او را ببینم.
نزدیک پله های آخر بود که یکهو یادم به شهریار هم  آمد، احتمالاً شهریار هنوز اینجا کلاس نقاشی می آید. چرا فکر این جایش را نکرده بود؟ جداً برایم خجالت آور بود که یادم بیاید حتی فکر می کردم شهریار هم از من خوشش آمده و به هوای من آمده است این جا ثبت نامه کند.
یک جایی یادم می آید تهمینه به من گفته بود: دخترها در یک سن و سالی همه اش فکر می کنند همه  از آنها خوششان می آید.
مامان هم که می گوید: مردها می توانند از هرزنی خوششان بیاید اما اسم همه این خوش آمدن ها عشق نیست.
ظاهراً  این هم تجربه ای است که من در اختیار منیژه می گذارم: دوران فکر کردن به خوش آمدن کوتاه است،  دخترها در یک سن و سالی همه اش فکر می کنند که هیچ کس از آنها خوشش نمی آید. چون مردهایی که ممکن است از آدم خوششان بیاید جرات بیان کردنش را ندارند.
https://telegram.me/noone_ezafe
سه شنبه 25 آبان ماه 66
دیروز چندان حال و حوصله اش را نداشتم که بگویم در آموزشگاه چه گذشت، یک چیزهایی یادداشت کردم که امروز یادم بماند بنویسمشان، مثلا این که ، مرجان دختر خوشگلی است، پوست خوبی دارد، چشمهای درشت مشکی با ابروهای کلفت،  بینی کوچک و چانه گرد و این که دیروز وقتی رفتم توی آموزشگاه داشت تمرین خطش را می کرد. من تاجلوی میزش رفتم اما او تا جمله اش را کامل نکرد و ننوشت " پشت هیچستانم" سرش را بالا نگرفت. وقتی هم که مرا دید خیلی خوشحال شد، بغل و بوس و اینها.
وقتی بغلم کرده بود با خنده به او گفتم: هیچستانت را خراب کردی!
 چون وقتی قلم را گذاشت روی کاغذ و سرش را بلند کرد، تا وقتی بلند شود و بیاید مرا بغل کند، قلمش قل خورد و قل خورد و رفت روی هیچستان!  و چون مرکب تازه نوشته شده بود و هیچستان هنوز خشک نشده بود، کمی پخش شد.
منیژه گفت: ولش کن بابا حالت چطوره؟ کجایی؟
 نزدیک بود گریه ام بگیرد اما خیلی با مسخرگی گفتم: یه آموزشگاه بهتر پیدا کردم رفتم دیگه! تازه اونجا بالای شهر هم هست. ولی بدیش اینه که کلاساش فقط دخترونه است.
مرجان گفت: ای نامرد پس بالا شهری شدی؟! تازه خبر نداری از وقتی که رفتی برای ما هم قانون گذاشتن که کلاسها رو جدا کنیم. دلت بسوزه الان مال ما هم  همه اش دخترونه است و بعد خودش زد زیر خنده.
بعدش رفتیم پیش استاد اخوت. استاد کنار پنجره ایستاده بود بیرون را تماشا می کرد و  پیپش را می کشید. البته من تازه رفته بودم خانه شان و زیاد دلتنگش نبودم. اما او از برگشتنم خیلی خوشحال شد. من برایش از استادمان در مدرسه هنر و ادبیات گفتم. به دروغ به او گفتم که استادمان خیلی خوشگل و با کلاس است و امکان ندارد او بتواند چنین استاد نقاشی را برای آموزشگاهش در این نقطه شهر پیدا کند.
او هم سرش را جلو آورد و با خنده و یواشکی به من گفت: حاضر است مجید را بدهد یک تار موی چنین استادی را مال خود کند.
بعد هم آقای آلپاچینو آمد، حتی خجالت می کشیدم به او نگاه کنم. فکر می کردم اگر به او نگاه کنم از چشمهایم لو می دهم که میان من و برادرش چه نامه هایی رد و بدل شده و در موردش چه چیزهایی شنیده ام. اما او خیلی معمولی برخورد کرد. یعنی اولش چشمهایش را ریز کرد و یک لبخندی زد و بعد چشمهایش را معمولی کرد و با خنده  گفت: چی شده؟ خواب می بینیم یعنی؟ تو کجا اینجا کجا؟
استاد هم خندید و گفت: این که من می بینم  رویای صادقه است.
بعدش مرجان آمد و برایمان کیکی که خودش پخته بود را با چای آورد و صاف رفت نشست کنار آقای آل پاچینو و کاملا مماس با او، او هم خودش را کنار نکشید و جمع نکرد بلکه دست چپش را انداخت دور شانه و گردن او و گفت: ممنون. #16
https://telegram.me/noone_ezafe

( ادامه مطلب ) من سعی کردم خودم را خیلی شاد و شنگول نشان دهم، استاد هم همه اش من را می پایید و فهمیدم برای این که حواس من را از" دست و گردن و ممنون"، پرت کند  از من در مورد کتابی که تازه به من داده بود ببرم خانه بخوانم پرسید،  من هم به او گفتم که یکی از سخت ترین شعرهایش را حفظ کرده ام.
او که همیشه خوشش می آید از شعر حفظ کردن من پرسید چه حفظ کرده ام؟
من هم گفتم: یک شعر از "پژمان بختیاری" که جواب "یعقوب لیث صفاری" است به خلیفه بغداد.
گفت: بخوان ببینم.
گفتم: خیلی طولانی است ولی یک قسمتش را که خیلی دوست دارم این طوری است.
نی نی بیا و ایزدی آهنگ من ببین     در راه رزم عزم گران سنگ من ببین
ازحرف آشتی بگذر جنگ من ببین    راه نجات کشور ایران ز بار ننگ
جنگ است و جنگ و جنگ بلی زنده باد جنگ!
اکنون منم به کام تو بیمار و بستری       گر بگذرم، تو وارهی از جنگ و داوری
ورماندم زمانه به شمشیر جوهری        سیر از سریر دولت و شاهی کنم تو را
یک سر بسوی بادیه راهی کنم تو را
این ها را خیلی هم خوب و به قول استاد حماسی خواندم. اما  آلپاچینو قیافه گرفت و گفت: "پژمان بختیاری "شعرهای قشنگ تری هم دارد، بعد دستش را از روی گردن مرجان برداشت و همانطور که به من نگاه می کرد شروع کرد به خواندن.
تا روی تو را ندیده بودم/  چون بخت خود آرمیده بودم
در دامن عشق خفته ی خویش/ دامن زجهان کشیده بودم
گمنام و شکسته بال و خاموش/ چون اشک به ره چکیده بودم
ای دیدنت آرزوی دلها/ ای کاش تو را ندیده بودم
 بعد خودش  لبخند زد به من و احساس کردم دوباره چشمهایش ریز شد. همه هم خیلی خوششان آمد مرجان هم که نزدیک بود بپرد آقای آل پاچینو را ماچ کند، انگار کن این شعر را خود آلپاچینو گفته باشد برای مرجان خانم.
  اما من خیلی ناراحت شدم، چون این چیزها باعث می شود که آدم دچار تردید شود که خوب بلاخره بله یا خیر؟  شاید هم من نباید به این چیزها توجه کنم و اینها همان توهماتی است که باعث می شود آدم فکر کند هرمردی  که یک لبخندی به ما زد، یا شعری خواند،  یا حتی نفس کشید! نکند از ما خوشش آمده باشد.
ولی من  خیلی سنگین و خوب بودم و فقط یک لبخند زدم و گفتم: از این شعرها که زیاد بلدم ولی فیلا دوست دارم شعرهای جنگی بخوانم.



https://telegram.me/noone_ezafe

هیچ نظری موجود نیست: