۹ بهمن ۱۳۹۴

شریان های خالی


یک شنبه 22 آبان ماه 67
شب است و من مثلا دارم درس می خوانم، بعد از خواندن سیر و پُرِ دفترخاطرات تهمینه، حالا هم نوشتن خاطرات خودم.
امروز رفتیم پیش آذرخانم دوست مامان، با مامان و تهمینه و منیژه و نازنین و نیکی فضول و شیطان، یک عصرانه کوچک دعوت بودیم. آذرخانم زن بدقیافه ای نیست خیلی هم خوش پوش و شیک و پیک است. مدتهاست طلاق گرفته و شوهرش رفته آمریکا دخترشان را هم با خودش برده. می گفت: شوهرم تا وقتی ایران بود هیچ وقت من را با خودش نمی برد دیسکو و کافه ( خوب زمان شاه از این حرفها بوده الان اگر بود باید می رفتند مسجد و امامزاده)  می گفت، شوهرم می گفته: "نان و پنیر را بردارم با خودم ببرم توی چلوکبابی! همه به من می خندند." آذر خانم زندگی اش را از راه فال گرفتن می گذراند یعنی فال ورق و قهوه می گیرد و در ثانی توی یک جایی به اسم سونا ماساژ هم می دهد. برایمان فال قهوه گرفت. ( البته برای من فال نگرفت چون نمی خواستم ولی دوست داشتم لااقل ماساژش را امتحان کنم و هی گوشه و کنایه می زدم و مامان هم هی لبش را گاز می گرفت و هی زیر گوشی به من می رساند که نگویم) خلاصه به هر کس یک چیزی می گفت و همه هم آن قدر هالو که باور می کردند و با تعجب می گفتند؛ وای! آره؛ راست می گه! خلاصه این قدر ابراز احساسات می کردند که او دقیقاً می فهمید باید کجاها را بیشتر تاکید کند و رویش بیشتر حرف بزند. دختر آذر خانم چند وقتی است از آمریکا آمده و پیش مادرش زندگی می کند. خیلی دختر با مزه و خوشگلی است هم سن و سال من، چشمهای عسلی و یک کمی تپلی با لبهای قرمز و قلوه ای، یعنی اگر من نصف قشنگی او را داشتم از خوشگلی ام چه استفاده هایی که نمی کردم؟ الان بیشتر کسانی که از من خوششان می آید فقط بخاطر حاضرجوابی و اخلاقم است و نه چیز دیگری، من خودم را توی آینه نگاه می کنم و می بینم من بیشتر شبیه مادر سفید برفی هستم تا خودش، بینی قلمی، لبهای معمولی،  ابروها و مژه های سیاه؛ صورت لاغر، فقط چشمهایم قشنگ است، آن هم در مجموع چون همه چیز معمولی است و آن طوری که باید باشد نیست چشمها هم  چیز دندان گیری از آب در نیامده .
حالا ازاین ها بگذریم این دختره را دعوتش کرده اند برود کانون زبان آموزش انگلیسی بدهد به کودکان، راستش یک کمی بیشتر از یک کمی حسادتم شد. هم این که این دختر این قدر خوشگل است و هم این که دارد به چه خوبی کار می کند، حالا کاری نداریم که اصلا سواد درست و حسابی نداشت و جدول ضرب را هم درست بلد نبود اما چه فایده؟ من که طراحی ام خوب است، سینوس و کسینوس می گیرم و جبر می دانم الان در این وضعیت هستم ولی او با نصف چیزی که توی مغز من است الان اینطور راحت کار پیدا کرده. اگر همین طور بخواهد پیش برود اصلا به عدالت خدا هم شک می کنم.

پنج شنبه 17 آذر ماه67
آذر آمد و شب بیداری های شبانه من شروع شد. امتحان های ثلث اول است و دمار از روزگارمان در می آورد. به تجربه به من ثابت شده از پس امتحان های ثلث اول که بر بیایی پشت دیو را شکسته ای، دیگر راه هموار است برای این که از اصول باخبری. امروز امتحان ریاضی جدید دادیم. زیاد بود اما با کمی دقت توانستم همه را حل کنم. مامان که می گوید مطمئن است 17 یا 18 می شوم.
تا حالا دو تا امتحان دیگر هم داده ام، دینی و عربی. روز شنبه هم امتحان جبر دارم، همانی که همیشه ازش نالیده ام و بهترین نمره را گرفته ام. لذتی دارد این بیداری های شبانه، از آن بهتر نمرات درخشان است که توی کارنامه خستگی آدم را در می آورد. بفهمی نفهمی راه افتاده ام. تا قبل از امتحان ثلث اول تنبلی می کردم ولی حالا می دانم که حتی نباید یک نمره پایین در کارنامه من باشد. (مگرنه)! خیلی تنبل و بی عرضه هستم که گذاشته ام دیگران به تنبلی من بخندند.
پنج شنبه هفته پیش رفتم کارگاه " آقای میم" و بهش گفتم که فیلا تا یک مدتی نمی توانم بیایم کارگاه چون امتحان هایم شروع می شود. خیلی معمولی برخورد کرد و خیلی سریع گفت: باشه باشه. خیلی برایم عجیب بود نه به آن اصرارش که هی بیا و بیا و نه به این رفتارش که خیلی راحت و بدون مشکل گفت: باشه برو بچسب به درس ها.
راستش من کم کم داشتم شک می کردم که نکند او از من خوشش آمده ولی حالا می بینم که نه؛  مشکل همان لب قلوه ای و چشم عسلی است که من ندارم و شانسش را هم نداشته ام. البته در مورد آقای میم چه بهتر که از من خوشش نمی آید چون او از هر کس خوشش بیاید یک انتظاراتی هم از طرف دارد که حالا بیا و جمعش کن. اما بد هم نبود فرصت خوبی بود برای اذیت و آزارش به  تلافی بدجنسی هایش و آن کاری که با عیسی کرده، خدا بهش رحم کرده است چون اگر این اتفاق برایش بیفتد که خدای نکرده روزی از من خوشش بیاید چنان حالش را می گیرم که بیا و ببین. اصلا مردهایی که این طور مغرور و از خود راضی هستند که فکر می کنند. زنها  فقط یک چیزی هستند که باید باهاشان عشق و حال کرد و آنها  هر طور دلشان خواست با آنها برخورد کنند. مستحق عاشق شدن هستند. آن هم نه یک عشق راحت یک عشق دردناک و پر حسرت و اندوه .

چهارشنبه 30 آذر ماه 67
سالروز تولدم را به خودم تبریک می گویم، روز بدی است، دیروز نیز همین طور، کاش کسی یادم نمی انداخت که امروز روز تولدم است. مامان با ناشیگری خاص خودش تا از در وارد شدم، دویست تومان پول داد و بدون آن که یادی از روز تولدم کند گفت" این را بگذار پیش آن های دیگر!" طفلک فکر می کند همه چیز را می شود با پول حل کرد و یادش می رود دیروز چقدر سر نشستن ظرفها با من دعوا کرده است. بابا نیز گفت: تولدت مبارک و پشت بندش اضافه کرد، امروز هم نرفتی گلدان ها را آب بدهی یادت باشد.
فکر کنم باید هجده ساله شده باشم. هجده ساله، هجده سال از زندگیم گذشته است، افسوس هنوز خیلی چیزها را نمی دانم و هیچ تجربه ی هیجان انگیزی ندارم. حتی درست و حسابی لذت عاشق شدن نداشته ام. آدم هایی هم که فکر می کردم دوستم دارند، یا ترسو بودند یا واقعاً دوستم نداشتند و من بودم که فکر می کردم دوستم دارند. در این هجده سال تجربه های عجیبی داشته ام، چیزهایی که توی ذهنم برای همیشه ثبت شده اند مهمترین هایشان را اینجا می نویسم.
هفت ساله بودم از دوچرخه افتادم روی میله ی دوچرخه و لباسم خونی شد، مامان با نگرانی من را برد دکتر که ببیند چه بلایی سر پرده بکارت من آمده است، خوشبختانه سالم بود، پس ای پسری که در آینده قرار است دفترچه خاطرات من را بخوانی( به سبک رمان ر_اعتمادی)  تا عاشق من شوی، یک مژده خوب برای تو دارم پرده بکارت من سالم است!
در هشت نه سالگی انقلاب شد و حکومت شاهنشاهی به جمهوری اسلامی تغییر پیدا کرد.
در ده یازده سالگی جنگ شد.
در پانزده سالگی در کلاس اول دبیرستان مردود شدم.
در هفده سالگی یک پسری عاشق من شد ولی از من ترسید و هیچ وقت به من نگفت که از من خوشش می آید. 
در هفده سالگی من عاشق شدم. جنگ تمام شد و بعد کسی که من عاشقش شدم با یک دختر دیگری خوابید و با او ازدواج کرد.
این بود زندگی من در این هجده سال، متشکرم خدای بخشنده و مهربان.

سه شنبه 6 دی ماه 67
هر وقت که قسم خوردم تا کاری را انجام بدهم، با تمام حماقت و نامردی زیر قولم خودم زده ام. اما حالا باید که به قول خودم عمل کنم. زیرا این قول فقط برای حفظ شادابی و سلامت و خوشبختی خودم است.
1-  از این به بعد فقط یک ساعت در بعدازظهرها می خوابم نه چهار ساعت
2-  صبح خیلی زود ساعت 4 یا 4/5 از خواب بلند می شوم.
3-  صبح در هر موقعیت باید یک ساعت تا نیم ساعت( درصورت انبوه کارهای دیگر) ورزش کنم.
4-  شبها باید تا آن جا که می توانم دیر بخوابم
و
سعی کنم ........... همین ها را انجام دهم کلی کارانجام داده ام.

پنج شنبه 7 دی ماه 67
باور کردنی نیست، اصلا نمی توانم باور کنم مرجان این طور با من برخورد کرده باشد. یعنی نه این که برخورد بدی باشد، اصلا مرا تحویل نگرفت و با من برخورد نکرد. خیلی سرد و یخ و نابهنجار، من رفته بودم آموزشگاه سری به استاد اخوت بزنم. دوست داشتم محیط آموزشگاه را دوباره ببینم. وقتی من رسیدم مرجان نشسته بود پشت میزش و داشت کارت های هنرجویان را می نوشت. همین که من را دید نه مثل همیشه سلام وعلیک کرد و نه از من استقبال کرد، انگارکن که من یک غریبه باشم، خیلی معمولی با من سلام  کرد و گفت: بفرمایید چیکار دارید؟
من اولش خیلی با هیجان رفته بودم  که حتی بوسش کنم و با هیجان به او سلام وعلیک کردم و واقعاً فکر می کردم شاید غرق در افکارش است و تمرکز ندارد ولی بعد دیدم نه، دارد به من کم محلی می کنم. خیلی وارفته و با تعجب پرسیدم: استاد هستند؟
گفت: خیر تشریف ندارند.
گفتم: حالشون خوبه؟ کجا هستند؟
با بی حالی که یعنی خیلی مزاحم هستی و یک عالمه کاردارم و چرا زودتر نمی روی گفت: من چه می دونم حتماً منزل تشریف دارند دیگه.
من واقعاً با متعجب ترین حالتی که یک آدم می تواند داشته باشد وسط آموزشگاه ایستاده بودم و نه می توانستم بروم و نه می توانستم بمانم. سعی کردم توی کلاس نقاشی را ببینم که ببینم آقای آلپاچینو هست یا نه؟ فقط برای آن که یک آشنای دیگر پیدا کنم. به خدا نه برای آن که بخواهم دید بزنم، بعد مرجان با پوزخند به من گفت: از لای در که نمی تونی دید بزنی می خوای برو در را باز کن ببین هستش! اصلا از تعجب دهنم باز مانده بود، خلاصه راه افتادم و برگشتم خانه، اما تمام مدت قلبم جریحه دار شده بود، این چه برخوردی بود که  مرجان با من داشت؟

یک شنبه 10 دی ماه 67
بلاخره فهمیدم چرا مرجان با من آن طور سرد برخورد کرد. دیروز زنگ زدم به استاد و با ناراحتی به او گفتم: که آمده ام آموزشگاه و او نبوده است و مرجان هم با من خیلی سرد برخورد کرده.
گفت: ولش کن بابا فکر کنم این دوتا دعوای زن و شوهری دارند. این هم هر روز مثل برزخ می آید آموزشگاه و می رود.
اما امروز که رفتم کارگاه کفش و کیف همه چیزحالی ام شد. بعد از مدتها بود که می رفتم کارگاه یعنی ازشروع امتحان های ثلث سوم تا امروز نرفته بودم آنجا بیش از یک ماه. خوب اولش منصور مثل همیشه خوب و خوش اخلاق با من برخورد کرد اما بعدش احساس کردم دیگر آن آدم گذشته نیست. یعنی یک جوری توی فکر بود و مدام سکوت های طولانی می کرد. من یک کمی برایش حرف زدم از امتحان هایم و کلاس های مدرسه هنر و ادبیات، اما او فقط با لبخند شنونده بود چون در واقع او بیشتر مواقع همه اش می پرد توی حرف آدم و یک چیزی می گوید و خودش را لوس می کند. برای همین بیشتر شک کردم که چیزی شده است.
آخرش نتوانستم تحمل کنم و گفتم: چیزی شده واقعا؟
سرش را تکان داد و گفت: نه چیزی نیست خسته ام.
یک لبخندی زدم و گفتم: خوب راستش من چند روز پیش رفتم آموزشگاه و برخورد مرجان با من خیلی بد بود.
با تعجب گفت: به تو چیزی گفت؟ با هم دعوا کردید؟
گفتم: نه  ولی برخوردش خیلی سرد بود. و یه جور رفتار کرد که به من برخورد. بعد با خنده گفتم: به من گفت از لای در توی اطاقی که داداشت هست را نگاه نکنم، گفت، دید می زنی!
چند لحظه به من خیره شد و گفت: فکر کنم با هم اختلاف پیدا کردن، مجید چند هفته است اومده خونه خودمون  و با زنش زندگی نمی کنه!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: جدی؟ چقدر بد!... و بعد فکر کردم این ها چه ربطی به من دارد که مرجان با من بداخلاقی می کند و همین را هم به او گفتم.
بلند شد و تا نزدیک پنجره رفت و بیرون را نگاهی انداخت و بعد همانطور که پشتش به من بود گفت: تقصیر من بوده، اممم یعنی وقتی مجید هنوز ازدواج نکرده بود یک بار از دهنم در رفت به مامان گفتم؛ بهتره که تو را برای مجید تور کنه ووووووو هاه و حتی گفتم که مجید هم از تو بدش نمی آد.
خوب معلوم است دیگر یعنی که همه ی این حرفها را مادرشان گذاشته کف دست مرجان! یعنی از آن جا که خیلی از مرجان بدش می آمده برای این که سیخی به مرجان زده باشد به او گفته که مجید از این دختره خوشش می آمده و ما می خواستیم برویم خواستگاری اش و بعد باعث شده که بین آن دوتا بهم بخورد.
به هرحال برایم اهمیتی نداشت، با خنده به آقای میم گفتم: پس همه این چیزها زیرسر شماست. حالا که فهمیدم موضوع چیه دیگه از مرجان ناراحت نیستم.
اصلا باورش نمی شد که برخورد من اینطوری باشد گفت: لابد دلت می خواد سرمن را بشکنی؟
شانه بالا انداختم و گفتم: نه اصلا به هرحال خوشحالم که بهم گفتین چون ممکن بود فکرم هزار راه دیگه بره.
چقدر زندگی احمقانه ای دارند آدم های دور و بر من!


شنبه 29 بهمن ماه 67
این دوتا دختر پرحرف دارن راجع به باران حرف می زنند، راجع به رویش، راجع به زندگی، راجع به بهار، آخ بهار چقدر تو زیبایی، بودن تو هستی من است.
احمقانه است، چرا وقتی کوچکتر بودم از پاییز خوشم می آمد، شاید به خاطر تعصب چون در فصل پاییز به دنیا آمده بودم، چرا از هوای ابری تیره خوشم می آمد و توجه به هوای صاف و آبی با تک و توک لکه های ابر و بارش زیبای باران در بهار و روشنی آسمان نمی کردم. بگذریم بعد از مدتها آمده ام که ماجراهای بهمن را و دهه فجر را تعریف کنم، اوایل سال آن قدر وضع معلم ها و درس دادنش خراب بود که هر روز یکی از بچه ها داغ می کرد یا همه اش درحال اعتراض کردن جلوی دفتر بودیم. نزدیک بهمن که شدیم و خانم قربانی به من گفت: باز هم در مسابقات نمایش نامه نویسی و تاتر شرکت کنم یک فکری به سرم زد. با خودم گفتم؛ چرا همه اش در مورد معتادهای بدبخت و انقلاب و ساواکی ها و شاه خائن و شهادت و این حرفها نمایش داشته باشیم. در حالی که بیشتر این نمایش نامه ها برای پسرها نوشته شده ولی چون دخترها چیزی برای بازی ندارند اینها را اجرا می کنند. بدبختی این است که اتفاقا دخترها نقش مردها و پسرها را هم بازی می کنند و انگار از دختر بودن خودشان می ترسند یا فکر می کنند که آن طوری آزادتر هستند، این است که یک نمایش نامه نوشتم که در یک دبیرستان خارجی می گذشت در چهار پرده هر پرده در مورد یک معلم و طرز رفتار و کردار آن معلم با دانش آموزان بود. اتفاقاً سعی هم کرده بودم که دقیقا رفتار و کردار معلم مورد نظر خودم در مدرسه را تحت عنوان یک معلم خارجی در نمایش نامه بیاورم. حتی موضوع عاشق شدن رقیه به خودم را و عاشق شدن معصومه به خانم فهیمی را هم در نمایشنامه گنجاندم، نقش این بچه ها را هم به خودشان دادم که بازی کنند اتفاقا چون حسش می کردند خیلی هم خوب بازی کردند.  خلاصه تمام 23 دانش آموز کلاس را به کار گرفتم، هر کس می توانست بازیگری می کرد و هر کس هم نمی توانست باید پشت صحنه کمک می کرد. من خودم  نویسنده و کارگردان بودم و یک نقش کوچولویی هم آن وسط داشتم( نقش امیلی که جنیفر عاشقش شده است!) خلاصه تاتر منطقی و پرباری از آب درآمد و همه بلااستثنا از آن خوششان آمده بود. حتی یک بار خانم مصباح گفت که وسط دفتر مدرسه را پرده کشیدند تا ما برویم این تاتر را توی دفتر و فقط مخصوص معلم ها اجرا کنیم. تنها کسی که از تاتر خوشش نیامد خانم همتی بود معلم زبان که خیلی بداخلاق و عصبانی مزاج است آن هم بخاطر این که در نمایش نامه یک قسمتی بود که یکی از بچه ها باید می دوید می آمد توی کلاس و فریاد می زد؛ خانم هامیلتون، خانم هامیلتون دارد می آید و همه بچه ها باید می ترسیدند، که فهمیه گیج، دوید آمد توی صحنه و اشتباهی گفت خانم همتی خانم همتی دارد می آید، و این مساله خانم همتی را خیلی ناراحت کرد. از یک دبیرستانی در اکباتان هم دعوتمان کردند که برویم نمایشمان را در مدرسه شان اجرا کنیم. بعدش هم آن قدر نامه های مهربانانه و خوب برای ما نوشتند که من واقعا کیف کردم. چند بار هم نمایشنامه را در تالار محراب اجرا کردیم بخاطر خانم سید رضی داور مسابقات که از نمایش ما خوشش آمده بود و هی مدارس را دعوت می کرد که بیایند ببینند.
کلی هدیه های بیخودی و کادوهای دوزاری هم به ما دادند. که واقعا به زحمت کاری که کرده بودم نمی رسید.
 اما چندتا اتفاق خوب برایم افتاده است. یکی اینکه خانم سید رضی از ما دعوت کرده که برویم کمکش کنیم برای ساخت یک تاتر عروسکی که خودش کار می کند و یکی هم این که الان به عنوان رهبر بچه های 3 ریاضی شناخته شده ام. بچه ها اسمم را گذاشته اند "زاپاتا"  حتی بعضی از معلم ها هم از این اسم خوششان آمده وهی به من میگویند زاپاتا. یک اتفاق ناجورهم هم یک بار سر یکی از اجراهای نمایش افتاد. مدرسه گفته بود می توانیم مادرهایمان را ببریم نمایش را تماشا کنند. مامان هم آمده بود و خوب معلوم است خیلی از این که من همه کاره نمایش هستم و همه از من تعریف می کنند، خوشش آمده بود و احساس غرور می کرد. هی به همه می گفت: من مامان این دختره هستم. بعد مامان صاف رفت نشسته پیش خانم قابلی! که معلم هندسه مان است و با این که در دانشگاه شریف درس می خواند اما درس دادنش افتضاح است و من همیشه از او انتقاد می کنم و سر کلاس ایرادش را می گیرم. مامان خانم از اوپرسیده بود شما معلم چی هستید. این هم گفته بود هندسه، مامان هم برای این که خانم قابلی خوشش بیاید و بعداً هوای من را داشته باشد یک ساعت نشسته بود پیش خانم قابلی گفته بود که بله دختر من همه اش در خانه از شما تعریف می کند و می گوید شما چه معلم خوبی هستید واز شما بهتر پیدا نمی شود و از این جور حرفها.  حالا هی خانم قابلی می پرسیده: مطمئن هستید دختر شما من را می گفته؟ مامان می گفته: بله خانم خود شما را می گفته و خانم قابلی می گفته : من قابلی هستم ها یعنی در مورد من می گفته!؟ (ببین برای بدبخت چقدر مهم بوده که من تعریفش را کنم! واقعا که؛ مثلا معلم ماست  درواقع فقط دو سال از ما بزرگتر است ولی چون اینها نمی خواهند معلم مرد برای ما بیاورند مجبور هستند به این جوجه دانشجو ها بسنده کنند)  بگذریم مامان که بعداً آمد خانه و فهمید خراب کرده و در واقع من با قابلی کاردو پنیر هستم حالا من را (مشقل ذمه) کرده که نکند با قابلی بدرفتاری کنم و اذیتش کنم و حرف او بیخود از آب دربیاید. خلاصه به خاطر مامان مجبور شده ام درس دادن افتضاح قابلی را تحمل کنم و با قابلی کنار بیایم. ولی مطمئن هستم آخرش از هندسه تجدید می آوریم.

دوشنه اول اسفند ماه 67
فیلم میرزا کوچک خان را دیده ام و هنوز در حال و هوای سریال هستم. هنرپیشه های خوب و خوشگلی هم دارد، کارگردان خیلی زرنگی کرده که چهره های خوب و خوش قیافه ای را برای فیلم خودش انتخاب کرده، این جور فیلم ها که یک قسمتی از تاریخ ایران را نشان می  دهند خیلی خوب هستند، هر چند من هیچ وقت نمی توانم به این فیلم های تاریخی اعتماد کنم. یعنی نمی توانم یقین داشته باشم که میرزا کوچک خان واقعی هم مثل همین هنرپیشه خوش تیپ و خوش برخورد و عاقل و وطن پرست و تاثیرگذار بوده باشد. نمی توان اعتماد کرد که وقایع تاریخی در فیلم ها و سریال ها عیناً همان باشد که نشان می دهند.
واقعیت این است که این  فیلم ها حاصل داستان سرایی بعضی نویسندگان داستان پرداز هستند که با کم و زیاد کردن تاریخ واقعیت را قشنگ تر از چیزی که بوده نشان می دهند. میرزا کوچک خان تلویزیون ما وطن پرست و بزرگ اندیش است اما شاید میرزا کوچک خان واقعی این طور نبوده. دوستان خارجی او مهربان و با گذشت و به فکر منافع ایران بوده اند. اما شاید در واقعیت دوستان خارجی میرزای ایرانی ما نه مهربان و نه باگذشت بلکه سیاستمدار و دودوزه باز و به فکر مناقع کشورهای خودشان بوده اند.
نه نمی شود روی فیلم ها و سریال های تاریخی سرگذشت یک ملت را تفسیر کرد. این فیلم ها عروسک بازی کارگردان ها هستند که اگر خوب کار کرده باشند ما را می گیرند اما از عمق و واقعیت تهی هستند. به هر حال تاریخ این سرزمین نشان داده که آدمهایی آمده اند و رفته اند ولی هیچ وقت نتوانسته اند تاثیر زیادی روی این سرزمین بگذارند. چیزی که معلوم است ما باید هنوز منتظر باشیم تا آدم های درستکار و غیور و آزادی خواهی بیایند تا اگر عمرشان به دنیا بماند! خون تازه ای در شریان های خالی از خون و فرسوده ایران به جریان بیاندازند.

جمعه 5 اسفندماه 67
تهمینه رفته خانه نازنین اینها، همین.

جمعه19 اسفندماه 67
عهد کرده بودم با خودم، چیزی در مورد مجید و منصور و مرجان و عشق و عاشقی حتی به  گل و گیاه و حیوانات ننویسم. حتی در این مدت، با این که چند باری دستم به قلم رفت تا چیزی بنویسم عهد و پیمان خودم را به یاد آوردم و ننوشتم. اما حالا می نویسم که چه حال خرابی داشتم این روزها، این احساس که مرجان حالا در مورد من چه فکری می کند و این که فکر می کردم خانواده منصور اینها از من چه استفاده ای کرده اند که میان مرجان و مجید را بهم بزنند واین که فکر می کردم لابد بعضی وقتها می نشینند  با خودشان می گویند: این دختره خیلی خوب است برای این که پسر ما را از چنگال مرجان در بیاورد بیرون خیلی آزارم می داد.  حتی منصور هم این را فکر می کرد. هم اولش که هنوز اینها با هم ازدواج نکرده بودند و هم حتی بعدش که اینها با هم قهر کردند. من کاملا احساس کردم که ناگهان برخورد منصور با من عوض شد. قبلش یعنی زمانی که هی می رفتم کارگاه و می آمدم یواش یواش  حتی فکر کردم که از من خوشش آمده. ولی بعدش که اینها دعوا کردند یعنی مرجان و مجید. لابد نشسته و با خودش دودوتا چهارتا کرده و پیش خودش گفته: نه، همچین هم  این دختر مالی نیست که من بخواهم برایش سرو دست بشکنم. صبر کنم ببینم حالا که مجید و مرجان با هم بهم زده اند. بدهمش به مجید،  شاید هم دوباره بشود که مجید بیاید این دختره را بگیرد!
یعنی اگر غیر از این بود چرا منصور با این که قبلش خیلی اصرار می کرد من حتماً بروم پیشش طراحی برایش ببرم بعد از آن اتفاق که برادرش با مرجان قهر کرد یک مرتبه سرد شد و دیگراز رفتن من استقبال نکرد؟
به نظرم  این وسط تنها کسی که مهم نیست  چه احساسی داشته باشد من هستم. هر چند من با احساس خودم کنار آمده ام و لااقل به این نتیجه رسیده ام که من لاشخور نیستم. اما در واقع آن قدر غرورم جریحه دار شده که تا تلافی اش را سر منصور در نیاورم راحت نمی نشینم. اتفاقاً فردا تصمیم گرفته ام بعد از این همه مدت بروم کارگاه و باز هم روز از نو روزی از نو. آن قدر این کار را می کنم تا نقشه ام را عملی کنم. به هر حال من هم در این مدت یک مقداری بازیگری یاد گرفته ام.

۱ نظر:

بابک گفت...

همه خوب مثل همیشه اما بعضی حمله ها و عبارات رو باید آب طلا گرفت
چفدر زندگی احمقا نه ای دارند آدم های دور و بر من :-)
و پاراگراف آخر دوشنبه اول اسفند. و بیخود نیست که شریان های خالی رو برای تیتر انتخاب کردی
فک کنم معتاد این نوشته ها شدم! تموم شد چه کار کنم؟ برم به کارهام برسم؟ یاک (یعنی اَه ه ه)