۱۱ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

یک شنبه ها و سه شنبه ها!

https://telegram.me/noone_ezafe  
یک شنبه 17 اسفند ماه  65
امروز را تعطیل کرده اند و فردا امتحان فیزیک داریم، می خواهم حسابی بخوانم.
آقای آل پاچینو به کلاس نقاشی نیامد.

سه شنبه 19 اسفند ماه  65
امروز امتحان دینی دادم فکر می کنم خوب شوم، امتحان فیزیک را هم دادم آن را هم عالی می شوم 20 را روی شاخ است. فردا را دانش داریم که حال خواندن ندارم.
آقای آل پاچینو امروز هم به کلاس نقاشی نیامد. مرجان هم نمی داند کجاست، می گوید خانواده اش هم نمی دانند کجاست، اوهم نگران است.

یک شنبه 24 اسفند ماه     65
تا حالا بیشتر امتحان هایم را داده ام و خوب هم داده ام، فکر کنم نمرات خوبی ازشان بگیرم. امتحان های عربی، انگلیسی و فارسی را هم اگر بتوانم نزدیک به دوازده بگیرم خوب است. البته انگلیسی که خود به خود پایین می شود. هندسه را هم خوب دادم، نمره خوبی خواهم گرفت.
دیروز تهمینه رفت و در همان کلاس خیاطی که محبوبه خواهر آقای آل پاچینو در آن کار می کند ثبت نام کرد.  آخرش مجبور شدم به او التماس کنم برود آنجا اسمش را بنویسد، باید می فهمیدم آقای آل پاچینو کجاست. یک اتفاقی هم افتاده و آن هم این که برای تهمینه خواستگار آمده است، اگر تهمینه بخواهد ازدواج کند من خیلی تنها می شوم، به من سخت می گذرد، نکند که بعداً دیگر نرود کلاس خیاطی؟
من باید هر چه زودتر برای خودم کاری دست و پا کنم. البته حالا را نمی گویم، چرا نگویم؟ می گویم! من باید تمام سعی خودم را به کار ببرم تا بتوانم در روزنامه ای، مجله ای یا حتی در برنامه رادیویی مثل "صبح جمعه با شما"  یا هر چه که  باشد کاری پیدا کنم. باید برایشان مطلب بفرستم، شاید به وجود من احتیاج پیدا کردند!  باید بتوانم توانایی ام را در نویسندگی به مرحله ثبوت برسانم، یا به قولی استعدادم را نشان دهم، تنها همین. پس خدا کند که بتوانم.
فردا امتحان عربی دارم، خدا به دادم برسد دیگر از امتحان دادن خسته شده ام. دارد کفرم بالا می آید، این چند روز خیلی طول کشید ولی عیبی ندارد بعدش عید می آید، عید جالب و دوست داشتنی من می آید، هر چند عید بدون سیاوش مزه ندارد ولی چقدر خوب است که آدم با خیال راحت توی خانه بنشیند و تمام تعطیلات را کتاب بخواند............ای خدای بزرگ از دست این سه چهار تا امتحان آخر نجاتم بده.
آه اوه وای یییی دلم برای آقای آل پاچینو تنگ شده است. البته نه این که نگرانش باشم برای چیز خاصی! بیشتر نگران این هستم که نکند بلایی سر خودش بیاورد.

سه شنبه 26 اسفند ماه  65
امروز با تهمینه رفتیم بیرون اما حالم گرفته شد چون دلم خیلی درد می کرد و کم کم داشت بی هوشم می کرد. خیلی بدموقع از امتحان دادن خسته شده ام، هنوز دوتا از امتحان هایم مانده است، فردا امتحان فارسی داریم از خانم "مازندرانی" هر کاری ممکن است بر بیاید، حتی ممکن است از ما امتحان قرآت فارسی هم بگیرد. فکر نمی کنم این ثلث از انضباط نمره خوبی بگیرم، امروز خود خانم رمقی جلویم را گرفت و گفت: چرا پاچه شلوارت این قدر تنگ است؟ چرا زیر کفش کتانی ات جوراب سفید پوشیده ای؟ فقط ایستادم و نگاهش کردم و هیچ چیز نگفتم. هر چه گفت: چرا حرف نمی زنی؟ هیچ چیز نگفتم و بروبر نگاهش کردم. خیلی عصبانی شده بود. بعد خوشبختانه از توی دفتر صدایش زدند و مجبور شد سریع برود، وقتی داشت می رفت گفت: از فردا باید مثل بچه آدم! بروم مدرسه (خوب من که بچه آدم هستم ولی ظاهراً او از آدمیزادگی بویی نبرده است) و آن قدر چپ چپ به من نگاه کرد که انگار پدرش را کشته ام.
الان که یک پرتقال کش رفته ام و آمده ام در زیرزمین می خورم. ولی خیلی وحشتناک ترش است. شانس من همه اش، ترش ها را کش می روم.
شهریار امروز آمده بود مغازه پیش بابا، من و تهمینه که رسیدیم داشتند با هم حرف می زدند. شهریار من را که دید دست پاچه شد، من فهمیدم. من یک لحظه که فکر می کردم بابا نگاه نمی کند به شهریار چشم غره رفتم، اما بابا یک دفعه با من چشم در چشم شد و با تعجب به من نگاه کرد، فکر کنم فهمید که من به شهریار اخم کردم.  خوشبختانه هنوز که چیزی در این مورد از من نپرسیده است. شهریار هم ترسید و زودی خداحافظی کرد و رفت.
خبری از آقای آل پاچینو نیست. تهمینه نتوانسته از محبوبه در بیاورد که برادرش کجاست؟ خودم باید بروم خانه آقای آل پاچینو اینها شاید بفهمم او کجاست.
https://telegram.me/noone_ezafe

هیچ نظری موجود نیست: