۱۳ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

آقای آل پاچینو با نون اضافه


https://telegram.me/noone_ezafe
شنبه 5 اردیبهشت ماه 66
ماه رمضان است و من روزه گرفته ام، به اصطلاح رفته ام پیشواز، تهمینه دارد می رود کلاس خیاطی، می گوید: مواظب جوجه ها باش. من حسابی کلافه ام، آخر چطور می باید بیست و چهار ساعته بروم توی حیاط بپایمشان!؟ گربه های خودمان کاری به کار جوجه ها ندارند، اما گربه های بد محل عاشق جوجه کباب هستند.
امروز دوتا امتحان دارم، فیزیک و زیست شناسی، هیچ کدامشان را نمی خوانم. باز اگر یکی بود، یک نگاهی می انداختم، ولی حالا که دوتاست برای این که عدالت بینشان رعایت شود، هیچ کدامشان را نمی خوانم.
مرجان امروز حالش خوب نبود، بعدازظهر و دم غروب بعد از تمام شدن کلاس برای این که تنها نباشد  با او رفتم پارک و بستنی خوردیم ( روزه ام را با بستنی باز کردم)  و او هی گریه کرد و من هم چیزی نپرسیدم. فکر کنم فهمیده است که آقای آلپاچینو بخاطر این رفته است خارج از کشور که خاله ی سپیده یا زن آقا مرتضی را ببرد آن جا. سپیده نگران است که نکند آقای آل پاچینو با خاله سپیده ازدواج کند، یا این که دیگر برنگردد.
برای من فرقی نمی کند، وقتی آدمی از آدم دور می شود، دیگر مهم نیست دلش بخواهد زندگی اش چطوری باشد. ولی وقتی نزدیک آدم است و ما عاشقش هستیم، باید سعی کنیم که زندگی اش همانطوری بشود که ما در رویای خودمان داریم. ولی اگر سعی کردیم و موفق نشدیم معلوم است او رویایی دارد که از رویای ما قوی تر است و ما نباید به زور خودمان را به آن آدم تحمیل کنیم.

https://telegram.me/noone_ezafe

سه شنبه 15 اردیبهشت ماه 66
جوجه ای که دیروز گم شده بود، امروز پیدا شد. بله آقای آل پاچینو! دیروزجوجه تهمینه ناپدید شد، اما امروز وقتی من رفتم توی زیرزمین، توی چاله ی راه آب اطاقم یعنی زیرزمین پیدایش کردم. راستش خیلی خوش حال شدم، برای این که فکر کردم اگر آنجا می ماند بوی گندش!... نه نه بوی گندش نه.
اگر آن جا می ماند، با آن تنهایی و تاریکی که صدای همه را می شنوی ولی کسی صدای تو را نمی شنود! چقدر زندگی عذاب آوری می توانست داشته باشد تا پایان عمر.
دیروز به اصرار بچه ها یک دسته گل خیلی بزرگ بردم مدرسه، برای خانم نعمت الهی، دبیرزبانمان، از طرف 6 نفر که آن نامردها فکر کردند چون بابا گل فروش است پس نباید پول گل را بدهند ولی می توانند در گل دادن شریک باشند. من که اصلا خودم با گل دادن به معلم ها میانه ای ندارم. اصلاً خوشم نمی آید به هیچ کدامشان گل بدهیم.
امروز هم باز همان گروه احمق ها گفتند: اگر می شود باز هم یک دسته گل بیاور که دست جمعی بدهیم به خانم نوایی، من گفتم نمی شود و باید حتماً پولش را بدهید، مگر من دیوانه هستم که برای شما دسته گل بیاورم که شما پزش را بدهید؟ خلاصه مبلغ300 تومان از بچه ها پول جمع کردم، بعد آمدم یک دسته گل از سهراب گرفتم 150 تومان، البته 30 تومان از او تخفیف گرفتم و شد 120 تومان.  حالا خودم 170 تومان پس انداز دارم، که می توانم کتاب و شکلات بخرم.

https://telegram.me/noone_ezafe

چهارشنبه 16 اردیبهشت ماه66
امروز خیلی روز شاد و خوبی بود. با بچه ها خندیدم و کارهای عجیب و غریب کردیم. مثلا به پیشنهاد من امروز تمام نیمکت ها را برگرداندیم و بعد رفتیم پشتش نشستیم! وقتی معلم ها می آمدند حیرت می کردند. ما هم می گفتیم: خانم تو رو خدا آخرسال است و دیگر نگذارید این روزهای خوب سخت بگذرد!
الان یکی از بچه ها به من یک گل خشک شده داد و گفت: این را بگذار لای دفتر خاطراتت و در مورد شادی امروزمان  وکارهایی که کردیم بنویس. من هم که دارم می نویسمش.

https://telegram.me/noone_ezafe

یک شنبه 20 اردیبهشت ماه66
آقای آلپاچینو فردا امتحان ثلث سوم جبر دارم و من هم خیلی خوب بلد هستم. حتماً نمره عالی می گیرم.
 دیروز کرمی آمد خانه مان که با او جبر کار کنم، اصلا حالش را نداشتم و نمی خواستم اصلا بیاید، اما او با زور آمد و از همان اولش هم مامان و بابا کلی باعث خجالتم شدند. درِ حیاط مطابق معمول باز بود و ما آمدیم توی حیاط بزرگه. یک جایی هست که پاتوق بابا مامان است آن پشت مشت ها، صندلی هم دارد وما هم بعضی وقت ها، عصرها می رویم آن جا، چای و خوراکی می خوریم.
خلاصه فکرمی کنم اینجا بابا داشت یک کاری با مامان می کرد! کرمی احمق جلوجلو می دوید و بدون اجازه به این طرف و آن طرف سرک می کشید و بهتر از من دید که چه شده. مامان و بابا خودشان را زودی جمع و جور کردند ولی کار از کار گذشته بود. من هم که اصلا آن قدر عصبانی بودم که کارت! بهم می زدند خونم در نمی آمد. واقعاً چطور یک پیرزن پیرمرد به سن مامان و بابا در چهل پنجاه سالگی باز هم دلشان را به این چیزها خوش می کنند؟  چطور اینها باعث خجالت آدم می شوند؟
اما کرمی خانم که من می خواستم زوتر بفرستمش خانه شان انگار از صحنه ای که دیده است خوشش آمده باشد.  نه تنها نرفت بلکه ماند نهار هم خورد و برنامه داشت که شب هم خانه مان بخوابد، لابد تا داستانش را تکمیل کند. اما من ساعت 5 بعدازظهر تقریباً با اردنگی از خانه انداختمش بیرون.
این روزها بیشتر از همیشه درس می خوانم. نباید بگذارم ثلث سوم معدلم پایین بیاید. باید همه درسهایی که ثلث گذشته برای ده و دوازده خوانده ام را برسانم به هجده و نوزده، چون برای انتخاب رشته باید معدلم بالا باشد. می خواهم بروم رشته ریاضی فیزیک.

https://telegram.me/noone_ezafe

یک شنبه 27 اردیبهشت ماه 66
زردنبو، گربه منیژه، وسط لنگهای من جا خوش کرده است. من زیرزمین هستم و درس می خوانم. الان است که صدایم کنند برای شام. من می روم بالا دیگر شب است و بی حوصله و خسته هستم. فردا باید ریاضی جدید بخوانم و کمی با منیژه ریاضی کار کنم. چون تازگی ها خیلی تنبل شده، کسی نیست با این بچه درس و مشقش را کار کند و او تنبل شده است. تقصیر خودش هم نیست. من هم درست وقتی به سن و سال او بودم از تنبلی روی زمین می خزیدم.
نازی زردنبو! خودش را با منگوله لباس من سرگرم کرده و با آن بازی می کند،. چه بامزه!

https://telegram.me/noone_ezafe

سه شنبه 29 اردیبهشت ماه 66
امروز رفتم مدرسه ی منيژه،  تا بیاورمش. همه از او شکایت می کردند.
من چه باید می گفتم؟ حق با آن ها بود. منیژه خیلی بی تربیت و لوس و از خودراضی و خیلی خیلی شلخته و بی عرضه شده است. الان مامان دارد به همه کس و همه چیز بد و بیراه می گوید تا منیژه را تهدید می کند!
البته یک کمی هم تقصیر من است. من قرار بود با او ریاضی کار کنم اما او بازیگوشی می کرد. بعد هم سر من را کلاه گذاشت که اگر دو دست منچ از او ببرم او هم بنشیند به درس خواندن. با هم نشستیم به منچ بازی کردن و او هم، همه اش تقلب می کرد ومن هم،  همه اش می باختم، پنجاه دست منچ بازی کردیم و من باختم و نشد که با او ریاضی کار کنم. الان منیژه آمده توی زیرزمین. انتظار داشتم از هارت و پورت ها و داد و بیدادهای مامان ترسیده باشد. اما اصلاً و ابداً ککش هم نگزیده،
می گوید: بیا دزدکی با شهریار برویم سینما!
به او گفتم: چرا این حرف را می زنی؟
معلوم شد شهریار یادش داده که من را راضی کند، او ما را ببرد سینما!
آفرین منیژه گندش را بالا آوردی. معلوم است که وقتی به سن و سال من شد چه اخلاق بدتری از من خواهد داشت. چیزی شبیه پریسا، پریسا یک دختربچه پولداری بود که کلاس 5 با او دوست بودم. پدرش نمایندگی کارخانه سونی را داشت، سه چهار تا هم خواهر و برادر بزرگتر از خودش داشت و یک برادر کوچکتر، خدا می داند این دختر چقدر عذاب آور بود و از لوسی و مسخرگی به مرحله حال بهم زدن رسیده بود.

