۱ بهمن ۱۳۹۴

پناهگاه

یک شنبه 27 خرداد ماه  67
داشتم فکر می کردم تاچه اندازه انسان ها می توانند قصی القلب باشند. زمانی که از خودشان خطایی سر می زند. حتی عذاب وجدان هم ندارند، اما همین که همین اشتباه را شخص دیگری می کند مستحق بدترین و شنیع ترین مجازات ها می دانندش.
 اه ولش کن من به اندازه کافی راضی هستم، خوشحال و سرخوش، من باید شروع کنم به نوشتن جزییات تا حالم دوباره خوب شود و مغزم روی زندگی متمرکز شود، اگر غیر از این بشود ذهن من شروع می کند به سیرکردن در خاطرات، که این اصلا برایم خوب نیست. امروز رفتیم مدرسه، چون مدارس برای سه هفته باز می شود تا عقب افتادگی ها برطرف شود. زنگ تفریح را زده بودند ولی ما دوسه نفری توی کلاس نشسته بودیم و مشغول توطئه چینی بودیم که چطور می شود آدرس خانم رمقی را پیدا کنیم و حالا که دیگر از مدرسه ما رفته یک درس حسابی به او بدهیم؟ که یک هو چشمم به حیاط دبیرستان افتاد و دیدم دوتا پا روی هوا،  دارد صاف می رود توی پناهگاه! این چندمین باری است که بچه ها افتاده اند توی پناهگاه، پناهگاه را درست وسط حیاط مدرسه درست کرده اند. یعنی زمین را کنده اند و یک راهروی بزرگ زیر حیاط مدرسه حفر کرده اند، بعد از این راهروی بزرگ، دو راهروی کوچکتر در دو طرف کنده اند. اوایل دورتا دور این راه پله زیر زمینی هیچ حصاری نگذاشته بودند و مطمئن بودند بچه ها خوب چشمهایشان را باز می کنند و این پناهگاه را می بینند و نمی افتند توش، اما درکمال تعجب! دخترهای مدرسه ما که اکثرا یا عاشق هستند یا حال و هوای عاشقی دارند. (چون دبیرستان پسرانه دقیقاً دیوار به دیوار مدرسه ماست و به هر ترتیب تولید عشق می شود!) پناهگاه را نمی دیدند و می افتادند توش، تا این که اینها نشستند عقل هایشان را گذاشتند روی هم که چه کار کنیم بچه ها نیفتند توی پناهگاه ؟ و به این ترتیب عاقلانه ترین و پیچیده ترین مهندسی تاریخ بشریت شکل گرفت. به نتیجه رسیدند که یک حصار نرده ای آهنی  به ارتفاع  60 سانت دورتا دور پناهگاه بکشند! ابتکار جالبی که باعث شده اگر قبلا بچه ها با پا می افتادند توی پناهگاه ولی حالا زانویشان گیر می کند به حصار و با مخ می روند آن تو، به هر حال  شرایط بسیار پیچیده ای در مدرسه مان حاکم است چون الان بچه ها دقیقاً نمی دانند باید از بمباران هواپیماهای صدام یزید کافر بترسند یا از پناهگاهی که بخاطر دوستی خاله خرسه ها برایشان درست کرده اند. امروز همین را به خانم قربانی گفتم: یعنی گفتم؛ خانم شما فکر کنید که بچه ها از افتادن توی پناهگاه و ناکار شدن جان سالم به در ببرند و به امید خدا هواپیماهای صدام دوباره به تهران حمله کنند و ما بخواهیم پناهگاه را افتتاح کنیم، به نظر شما در فاصله زمانی که آژیر می زنند تا زمانی که هواپیماها پیدایشان می شود شما می توانید بچه ها را خیلی با نظم و ترتیب ببرید توی پناهگاه؟ به نظر شما این فاصله زمانی به آن اندازه ای هست که هفتصد دانش آموز را بشود چپاند توی پناهگاه بدون آن که نصفشان بر اثر ازدحام  بلایی سرشان نیاید؟
خانم قربانی خندید و گفت: برو دختر شیطانی نکن، برو سر کلاست.
گفتم: صبرکنید صبرکنید، فقط یک سوال دیگر اگر دست برقضا هواپیماهای دشمن حمله کردند و بمبهای خودشان را درست توی ورودی پناهگاه انداختند، یا حتی توی حیاط انداختند و پناهگاه ریزش کرد به نظر شما هفتصد دانش آموز تا زمانی که بیایند آنها را نجات بدهند از کجا می توانند نفس بکشند؟
دوباره خندید و دستش را گذاشت روی شانه من و گفت: بدو برو، گفتم شیطونی نکن.
گفتم: باشه باشه من شیطون، ولی ببخشید لااقل یه راهکاری بدهید که به بچه ها تنفس دهان به دهان یاد بدهند که آن زیر از این طریق تا آمدن گروه نجات همدیگر را زنده نگه داریم.
اصلا نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. با چند نفر از بچه ها قرار گذاشته ایم روابطمان را با خانم قربانی خوب کنیم و آدرس خانم رمقی را یک جوری از او دربیاریم.#پناهگاه_هواپیماها_تنفس_دهان_به_دهان

۱ نظر:

بابک گفت...

اما من هم در کمال تعجب! فهمیدم که برای خودم کامنت نمی نویسم، دیگه خیالم راحت شد
آدرس این خانم رمقی را حتا منم دوست دارم بدانم. یعنی بد جوری ازش متنفرم