۲۷ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

چطوری خروسم!؟


چهارشنبه 27  آبان ماه 66
امروز خیلی اتفاقی و خونسرد رفتم توی زیرزمین و بعد بدون آن که بدانم چرا این کار را می کنم، مویم را که بافته وپشت سرم انداخته بودم، گرفتم و از چهار انگشت پایین تر از بیخ مو، قیچی زدم!  نمی دانم چه اتفاقی برایم افتاده بود، مثل این که کلاً در خواب و بیداری بودم!  بعد هم با بی خیالی رفتم بالا، بابا و مامان داشتند چای می خوردند و با هم حرف می زدند. از جلویشان رد شدم و موی بافته شده ام را انداختم سر طاقچه! مامان و بابا هر دو با دهن باز و چشمهای گشاد مرا نگاه می کردند.
فکر کردم الان یک چیزی می گویند و مرا دعوا می کنند. یعنی دلم می خواست که این اتفاق بیفتد. (احساس می کنم یک نفر باید پیدا بشود این روزها که یک بار بیفتد سر من و من را حسابی بزند،) اما مامان به جای دعوا و مرافعه با هیجان گفت: وایییی چه خوب شدی؟ خیلی وقت بود با موهای سیخ و دراز عین ابدال ها شده بودی( ابدال اصطلاحی است که مامان به آدمهای با موهای صاف و بلند می گوید) همه اش موهات را می بافتی، خیلی بد شده بود. چه خوب که زدیشان!
اما بابا هیچی نگفت، فقط اخم کرد و بعد انگار نه انگار که من موهایم را آن طوری کوتاه کرده ام.  همانطور به هورت کشیدن چایش ادامه داد.
حاشیه: عصر داخل یکی از زیرزمین ها،( همان زیر زمینی که سقف گنبدی دارد نه آن زیرزمین که سقفش صاف است و اطاق من آنجاست.) یک گنجینه حسابی پیدا کردم یک صندوقچه شامل دفترچه های یادداشت عمو ابراهیم، کارنامه مدرسه بابا و عموها و عمه ها( همه شان از این دم تنبل بوده اند ) روزنامه های قدیمی زمان بابا ( ذره ها) بابا گفت به عنوان نویسنده در دوران نوجوانی برایشان مطلب می نوشته اسم مستعارش هم " شعله" بوده! چه مضحک! ( حالا چرا اسم دخترانه؟) و در نهایت یک عالمه کاست ترانه های قدیمی شامل بنان و دلکش و پوران و...
از بعد ازظهر دارم " روزگار کودکی دلکش را گوش می دهم" و هی بغضی توی گلویم می شکند با این حال سعی می کنم نگذارم که مثل بچه ننه ها گریه ام بگیرد. واقعاً که روزگار کودکی عجب دورانی بود. چه بی خیالی خوبی داشتم، اکنون که  عمری از من گذشته و تا یک ماه دیگر 17 ساله می شوم،  بیشترمی فهمم که ای کاش به جای امروز آن روزها می فهمیدم و سوادش را داشتم که خاطرات کودکی ام را ثبت کنم و دفترچه خاطراتی می داشتم. #18

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۱۷.۰۱.۱۶ ۱۶:۳۶]
https://telegram.me/noone_ezafe
پنج شنبه 28 آبان ماه 66
بدون توجه به این که بابا فردا فارسی، عربی، ریاضیات دارم، نشسته ام مثلثات می خوانم. آخر نمی شود از 500 تومان پولی که برای این درس داده ام صرفنظر کرد. معلم خوشگلمان هم یک آقای جوان است با قد متوسط و ریش پرفسوری و رفتار شیرین که خیلی خیلی خیلی عالی درس می دهد. بیشرف فکر می کند من دیپلمه هستم مدام سر کلاس با من مشاعره می کند، خوب است که من از همه بچه های کلاس بچه تر می زنم و کوچکتر به نظر می آیم . ولی او مدام به من نکات کنکوری می دهد!  بدتر از همه این که هی من را می برد پای تخته، امروز برایش آن قدر نسبت های مثلثاتی نوشته ام که دستم در حال افتادن است. بچه ها سر کلاسش غوغا می کنند، همه عاشقش هستند، اما او خیلی خوب از پس همه شان بر می آید و نمی گذارد کنترل کلاس از دستش خارج شود.
پووووف دیگر مثلثات نمی خوانم، دارم بالا می آورم، بماند برای یک روز دیگر، حالا باید بروم سراغ ریاضی جدید، معلم ریاضی جدید خیلی سخت گیر است و فردا پدرم را در می آورد.
بخاطر موهایم خیلی ناراحت بودم کلی هم گریه کردم، مدام هم نشستم با غمگینی برای خودم " روزگار کودکی برنگردد دریغا" خواندم. مامان گفت امروز می بردم آرایشگاه تا موهایم را مرتب کند. خدا به خیر کند مدل گفتنش یک جوری بود که انگار می خواهد یک نقشه ای سر من پیاده کند.
حاشیه: اوه اوه اوه شهین عجب کارهایی می کند، تازه یک سال هم نشده که بخاطر دانشگاه آمده تهران، اصلا نمی فهمم چطور جرات می کند همکلاسی پسرش را بگوید بیاید خانه اش؟ تازه مثلا این ها بچه خرخوان های دانشگاه شریف هستند. در موردش زیاد چیزی نمی نویسم. چون تهمینه تاکید کرده که چیزی ننویسم. چون اگر بگویم " پسره " رفته است خانه شهین و اووووه چه کارهایی با هم کرده اند ممکن است بابا اینها خدایی نکرده این ها را بخوانند و وووووای چه ها که نشود.https://telegram.me/noone_ezafe
دوشنبه 30  آبان ماه 66
خدا به دور! امروز مریم دوباره آمد گفت: برای داداشم نامه نداری؟
من یک لحظه احساس کردم سرم چقدر سنگین شده نکند شاخ گاوی درآورده باشم!
به مریم گفتم: بابا جان به داداشت بگو برود از خود نسترن نامه هایش را بگیرد، چرا هی  می آیید سراغ من؟
مریم گفت: من چه می دونم بابا، همه اش فکر می کنه نکنه تو نامه های نسترن را بالا بکشی!
با عصبانیت گفتم: مثلا نامه های نسترن با آب طلا نوشته شده که من وسوسه شوم نامه هایش را بالا بکشم! یا نکند اسرار الهی را در نامه هایش می نویسد که از خود بیخورد شوم و مال خود کنمشان؟
آه کلا گیج شده ام، فکر می کنم این منصور هم سرش را با نامه های من گرم می کند. دو روز نامه بهش نمی رسد حوصله اش سر می رود.  دلش تنگ می شود یک جوابی به من بدهد و من را بچزاند و دل خودش را خنک کند.
به مریم گفتم: به داداشت بگو، دوستم گفته می رود با نسترن صبحت می کند، به پایش می افتد که بیاید به تو نامه آخر را بنویسد، ولی تو هم سر جدت این قدر ناز نکن یک بله را بگو و او را از این شغل شریف نامه ببر و بیاری مستثنا کن!

حاشیه: مامان من را برد پیش فهیمه خانم ، آرایشگر کوچه کیامنش موهایم را فر کرد! الان دقیقا نمی دانم خودم هستم که دارم نامه می نویسم یا "هاجیمبو جیمبو!" 
ttps://telegram.me/noone_ezafe
سه شنبه 1 آذر ماه 66

چطوری خروسم؟
خروس جان می خواهم به شما بگویم که دیگر نامه نوشتن به شما دارد که برایم سخت می شود. بلاخره تکلیف من را روشن کنید؟ می آیید با من ازدواج کنید یا خیر؟ اگر آری،  که خوب می آیید با هم زندگی مان را آغاز می نماییم و بقیه حرفهایمان را پس از ازدواج با هم می زنیم، نه توی کاغذ. اگر خیر!؛   که دیگر من را به خیر و شما را به سلامت! چنان هم که تصور می کنید کشته مرده رویتان نیستم که بخواهم خودم را گرفتار بی وفایی تان کنم. هی کاغذ و قلم به دست راه بروم برای شما نامه بنویسم.
 من نمی فهمم نکند اقوام درگذشته اتان در ماضی، چاپارخانه ای چیزی داشته اند که شما این قدر به پیغام پسغام دادن علاقه مند شده اید؟ به مریم خواهرتان می گویید، که پیغامتان را به دوست من بدهد! که دوست من بیاید پیغامتان را به من بدهد، بعد توی نامه اتان به من نامه می نویسید که بروم پیغامتان را به دوستم بدهم که او برود پیغامی که شما ای خروسم! نمی خواهید خودتان  به داداشتان بدهید به داداشتان بدهد.
من هم پیغامتان را به دوستم دادم، یعنی به او گفتم که احتمالاً آقای آلپاچینو؛  اوه یادم رفت به شما بگویم که دوستم اسم داداشتان را گذاشته است "آقای آلپاچینو"  ( آلپاچینو یکی ازخوشگل ترین هنرپیشه هایی است که او به نظرش می آید، برای همین اسم داداشتان را گذاشته آقای الپاچینو، بنابراین می بینید آدم هایی هستند که داداشتان را خیلی خوشگل تر از شما می دانند در حالی که  شما به نظرشان نه تنها خوشگل نیستید  که بلکه هم خیلی هیولا می باشید.)
آها این را می خواستم بگویم: من به او گفتم: شما فکر کردید آقای آل پاچینو یک روزی یک زمانی که خیلی هم دور نبوده احتمالاً چند تا طراحی از او کشیده که معنا و مفهوم این طراحی ها از نظر شما این بوده که احتمالاً داداشتان عاشق این دوست من شده است.
من به دوستم این را گفتم و این دوستم هم فوری رفت آموزشگاه نقاشی که داداشتان در آن جا استاد است. تا دقیقاً خلاف حرف شما را به خودش ثابت کند و خیلی خوب و دقیق دید که خیر این طور نیست. داداشتان الان یک نامزد خوشگل سفید و قد بلند و زیبا دارد و احتمالاً از پستی که در نهاد شما وجود دارد، در نظر داشتید که این دختر را هم از راه به در کنید و بعد با خودتان گفتید؛ این دوست نسترن مورد خوبی است؛ خیلی دختر ساده ای به نظر می آید این را شیر می کنم که برود میانه این دوتا را که همدیگر را هم خیلی دوست دارند به هم بزنند تا بعدش من بروم با نامزد داداشم باشم. سابقه اش را هم که داشته اید بنابراین برای شما  یکی کار سختی نیست! خدای من می بینید؟ این دوست من اصلا و ابدا نسبت به شما خوش بین نیست. خیلی عجیب است نه؟
دوستم بهم گفت که برای شما بنویسم: زهی خیال باطل. او خودش رفت و از نزدیک دید، داداشتان هیچ احساسی نسبت به دوست من ندارد و نامزدش را خیلی خیلی دوست دارد و از او دست بردار نیست. به هر حال این چیزهایی بود که دوستم گفت ومن گفتم حالا که شما خیلی دلتان برای نامه تنگ شده این ها را هم در نامه بنویسم و به شما بگویم.
محبوب دل انگیزم مواظب خودتان باشید و شب به شب برای خودتان اسپند دود کنید.
"من این نامه را با یک دنیا اشک می دهم به ابر که بیاورد به خانه تو. باشد که مرهم دردهای من،  توباشی."