 https://telegram.me/noone_ezafe

چهارشنبه 30 اردیبهشت ماه 66
وای چه اتفاقی امروز افتاد. صبح مامان و بابا و تهمینه و منیژه رفتند شاه عبدالعظیم، من مانده بودم درس بخوانم، البته چندان هم حوصله شاه عبدالعظیم و سر قبر آقاجان رفتن را نداشتم. بنابراین بهانه آوردم و رفتم توی پناهگاه خودم نشستم به درس خواندن، نشسته بودم لابه لای شاخ و برگ درخت شاتوت(شاتوت ها درآمده اند و من همانطور که درس می خواندم و کتاب می خواندم و چیز می نوشتم، گاهی شاتوت رسیده ای هم می چیدم ومی گذاشتم توی دهنم، برای همین همه کتاب ها و دفتر خاطرات و زندگی ام شاتوتی شده بود) خلاصه نشسته بودم توی پناهگاه که صدای زنگ در آمد، ما این روزها بخاطر سیاوش همیشه گوش به زنگ هستیم، خیلی زود در را باز می کنیم. شاید خبر یا نامه ای از او بیاورند. من با بدبختی و با سرعت برق و باد از درخت پایین آمدم و رفتم در را باز کردم. فکرش را بکن چه کسی آمده بود؟
معلوم است دیگر شهریار، 
با تعجب به من نگاه کرد و گفت: آمده ام آن چیزهایی که مادرت گفته بود، برای مسجد ببرم را ببرم.
گفتم: بیا تو تا بروم برایت بیاورمشان.
همین که آمد تو گفت: مگه زخمی شدی؟ همه صورت و لباست خونی است؟
خندیدم و گفتم: نه بابا این ها مال شاتوت هاست.
گفت: رفته بودی توی پناهگاه خودت؟
سرم راتکان دادم که یعنی بله.
گفت: آخرش هم نگذاشتی من بیایم پناهگاهت را ببینم.
پیرهن سفیدش را که دیدم یک دفعه یک بدجنسی به سرم زد،
 گفتم: یکی این که خودت می گویی پناهگاه و پناهگاه جای هر کسی نیست. دوم هم این که تو که اصلا نمی توانی بیایی آن بالا!
گفت: حالا اگر من بتوانم بروم بالا چند به من می دهی!؟
حدسم درست بود و می خواست برود بالای درخت شاتوت!
گفتم: بیا برویم!
با هم رفتیم کنار درخت شاتوت گفتم: فقط به شرطی که نه شاخه ای را بشکنی و نه برگی بیفتد و نه حتی شاتوتی را له کنی!
او هم گفت: باشد و آستین هایش را بالا زد و شروع کرد به بالا رفتن. حالا او همین طور که بالا می رفت رد شاتوت های رسیده له شده می افتاد روی پیرهنش و من این پایین از خنده روده برشده بودم، و با صدای بلند می خندیدم. خلاصه به هر زحمتی که بود خودش را رساند آن بالا و رفت توی پناهگاه. بعد دیدم که نمی آید پایین و من هر چه می گفتم: خیلی خوب بس است بیا پایین، نمی آمد! من هم نمی دانستم آن بالا دارد چه غلطی می کند. این است که معطل نکردم و به سرعت برق و باد خودم را رساند بالا  و رفتم توی پناهگاه. دیدم نشسته است و تکیه داده به دیوار و پایش را هم نیمه دراز کرده ( چون آن بالا اگر قد بلند باشی، نمی شود کاملا پایت را دراز کنی عرض پناهگاه خیلی کم است اما طولش خیلی زیاد.)
گفتم: برای چی نمی آی پایین هر چی می گم بیا بیا؟
با خنده گفت: زکی این همه وقت می خواستم بیایم این بالا حالا به این زودی ول نمی کنم بیایم پایین.
گفتم: خوب زود باش الان بابا اینها می آیند و بد می شود ما را با هم اینجا ببینند.
گفت: خودم می دانم بابا مامانت رفته اند کجا و الان هم توی خانه نیستند.
اولش خیلی وحشت زده شدم و می خواستم فرار کنم اما بعد با خودم فکر کردم الان فکر می کند چه دختر ترسویی هستم و نتوانستم پناهگاهم را حفظ کنم و از او شکست خورده ام.
خلاصه من هم بی خیال شدم و رفتم نشستم کنارش البته در طرف مقابل و با فاصله و پاهایم را هم مثل او دراز کردم با این تفاوت که پاهای من کاملا دراز می شد ولی مال او نیم دراز بود.
به من خندید و گفت: می دونی من از کجا تو را می شناسم؟
با تعجب گفتم: از آن روز که سرخپوست شده بودم؟
https://telegram.me/noone_ezafe
گفت: نه،  از اول دبیرستان! ناظم  مدرسه راهنمایی شما مادر یکی از هم کلاسی های ما بود، تو روزها در مدرسه شیطنت می کردی و مادرش شب ها می آمد خانه و از شیطنت های تو می گفت، این که امروز از پنجره کلاسشان رفته پایین  و رفته توی خانه متروکه کناری برای پیدا کردن گنج، یا این که چطور از بالای پشت بام مدرسه خودتان  آمده بودی روی پشت بام مدرسه ما دنبال یک بچه گربه، یا این که ادای معتادها را در می آوردی و وقتی خانم ناظم می آید توی کلاس و از تو می پرسد کی تو کلاس شلوغ می کرده، تو بودی نقره کار؟ تو هم با همان حال و هوای معتادها از دهنت دررفته و گفته ای: نه به مولا ما نبودیم.  اوووووه! هر شب مادر این دوست ما یک چیزی از تو تعریف می کرد و فرامرز هم روزها می آمد این ها را برای ما می گفت،  حتی سیاوش هم این ها را می شنید و خیلی به وجود تو افتخار می کرد. آن وقت ها همه ی دوستهای سیاوش ندیده عاشق تو شده بودند اما آن روز که من آمدم خانه تان و تو سرخ پوست شده بودی، من تازه فهمیدم که تو واقعاً چقدر بامزه ای.
خندیدم و گفتم: خیلی جالب بود! جدی؟ واقعاً که!  شما هم خیلی خنگ بودید، چون ناظم مدرسه راهنمایی ما سه تا پسر داشت و عاشق دختر بود برای همین همه دختربچه ها را دوست داشت و فکر کنم زیادی داستان بافی می کرده. او دیگر چیزی نگفت و چند لحظه همدیگر را نگاه کردیم.
هووووم فکر می کنم خیلی برای خودم هیجان داشت که با او صحبت کنم و خودم شرایطی بوجود آوردم که بشود با هم حرف بزنیم در واقع تازگی ها خیلی احساس بدی داشتم و فکر می کردم، اگر کسی من را دوست داشته باشد و به من بگوید که من را دوست دارد من یک کمی بهتر می شوم درحقیقت من از درون واقعاً غمگین هستم اگرچه ظاهراً دختر بازیگوشی به نظر می آیم.
البته الان  بدتر هم شده ام! یعنی الان احساس جالبی ندارم، یک جورهایی وضعیتم نامتعادل تر شده است یعنی نه دلم می خواهد از شهریار خوشم بیاید نه دلم می خواهد او بی خیال من شود.
روی هم رفته شهریار خیلی پسر خوبی است با این که آن بالا می شد که از موقعیت خودش استفاده کند اما اصلا دلش نمی خواست این کار را کند. می فهمیدم که خیلی دلش می خواهد دست من را بگیرد یا من را بغل کند. یک بار حتی خیلی با ترس و لرز نوک انگشتش را به انگشتهای من زد خودش مثل برق گرفته ها شد، ولی من طوری برخورد کردم که انگار کن نفهمیده ام چه شده یا متوجه این لمس نشده ام و باز هم مسخره بازی در آوردم. اما او خودش را کنترل می کرد و یک جایی که هی به لباسش که سراسر شاتوتی شده بود می خندیدم و با بدجنسی شیطنت می کردم. دیگر نتوانست بیشتر آن جا بماند و با یک خداحافظی سریع تقریباً خودش را از بالای پناهگاه پرت کرد پایین و رفت.
 خدای من! واقعاً این چه کاری بود کردم؟  الان نگران شهریار هستم! من می فهمم عشق چه جوری است و احساس می کنم آدم ها بعضی وقتها بخاطر عشقشان عذاب می کشند. حتی ممکن است از خواب و خوراک بیفتند. قول می دهم قول می دهم که دیگر کاری به کار شهریار نداشته باشم. یعنی آن قدر پسر خوب و مهربانی است که شایسته بهترین چیزهاست و نباید زیاد عذاب بکشد.



https://telegram.me/noone_ezafe

هیچ نظری موجود نیست: