۱۷ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

شنبه 30 خرداد ماه66




دردی روی دلم سنگینی می کند، و یک بغض ناجور راه گلویم را بسته، از خانم رمقی متنفرم، بخاطر کاری که با نسترن کرده، البته من می دانم که نسترن خیلی هم دختر خوبی نبود، اما خانم رمقی کاری کرد که از خانه فرار کند و حالا به این چیزی که الان تبدیل شده تبدیل شود. اگرچه هیچ وقت از رفتارهای نسترن خوشم نمی آمد ولی، یک جور بامزگی و سادگی داشت که باعث می شد دلم نخواهد که از او خیلی بدم بیاید. حتی آن وقت که با منصور بود، با توجه به این که همه می گویند منصور خوشگل است( اگرچه به نظر من شبیه آب دزدک می ماند )چون منصور کار خودش را بلد است.  معلوم است که کارش تور زدن دخترها و باهاشان بودن است و در این کار استاد شده. بنابراین از نسترن انتظار دیگری نمی شد داشت. او آن قدر ساده بود که فکر می کرد منصور عاشقش شده و فکر می کرد این کارهایی که منصور با او می کند. بخاطر عشق و علاقه است.
حالا خیلی چیزها برایم روشن شده است، این که خانم رمقی پدر نسترن را می خواهد و پرونده نسترن را می دهد زیر بغلش، همین کاری که می خواست با من انجام دهد. پدر نسترن همانجا توی مدرسه نسترن را می گیرد زیر باد کتک. بعد هم نسترن را می برد خانه و فردای همان روز او راعقد می کنند به یکی از اقوام زن مرده شان. نسترن هم فردای روز عقد فرار می کند. حالا همه چیز بهم خورده. آن کسی که با اوعقد کرده از او طلاق گرفته، پدر نسترن هم دیگر دخترش را توی خانه راه نمی دهد. نسترن عملا تبدیل شده به یک ...
همین را بگویم که می خواهم هر طور هست انتقامش را از خانم رمقی بگیرم. حالم از این زن بهم می خورد. دل می خواهد سر به تنش نباشد. بیچاره نسترن، او را که دیدم خیلی گریه می کرد، دیگر هیچ دوستی ندارد همه ازاو فرار می کنند. من فرار نمی کنم. من همینطور دوستش می مانم اما دورادور.

هیچ نظری موجود نیست: