۲۳ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

آه منصورجان، منصورجان



جمعه 24 مهرماه 66
خدا خودش برای نسترن جور کرد که امروزعصر برویم خانه مریم اینها، تهمینه می خواست ژورنال های محبوبه را پس بدهد، من هم می خواستم بروم تا او تنها نباشد! البته قرار نبود برویم توی خانه شان، اما مادرش اصرار کرد و تا تهمینه بخواهد بهانه بیاورد که نه و الان باید برگردیم خانه، من به هوای این که می خواهم فاطمه و مریم را ببینم رفتم توی خانه! امروز شانسی که آوردیم این بود که نه منصور را دیدیم و نه آقای آل پاچینو را، ( آقای آلپاچینو که حتماً رفته است دنبال نامزد بازی و این ها) هرچند قرار گرفتن در خانه آقای آل پاچینو و این که من اولین بار او را در این خانه دیده ام یک جورهایی من را دوباره دچاراحساسات منفی کرد؛ عجیب است!  جداً احساس نمی کنم واقعاً عاشق باشم. یعنی محال است این اتفاق برای من افتاده باشد. اما من گاهی از یک چیزهایی ناراحت می شوم که شاید خیلی هم بی ربط به آقای آل پاچینو باشد اما من را یاد آقای آلپاچینو می اندازد. تهمینه با بدجنسی به من می گوید: همین که تو به زور به بهانه فاطمه و مریم می روی خانه اینها نشان می دهد که تو دنبال او می گردی، اما من واقعاً مخالف هستم. دلیلش این است که نمی توانستم به او بگویم که به نسترن قول داده ام نامه اش را به منصور برسانم. به هر حال من امروز عصر توانستم به هر ترفندی که بود فاطمه را وادار کنم که دلش قایم باشک بازی بخواهد و با این که مریم گفت: هر جا می توانیم قایم شویم جز اطاق داداش منصورم. اما من خودم را زدم به نشنیدن و آنجا هم رفتم  ( چقدر این آدم از خود راضی است تنها کسی که درآن خانه تخت و کمد و اطاق مخصوص به خودش را دارد همین آقاست به قول مامان مثل از ک....ون فیل افتاده ها می ماند). بگذریم این بچه فاطمه هم خوب کلکی است ها مثل گربه بو می کشید و راه می افتاد و اگر هفت سوراخ قایم می شدیم پیدایمان می کرد ولی آن قدر چشمش از منصور ترسیده و معلوم است که منصور دعوایش می کند که تا دم در اطاق منصور بیشتر نیامد و فقط از لای در نگاه کرد وگفت: پشت تخت رفتی! پشت تخت رفتی! یک چیز جالب هم از او شنیدم وقتی با عجله از اطاق منصور بیرون آمدم و به او گفتم که مرا پیدا کرده و حالا من چشم می گذارم، با یک حالتی توی اطاق منصور را نگاه کرد و گفت: داداشام همه اش سردختر با هم دعوا می کنن. یواشکی ازش پرسیدم کدام داداشات: او هم گفت: مجید و منصور! ولی همین که خواستم ازش بپرسم سر مرجان با هم دعوا می کنند، مریم آمد و من هم نپرسیدم.
خیلی مسخره است، اما تعجب نمی کنم اگر منصور حالا چشمش مرجان را گرفته باشد و برای همین با آقای آلپاچینو سردعوا پیدا کرده باشد. خدا واقعاً شانس بدهد. دوتادوتا سرش دعوا دارند!
به خاطر نامه یک کمی نگرانی دارم، در اطاق منصور نامه را گذاشتم زیر ملافه ی روی تخت، اگر بخواهد یک هویی ملافه را بکشد و نامه بیفتد زمین! یا وقتی چراغ را خاموش کرده بخواهد برود زیر ملافه و نامه گم و گور بشود؟
هر چند نامه آن قدری که خودم دلم می خواست خوب نشد و به دلم ننشست. البته از نامه ای که خود نسترن برای او نوشته بود بهتر شده است همه اش منت کشی و التماس.  نامه را فردا در دفتر رونویسی می کنم. امشب دیگر خیلی خسته هستم ریاضی جدید را تمرین می کنم ساعت را هم کوک کرده ام برای ساعت 2 نصف شب. بیدار شوم و فیزیک بخوانم.

https://telegram.me/noone_ezafe
شنبه 1 آبان ماه 66
کلاس نقاشی به خودی خود ادامه دارد و درسها نیز به تندی و سرعت داده می شود. واقعاً برای درس خواند وقت کم می آورم و نمی دانم چگونه وقتم را مرتب کنم. سعی می کنم از وقتهای اضافی بزنم و درس بخوانم اما حقیقتاً نمی شود.
این هم نامه ای که برای منصور نوشته بودم. در این چند وقت حتی نتوانستم رونویسی اش کنم ولی حالا نوشتمش. این چند روز از نسترن خبری نشده است. فقط یک بارفردای همان روزی که نامه را گذاشته بودم در اطاق منصور زنگ زد و پرسید که نامه را گذاشته ام یا نه که گفتم: گذاشته ام، قسمت احمقانه ماجرا این است که به او گفتم: متاسفانه نامه اش را خوانده ام وچون خیلی احمقانه بود یک دستکاری هایی روی نامه انجام داده ام. او هم به من گفت: احمق جان! این همان نامه عاشقانه ای بود که وقتی کلاس دوم راهنمایی بودیم و می خواستم به پسردایی ام ابراز عشق کنم خودت برایم نوشته بودی، من فقط کمی بزرگانه اش کردم!
 اصلا یادم نمی آید که چنین چیز فاجعه ای نوشته باشم!
 خوب بلاخره دوم راهنمایی بودم و زیاد هم از من انتظاری نبود و تازه آن قدر آن روزها از این نامه ها برای بزرگ و کوچک می نوشتم که هیچ کدامش یادم نمی آید اما این را می دانم که همه اش را از روی  خاطرات عاشقانه تهمینه کپی می کردم و با یکی دو تغییر به عشاق سینه چاک کلاسمان قالب می کردم.  #1


حاشیه: نامه عاشقانه نسترن به منصور
" آه منصور جان، منصورجان"
( سلامی به گرمی آفتاب تابان، ای خورشید فروزان! چتور انتزار داری که فراموشت کنم و نخواهم که تو را ببینم درحالی که یادگاری ات را برای من باقی گذاشته ای؟! اوه، نه نه نه، از آن یادگاری ها، نه خودت را نکش! این اثر دستهای نازنیت را می گویم که خیلی مردانه و سنگین  است و هم اینک جای دلنشینش از بازو تا آرنج دست راستم خودنمایی می کند. این کبودی دل انگیز، که شبیه رنگ گلهای صحرایی می ماند و من هر وقت می بینمش به یاد تو می افتم. به یاد آن چهره زیبا و دلنشینت که همه بچه های کلاس عاشقش بودند ولی آخرش من توانستم که از این چهره زیبا و اندام ورزیده و دستان قدرتمند بهره مند شوم! آه چه بدبخت هستند آنهایی که از ظرب شصت تو بی بهره اند. این کبودی دلنشین مرا یاد سخنان شیرین تر از قند و رفتار مهربانت می اندازد. تو ای مظهر صداقت و اصالت و معرفت. ای مهربان من، ای خوب بی همتا، قدقدقدا! آه خدا نکند که این صدای دلنشین مرغ های همسایه را بی احترامی به خود به حساب بیاوری. اینها هم احساسات خودشان را دارند و نسبت به محبوبشان یک جوری ابراز محبت می کنند، من هر وقت خروس زیبا و بزرگ همسایه را می بینم یاد تو می افتم. (( البته منظورم مرغ و خروس های تهمینه بود ولی او که نمی داند)) خروسی که پرصلابت است و استوار و شکوه و جلال از قیافه اش می بارد، گردن بلند و باریکش را سیخ نگه می دارد و با آن چشمهای گرد و زیبایش که یک صدم چشمهای تو هم زیبایی ندارد ولی به همان غرور و شکوه است ضل! می زند. تاج قشنگ و بلند و خوش ترکیبش شکوهی دارد که نگو و نپرس اما در ماورای قیافه ی مغرور و دوست داشتنی اش چه وحشت بزرگی از تمام جانوران از انسان ها گرفته تا گربه ها! در وجودش موج می زند. چیزی که در وجود تو موج نمی زند! تو ای مرد من از هیچ تنابنده ای وحشت نداری؛ و اما مرغه؛ با آن پرهای گل باقالی عجیب نمکی است، پاهای ظریف و تپلش را با ظرافت هر چه تمامتر بلند می کند و بر زمین می گذارد و با آن هیکل زیبای مرغانه اش و آن صدای قدقدقدای مدام عجیب تو دل بروست، چشمهای درشت و قهوه ای رنگش را به مردش! خیره می کند و منتظر می ماند تا او لب به غذا بزند و بعد شروع می کند. همه این ها را گفتم که بگویم: ای کاش من مرغ تو باشم. نمی دانی دیدن این مرغ و خروس چقدر مرا یاد خودم و خودت  می اندازد.
آه منصور جان بی تابی من را ببخش اگر پرط و پلا می گویم. مدتی است که بیشتر بی تابت شده ام، بی تاب شده ام تا بیایی و مرا نُک بزنی  و بروی، مگر چه می شود؟ همه اش که نمی شود ناز و نوازش باشد، زندگی باید تنوع داشته باشد تا از یکنواختی بیرون آید. بیا هر طور که می خواهی بیا، با چوب بیا؛ با دمپایی بیا، با کفش پاره بیا؛ با تیربار ژس بیا، با توپ بیا، با تانک بیا، با رقص و آواز بیا، تو فقط بیا، که طاقت دوری ندارم.
من این نامه را با یک دنیا امید و آرزو می دهم که باد بیاورد به خانه تو، باشد که مهر تو به جوش آید و تو به دیدار من بیایی.) #2


https://telegram.me/noone_ezafe

هیچ نظری موجود نیست: