۱۱ دی ۱۳۹۴

شنبه 16 اسفند ماه 65

https://telegram.me/noone_ezafe                  
مجبور شدم دوباره دفتر خاطراتم را بیاورم در پناهگاه "درخت شاتوت"، اینجا کسی "تو" را پیدا نمی کند و من راحت تر می توانستم حرفهایم را بنویسم و زود به زود.
حداقل تهمینه فکر نمی کند "تو"  اینجا باشی و توی زیرزمین را حسابی می گردد و خیط می شود، حوصله ام سررفته است و امتحان فارسی هم داریم، یک ذره خوانده ام، وقت دارم تا ساعت 11 حسابی بخوانم.
نسترن و مقامی را پیدا کرده اند و خدا می داند که صحیح و سالم باشند یا نه، کما این که، فکر کنم نسترن با توجه به سابقه ای که از او می دانم زیادی سالم نباشد! اما مقامی شاید حالش خوب باشد. مقامی را پنج شنبه ساعت نمی دانم 8 یا 8/5 پیدا کرده اند. و نسترن را جمعه شب. اَه که چقدر احمق بودند که از هم جدا شدند. شاید مقامی رفته خانه یکی از بستگانش خلاصه این که خیلی خریت کرده اند و حالا باید یک سال یا برای همیشه از درس خواندن محروم باشند. مگر آن که خانم رمقی حکم اعدامشان را بگیرد و بخاطر فرار کردن بیاید وسط همین حیاط مدرسه تیربارانشان کند، خدا به دادشان برسد.
حالا چرا اکیپی فرارنکردند؟ فرار دست جمعی که بهتر است!  البته می گویند یک فرار دست جمعی هم در یکی دیگر از مدرسه های تهران اتفاق افتاده است، نمی دانم شاید دروغ می گویند تا ما را بترسانند که از این کارها نکنیم، ماجرا این است که 12 تا دختر فرار کرده اند، به هر 12 نفر تجاوز شده، 6 تا از آن ها را کشته اند و بقیه از مرز رفته اند ترکیه، خیلی وحشتناک است. اما باز هم بهتر از فرار دو نفره نسترن و مقامی است، احمق ها.
و اما در مورد شهریار، او هر روز به یک بهانه ای می آید خانه ما، یک بار به بهانه این که غذای نذری بیاورد، یک بار به بهانه این که خبری از سیاوش بگیرد، یک بار به بهانه دیدن مامان و تعمیر ماشین لباس شویی. ترسم از این است که به همین زودی ها بابا را هم خام کند و به جای شاگرد دم مغازه بایستد.
اولش فکر می کردم که خوب می آید که می آید و فکر من در مورد این که او عاشق من شده است چرت و پرت است. اما بعد دیدم هی این ور و آن ور سرک می کشد ودنبال یک چیزی می گردد.  بخصوص خیلی می آید طرف پناهگاه و این بالا را دید می زند. بدتر از همه آن که تازگی ها تقریباً هر روز که از دبیرستان تعطیل می شوم او هم خیلی تصادفی پیدایش می شود، یا سرکوچه، یا توی کوچه، یا توی خیابان، یا دم در بقالی دربانی و آن قدر هم ساده و بچه است که سعی می کند خودش را متعجب نشان بدهد که یعنی: "ای وای  واقعاً تصادفی تو را دیده ام". من یک جورهایی خودم را در این وضعیت او مقصر می دانم. اصلا دلم نمی خواهد این وضعیت ادامه پیدا کند. درواقع شهریار برای من مثل دردسر می ماند.
دیروز وقتی نزدیک بود که از درخت شاتوت برود بالا! (من او را از لای در حیاط کوچک به حیاط بزرگ کاملا زیر نظر داشتم )، مثل قرقی خودم را بهش رساندم و گفتم: فرمایش! ( شهریار فقط 18 سال دارد! درست هم سن سیاوش، دست کم از پس او که می توانم بر بیایم. )
سریع آن یک ذره ای که رفته بود بالا آمد پایین و نیشش را تا بناگوشش باز کرد و گفت: ببخشید مامانتون گفته بود بیام نامه ای که برای سیاوش نوشته را ببرم برای دفتر صلیب سرخ.
با بداخلاقی گفتم: الان به نظر شما مامان من اون بالاست؟
کمی خودش را جمع و جور کرد ولی باز هم با یک خنده لوس گفت: اون جا هم جد بزرگتون رو دفن کردید؟
گفتم: نخیر اونجا خاکستر دشمنانم رو نگهداری می کنم.
خنده اش گرفت اما وقتی دید من خیلی جدی هستم و خیلی باجدیت نگاهش می کنم. خودش را جمع و جور کرد و گفت: من من برای دعوا نیومدم که، فقط برام جالب بود که بدونم اون بالا کجا می ری؟
جلو رفتم و دستم را به درخت گرفتم و به این ترتیب کاری کردم که او مجبور شود کمی دورتر از درخت بایستد و گفتم: از من به تو نصیحت پسرجون! هیچ وقت به جایی که نمی دونی توش چی هست سرک نکش! شاید چیزی اونجا باشه که نباید تو ببینیش.
چند ثانیه همینطور ایستاد و برو بر من را نگاه کرد، من هم بدون آن که مژه بهم بزنم نگاهش کردم که فکر نکند کوتاه آمده ام و خجالت کشیده ام و دختر ناز نازویی هستم.
بعد خودش ترسید و فهمید من بیدی نیستم که به این بادها بلرزم،  آب دهنش را به زحمت قورت داد و خیلی با پشیمانی گفت: ببخشید اگه مزاحمتون شدم. قصدم این نبود که ناراحتتون کنم.
با بی خیالی گفتم: باشه، می تونی بری نامه رو بگیری.
و او هم خداحافظی کرد و رفت، با این که دلم برایش سوخته است، اما فکر کنم طوری دمش را چیده ام که دیگر هیچ وقت به سراغ من و پناهگاه من نیاید.
https://telegram.me/noone_ezafe

هیچ نظری موجود نیست: