۲۲ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

روزهای آخر تیرماه 66

https://telegram.me/noone_ezafe

پنج شنبه 25 تیرماه66
با نسترن رفتیم پارک لاله و کلی بهمان خوش گذشت، خدا را شکر آرایش نکرده بود و حتی با مانتو شلوار قدیمی مدرسه اش آمده بود، بیچاره گفت: برای این که من زیاد بهش گفته ام که خیلی معمولی بیاید و ماتیک نزند و آرایش نکند، مجبور شده مانتو مدرسه اش را بپوشد و یکی هم بخاطر آن که دلش برای همین لباس بی ریخت مدرسه! تنگ شده بود.  کلی با هم خندیدیم و خوراکی خوردیم،ساندویچ کالباس و نوشابه، پفک نمکی و ویفر و چوس فیل!  حتی با هم تاب بازی و الاکلنگ و سرسره کردیم. خیلی خوشحال بودیم و بلند بلند می خندیدیم و دنبال گربه های پارک لاله کردیم و آخرش هم نشستیم روی نیمکتی زیر یکی از بیدهای مجنون بزرگ پارک به حرف زدن. نسترن گفت: دلش برای مادرش خیلی  تنگ می شود اما این که دوست داشت باشد برود خانه خودشان پیش پدر و مادرش زندگی کند را دوست ندارد چون پدرش مدام محدودش می کند و اجازه نمی دهد برود منصور را ببیند. در عین حال پدرش  اصلا اجازه نمی دهد که او مادرش را ببیند. هرچند مادرش دزدکی می آید و او را می بیند ولی  خیلی زیاد نمی تواند بیاید. این را هم فهمیدم که پیش یکی از فامیلهای دورشان که یک پیرزن تنهاست زندگی می کند و پدرش خرجی کمی به پیرزن می دهد برای نگهداری از او. لااقل همینش خوب است که پیش منصور زندگی نمی کند. هر چند گفت: منصور به او گفته که برای دیدن او به محل کارش نرود. ولی او هر وقت بخواهد نسترن را ببیند می آید او را می برد یک جایی!
یک چیزی را مطمئن شده ام نسترن جز منصور و یک نفر دیگر با هیچ مرد دیگری نیست. خودش خیلی با خوش خیالی گفت: نه این که منصور خیلی غیرتی است، گفته اگر بفهمم با مرد دیگری هستی دیگر برای همیشه تو را کنار می گذارم.  با تعجب از او پرسیدم : پس  این مرد دیگری که می گویی کیست؟ گفت : این یکی از آشنایان دورمان است پسری بوده که کمک کرده تا چند روزی فرار کنم و در خانه اش به من جا داده.  تمام مدت پیش او زندگی می کردم. اما آخرش وقتی برگشتم خانه تا شناسنامه  و بعضی وسایلم را بردارم مرا پیدا کردند. ولی من به کسی نگفتم که پیش این پسر زندگی می کردم. الان هم هیچ کس حتی منصور نمی داند که من گاهی این پسره را هم می بینم.
من مسخره اش کردم و گفتم:  چقدر هم منصور خان تو غیرتی است این را به تو گفته وگرنه خودش هرجور که دلش بخواهد زندگی می کند و با هر زنی که دلش بخواهد می ماند. مثل آن روز که به من هم می گفت بیا با من باش. پس تو آنجا چه کاره بودی؟ اگر منصور تو را دوست داشت چرا با من هم کار داشت؟ اگر منصور تو را دوست داشت چرا نمی داند که گاهی تو یک مرد دیگری را هم می بینی؟
نسترن گفت: خوب برای این است که منصور در این طور مواقع خیلی احساساتی می شود و نمی تواند خودش را کنترل کند و گاهی از این اشتباهات می کند. و این که خودش نمی خواهد منصور بفهمد که او این پسره را هم می بیند برای آن که مجبور است این پسر را ببیند چون به او خوبی کرده و حالا مجبور است که بعضی وقتها برود پیش او  و از این حرفهای مزخرف.
واقعا که این  مردهای  ح...شری چه احمقی هم  به تورشان خورده است. دیگرخری بهتر از این نمی شد.
به هر حال آن چه خوب است این است که به نسترن خوش گذشت و او فهمید که من هنوز مثل یک دوست معمولی با او رفتار می کنم. هر چند فکر نمی کنم بتوانم برای همیشه دوست او بمانم.آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۱۱.۰۱.۱۶ ۲۳:۳۰]
https://telegram.me/noone_ezafe
یک شنبه 28 تیرماه 66
فقط یک صفحه دیگر از برگ های سفید  دفتر خاطراتم باقی مانده، خیلی دلم می خواست لااقل میانه ام با آقای آل پاچینو آن قدر خوب بود که از او می خواستم یک دفتر دیگر به سلیقه خودش برایم بخرد. به نظرم می آید دفتری که او برایم می خرید می توانست خاطرات بهتر و زیباتری را در خودش جای بدهد. اما میانه ی من با آقای آل پاچینو همچنان بد است. من بدون آن که خودم بخواهم با او لجبازی می کنم شاید برای آن که او یک بار کوتاه بیاید و با من جور بهتری رفتار کند. اما او هیچ وقت کوتاه نمی آید و من همینطور سرخورده می شوم. البته یک مشکلی هم هست و آن این که مرجان وجود دارد. اگر مرجان وجود نداشت و من نمی دانستم که او هم آقای آل پاچینو را دوست دارد من حتماً می توانستم کاری کنم که آقای آل پاچینو به من توجه بیشتری نشان دهد. اما مرجان هست و او از قبل بوده و چون سنش بیشتر از من است آقای آل پاچینو با او راحت تراست و به او احساس نزدیکی بیشتری می کند.
امروز شهریار هم آمد و رفت سرکلاس نقاشی  نشست، برای همین من هم اولش  نرفتم سر کلاس نقاشی و مستقیم رفتم پیش استاد اخوت. ولی چند باری رفتم و از لای در نگاه کردم،  دیدم که آقای آل پاچینو با شهریار گرم گرفته است و کنار او نشسته و به او چیزهایی می گوید و با او گپ می زند و می خندد. این واقعاً خیلی دردناک است.  خلاصه خیلی ناراحت شدم  با نارحتی  برگشتم پیش  استاد اخوت تا برایش منطق الطیر بخوانم او هم با این که خودش را سرگرم نقاشی نشان می داد ولی  از صدای من که غمگین و بی حوصله و پر از اشتباه برایش شعر می خواندم فهمید که من یک چیزیم می شود. حالا نشسته ام دارم این چیزها را می نویسم . استاد اخوت نقاشی می کند.  استاد فکر می کند دارم شعرهای منطق الطیر را برای حفظ کردن رونویسی می کنم اما من حوصله حفظ کردن منطق الطیر را ندارم. همین الان از من پرسید : خوب دختر تو تازگی ها یه چیزیت هست؟.............................................................

حاشیه بعداً                                          
گفتم: نه چیزیم نیست فقط حال و حوصله ندارم.
با خنده و همانطور که قلم مو روی بوم می کشید آهسته گفت: آقای آل پاچینو باهات بداخلاقی می کنه که دیگه اصلا دلت نمی خواد بری سر کلاس؟
گفتم: نه بابا، مشکل خاصی نیست!
استاد اخوت با بدجنسی و شیطنت گفت: آهان، فهمیدم، صدای پای رقیب رو شنیدی. رقیبت از تو سرسخت تره، تو هم جا زدی؟
گفتم:  ای بابا شما که همه اش حرف خودتون رو می زنید.
استاد اخوت خندید و گفت: آره دیگه حرف حرف منه! از من به تو نصیحت در عشق و عاشقی جا نزن، حتی اگه معشوقت دور از دسترس باشه.  همین عاشقی کردن های پر سوزو گذاز و بی نتیجه رو  قدر بدون و ازشون فرار نکن، یک وقت می شی هم سن و سال من و حسرت می خوری که چرا لااقل با خودم روراست نبودم.
من شانه بالا انداختم و خندیدم.
استاد گفت: ببین دختر، لذتی که در عشق هست در وصال نیست. وصال تموم می شه و می ره و دیگه شور و حالی نمی مونه همه اش می شه غم زندگی، این که چی بخوریم وچی بپوشیم و این که  معشوقی که قدر نمی دونه رو چطوری راضی کنیم.  تا وقتی عاشقی، معشوق برات بی نقص ترین موجود دنیاست، هیچ عیبی در او نمی بینی. بنابراین دنبال این که معشوق بهت توجه کنه نباش، دنبال وصال نباش،  تو عاشقیت رو بکن! بی خیال دنیا، مگه می شه تو عاشقی کنی و معشوق تو رو نبینه! اگه معشوقی نتونه ببینه که تو چقدر عاشق بودی اصلا به درد نمی خوره، همون بهتر که رقیب بیاد برش داره و ببردش.
خلاصه  آن قدر گفت و گفت که دیگر حوصله خودش هم سر رفت و دست آخر مجبورم کرد با این که نمی خواستم، وسایلم را بردارم و بروم سر کلاس نقاشی بنشینم. من هم  با چهل و هفت صفحه تمرین جدید خط صاف کشیدن! رفتم سر کلاس نقاشی ای که شهریار هم در آن نشسته بود. البته به او که محل ندادم و خیلی عادی رفتم روی یک صندلی خالی  در گوشه سمت راست کلاس نشستم.  آقای آل پاچینو نشسته بود به گرفتن عیب و ایراد از نقاشی یک هنرجو که درست روبروی من در آن طرف کلاس نشسته بود من هم تخته شاسی ام را دستم گرفته بودم . اولش می ترسیدم که باز طبیعت بی جان کار کنم و آقای آلپاچینو بیاید از من ایراد بیگرد. برای همین باز هم شروع کردم به خط صاف کشیدن. یک وقت دیدم آقای آل پاچینو روبروی من ایستاده است. بعد یک صندلی آورد و کنار من نشست تخته شاسی را از من گرفت و شروع کرد به دیدن تمرین خط های صاف، البته با این که من با لجبازی این همه خط صاف برایش کشیده بودم اما خجالت هم می کشیدم و نزدیک بود از شرمندگی اشکم در بیاید.ولی آقای آل پاچینو خونسرد بود و تمام کاغذها را دانه دانه دید و گفت: فکر می کنی به اندازه کافی خط صاف کشیدی؟
من گفتم: بلاخره شما استاد هستید اگر بگید کافی نیست من باز هم برایتان تمرینش می کنم.
خندید و گفت: بله من شکست خوردم. دیگه خط صاف بسه! حالا می تونی تمرین های قبلی رو که توخونه انجام می دادی انجام بدی.
من با ناراحتی نگاهی به شهریار کردم او خودش را سرگرم نقاشی کردن نشان می داد. به آقای آلپاچینو گفتم: من دیگه نمی خوام بیام کلاس نقاشی! فکر نمی کنم استعدادش رو داشته باشم.
آقای آل پاچینو اخم کرد و با بداخلاقی گفت: ولی استعدادش رو داری!
من شانه بالا انداختم و گفتم: استعدادش رو داشتم ولی الان دیگه نه.
آقای آل پاچینو دوباره اخم کرد و بعد روی یکی از خط های صافی که تمرین کرده بودم نوشت: باشه بعداً با هم صحبت می کنیم. حالا طبیعت بی جان  را کار کن!
وقتی آقای آل پاچینو کاغذها را بدستم داد. ناگهان یک چیزی به فکرم رسید این کاغذهای سفید با تمرین های خط صاف خیلی خوب هستند، دقیقا می توانند مثل کاغذ خط دار سفید برای من باشند و من می توانم داخل همین ها خاطره های بعدی ام را بنویسم  و از همه مهمتر این که تک تک شان را آقای آل پاچینو دیده و روی یکی از خط ها نوشته " باشه بعداً با هم صحبت می کنیم. حالا طبیعت بی جان را کار کن" یعنی از این الهام مهم تر می تواند باشد؟ ای کاش تعداد بیشتری تمرین خط صاف انجام داده بودم لااقل دویست صفحه! و تک تکشان را آقای آلپاچینو می دید!  از فردا همه اینها را به هم می چسبانم و جلدشان می کنم و مثل دفترخاطرات داخلشان چیزی می نویسم. چه خوب که این تمرین ها را انجام دادم اصلا نمی توانستم بفهمم که این قدر به درد بخور می توانند باشند.


https://telegram.me/noone_ezafe

۱ نظر:

بابک گفت...

بنظرم رسید که این 354 عضو وبلاگ شما و صد ها نفر دیگه که عضو هم نیستن لابد نوشته هاتونو تو تلگرام و فیسبوک و از این قبیل ژیگول بازی ها میخونن و... که نمی دونم عکس العملشون چیه
آخه چطور میشه این همه آدم نوشته های به این شیرینی رو بخونن و هیچکدوم هیچی نگن؟
برای بار پنچم ششم هفتم تکرار می کنم خیلی خوب، لطیف و باریک بینانه این خاطرات یک دختر خیلی جوون 16-15 ساله رو منتقل کردین. ارزش کتاب شدن دارن بنظر من. تعارف الکی هم نمی کنم که خوشتون بیاد
فقط نقطه ها، کاما ها در کل punctuation ها سر جاشون نیستن که اونم یه جورایی بامزه س :-)