۱ بهمن ۱۳۹۴

پوست اندازی


https://telegram.me/noone_ezafe
شنبه 5 دی ماه 66
فکر نمی کردم دیگر نوشتنم بیاید. با این که هزار نکته و حرف نگفتنی روی دلم بود که دلم می خواستم بنویسمشان، ولی نمی توانم. اتفاقات ناراحت کننده یکی بعد ازدیگری من را از خودم و از نوشتن دورتر و دورتر می کند.
 نیره مرد، همان دخترک چشم و ابرو مشکی ملوسی که دوم تجربی درس می خواند. اولش همه به ما گفتند: علاء الدین افتاده روی زمین و او توی اطاق، خواب بوده و آتش گرفته؛ اما بعد دوستانش گفتند که خودکشی کرده، یعنی خودش خودش را به عمد سوزانده! وقتی پرس و جو کردم و پای صحبت دوستانش نشستم دیدم باز هم تقصیر خانم رمقی بوده، خانم رمقی توی مدرسه ما به تنهایی مسئولیت بدبخت کردن همه بچه ها را به عهده گرفته و هیچکس هم جلودارش نیست. در مورد نیره هم وقتی فهمیده دوست پسر دارد دعوایش کرده؛ تحقیرش کرده و گفته باید پدرت را بیاری مدرسه. او هم رفته خانه و اینطور خودش را سوزانده. چند روز در بیمارستان سوانح سوختگی بود، بچه ها می گفتند: فقط صورتش سالم مانده بود البته سالم یعنی این که نسوخته بود وگرنه ظاهراً به شدت ورم داشته و قرمز شده بوده ولی می توانسته حرف بزند و به بچه ها التماس می کرده دعا کنند زنده بماند. چقدر همه بچه ها امروز ناراحت بودند.
 خانم قربانی معلم پرورشی که خودش خواهر شهید است از دست خانم رمقی شاکی است و زیاد با روش خانم رمقی موافق نیست این معلم پرورشی را از اول سال برای ما فرستاده اند و انصافاً دختر بدی نیست؛ مادرش از روزی که پسرش شهید شده هر هفته، پنج شنبه به پنج شنبه می آید از بابا گل می گیرد می برد بهشت زهرا سر قبر پسرش می گذارد. یک روز هم که آمده بود گفته بود: این هفته آقای خامنه ای رییس جمهور سرزده آمده به خانه ما برای تسلیت شهادت پسرم!
امروز باید برای بچه های شهدا کارت نقاشی می کشیدیم. من طراحی اولیه را برای بچه های کلاس  خودمان روی تک تک کارت ها کشیده بودم و آن ها همه را رنگ کردند. خانم قربانی گفت: یک متن خوب هم خودت روی کارت ها بنویس. نوشتم: فردا دستهای من و تو با هم زمین های برهنه و سوخته کشور را آباد خواهیم کرد و به جای عزیزان از دست رفته مان نخل های بلند خواهیم کاشت ( نه لاله های سرخ کوچک که زود پرپر می شود.) #نخلهای_بلند_لاله_های_سرخ
.https://telegram.me/noone_ezafe
23 دی ماه 66
از اصالت خانوادگی متنفرم، اصالت خانوادگی یعنی فرار به عقب ماندگی ها و دل به پدران بستن؛ اصلا اصالت تف سربالاست. طبل توخالی است و حالا می فهمم چقدر خودم را فریب می داده ام که باید با شخصیت باشم و شان خانواده ام را حفظ کنم. از دختر بودن خودم راضی نیستم. هیچ وقت فکر نمی کردم این دختر بودن مرا محدود کند. همیشه فکر می کردم، آزادم، پرقدرتم، انسانم، فکر می کردم  هیچ فرقی با مردها ندارم چون هم قدرتمند هستم و هم جسور، اماحالا می بینم که چقدر از قافله عقب بوده ام. هزار سال، ده هزار سال به اندازه حواء، همه بدبختی های آدم همه بدبختی های بنی نوع بشر را گردن حواء انداخته اند. این دوره قهر کردن با نوشتن اقلا این مزیت را داشت که با خودم بیاندیشم، خودم را که زیر انبوه کلمات درهم و برهم و بی مفهوم گم شده بودم بیرون بیاورم. چقدربی فکر بودم هر روز از هر تفکر کودکانه قصه می ساختم. حالا به جای آن قصه ها انبوه غصه است و من ِ تنها! دیشب بعد از مدتها بغضم شکست و گریه کردم. برای بدبختی آنهایی که اصالتشان از وجودشان نمودار است نه پنهان زیر قبر پدر و پدربزرگشان، برای آن ها گریستم که در جبهه اند، نه، این ها عقاید من است، نه حرفهای سرزبانم و نه فکرکنی که  می خواهم حرف گنده ای بزنم. جوان های ما برای چه می روند؟ برای چه می جنگند؟ برای چه سرزمینی؟ کدام سرزمین؟ چه ارزشی دارد این خاک؟
ای کاش لااقل تیری، ترکش خمپاره ای، شاید موج انفجاری من را هم نصیب می شد، هیچ احساس بدی نمی داشتم از این اتفاق، بی گمان احساس درد خوشایندی بود که من را دوباره به خود می آورد.
از زن بودن خودم بیزارم چرا باید نصف عمرمان صرف شود که منتظر بنشینم شاید یک نفر از ما خوشش بیاد. چرا باید خوشش بیاید؟ که چی بشود؟ ازدواج می کنیم و بقیه عمرمان صرف این می شود که افسوس بخوریم چرا با این ازدواج کردیم در حالی که آن یکی بهتر بود. اه که من چقدر از این لفظ ازدواج متنفر و بیزار و گریزان شده ام.#اصالت_طبل_توخالی
https://telegram.me/noone_ezafe
26 بهمن
از رشته ریاضی متنفرم، دوست ندارم بروم کلاس های نقاشی مدرسه هنر و ادبیات، کلاس مخصوص دیوانه ها و پولدارها و حیوان ها، اصلا می خواهم نقاشی را خودم آرام آرام بروم جلو. نمی خواهم در هیچ چیزی جلوتر از دیگران باشم. نمی خواهم دیگر کسی از من تعریف کند. می خواهم یک دختر معمولی باشم و بتوانم شادی های کوچک خودم را داشته باشم. دوست ندارم دختر خوبی باشم.  حاشیه: بلاخره خانم رمقی رفت و یک مدیر دیگر برای مدرسه آوردند اسمش خانم مصباح است. بچه ها میگویند خانم رمقی را بخاطر شکایت پدر و مادر نیره و خانم قربانی معلم پرورشی و یک گروه دیگری از والدین بچه ها اخراج کرده اند. خانم مصباح یک مدیر قشنگ چشم آبی است که از خانم رمقی پیرتر است و مدیر خوبی به نظر می آید. #مدرسه_هنر_ادبیات
https://telegram.me/noone_ezafe
جمعه 30 بهمن
می خواهم یک داستان بنویسم، شاید هم یک رمان، شاید هم هرگز قلم به روی کاغذ نیاید و فقط در مرحله حرف باقی بماند و عمل!! نمی دانم، نمی دانم می خواهم چه بگویم، اصلا دیگر نمی توانم چیزی بنویسم. خدا کند از این درد رها بشوم رهای رهای رها خارج از این محیطی که در آن زندگی می کنم شاید دنیای دیگری باشد. کاش مرگ بودم! نه نه من از مرگ می ترسم، می خواهم زنده بمانم، زنده واقعی نه مثل حالا مرده متحرک، می خواهم امروز را دل خوش باشم بدون فکر کردن به آینده، آینده گنج پر زحمتی است فردا فردا فردا حالم را بهم می زند، کاش حداقل 70 سال پیش بود اگرچه بیشتر در بند بودم ولی کمتر می فهمیدم و کمتر فهمیدن خودش آزادی است. آه دلم می خواهد بخوابم، چقدر خواب خوب است در خواب رهایی است در تو هزار امید و آرزوست، چقدر دوستت دارم خواب که در تو همه چیز هست، و حالا احساس می کنم که دلم می خواهد دیوانه باشم، دیوانه دیوانه همیشه آرزوی دیوانگی را داشتم و عجیب است که اکنون از عشق دیوانه بودن دارم آتش می گیرم. نکند واقعاً دیوانه شده باشم. نه من که همه خانواده ام دیوانه اند، همه شهر دیوانه اند، تمام دنیا با همه ی خلایق دیوانه اند. و شاید این دیوانه های واقعی باشند که عاقل های دنیایند و ما از دیوانگی خودمان است که فکر می کنیم ما عاقلیم و آنها دیوانه.
شاید بروم پیش روانپزشک، احتیاج دارم به یک روانپزشک مبتکر که می تواند دیوانه های عاقل نما را عاقل کند. #روانپزشک_مبتکر
https://telegram.me/noone_ezafe
دوشنبه 10/12/66
و من فردا امتحان جبر دارم، بلاخره امروز پناهگاهی که با پول بانک صادرات وسط حیاط مدرسه مان می ساختند تمام شد. الان توی مدرسه مان پناهگاه داریم.
خانه خالی است و کسی در آن نیست، پس در این خانه همه چیز هست، چون من هستم و من هیچم چون او هست و من در برابر عظمت او چون خاشاکی در دل صحرا، چون برگی در دل باغ، چون قطره ای... یک نامه که دو ماه پیش منصور برایم نوشته بود ولی اصلا بازش نکرده بودم بلاخره باز کردم. بعد از دو ماه نامه اش را باز کردم. آن هم فقط برای آن که پاکتش را احتیاج داشتم. ولی بعد پاکت  را که باز کردم، از سر بی میلی و شاید صرف وقت نامه را هم خوانم.
خبر داده بود که مجید قرار است تا یک هفته دیگر ازدواج کند؛ بی مراسم، خیلی ساده و معمولی، ( پس تا به حال ازدواج کرده، هه چه جالب) یک جایی در نامه اش هم نوشته بود ای کاش می آمدی نامزد مجید می شدی تا تو را بدزدم. برای دزدیدن مرجان انگیزه لازم را ندارم (با همه چیز شوخی می کند). یک چیزهایی هم در مورد این نوشته بود که دارد از خانه شان می رود و دیگر می توانم نامه هایم را به آدرسش پست کنم.( نه آدرسش را خواندم و نه حال و حوصله نامه نوشتن برایش را دارم)#امتحان_جبر
https://telegram.me/noone_ezafe
سه شنبه 13/12/66
و بلاخره یک اتفاق خاص برای ما افتاد، دیشب تا صبح کوبیدنمان، مثل ریگ بمب روی سرمان ریختند، نامردها، بیمارستان را زدند، خانه ها را زدند، مردم را زدند، کوچه و خیابان ها همه جا و ما رفته بودیم توی زیرزمین طاق ضربی که بابا به عنوان پناهگاه برایمان درست کرده است و تا صبح تنمان را خاراندیم، به خدا که بمب های صدام حسین کافر از کک های زیرزمین پدر بزرگ قابل تحمل تر است.
 تازه دیشب بود که فهمیدم سیاوش چه تجربه هایی داشته قبل از آن که اسیر شود. همه اش می گویند: جنگ جنگ، یک روزی می رسد که ماصلح را برای همیشه فراموش کنیم.  دیشب خیلی مستعد شده بودم برای نوشتن یعنی صدای انفجارها مرا برای نوشتن ترغیب می کرد. حالا می شود فهمید که چرا نرون شکوفایی ذوق و شوق هنری اش را در آتش زدن  روم و نشستن و تماشا کردن  آتش سوزی شهر می دیده.#صدام_حسین_ککهای_زیرزمین
https://telegram.me/noone_ezafe
چهارشنبه 24 فروردین ماه 67
امروز در قزوین هستیم مدرسه ها تعطیل شده و ما با کوله باری از اسباب و اثاثیه هایمان آمده ایم اینجا، به اصطلاح جنگ زده ایم؛ صدام مدتی است که تهران را با موشک های روسی دوربرد می زند؛ این اطلاعات را برای این می گویم که در تاریخ ثبت شود؛ هدف موشک ها، بیمارستان ها، خانه های مسکونی، مدرسه ها، مساجد و ... انگیزه جنگ روانی، درصد موفقیت وضعیت فعلی ما! وقتی می خواستیم بیاییم قزوین شهریار آمد برای خداحافظی ، خوب می دیدم که دلش می خواهد بتواند حرفی به من بزند، اما من حوصله هیچ کس و هیچ چیزی را که برایم رنگ و بوی عشق بدهد ندارم. #قزوین_جنگ_زده https://telegram.me/noone_ezafe
یک شنبه 28 فروردین ماه 67
دیوار، دیوار سرد و سنگی و سیاه آیا رواست مرده بمانی؟
من تهایی کوه را می بینم و می اندیشم تنهایی من با تنهایی کوه پیوند خورده است، من دیواره ای بلند می بنیم که تا قله پوشیده از سفیدی زیبا برف است. من تنهایی کوه را می پرستم، من آرزوی تنهایی کوه را دارم.#برف_کوه_قله
https://telegram.me/noone_ezafe

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۲۱.۰۱.۱۶ ۱۴:۴۵]
https://telegram.me/noone_ezafe
جمعه............ اردیبهشت
همه رفتند تهران ولی من دیگر تهران را دوست ندارم. من همین جا مانده ام که درس بخوانم. #تهران_درس
https://telegram.me/noone_ezafe
دوشنبه 19 اردیبهشت
برگشتم تهران، دارم امتحان های نوبت سوم را می دهم، فقط تا اندازه ای که نمره قبولی بگیرم.  پس فردا امتحان مثلثات دارم که همیشه دست کمش می گیرم. امروز رفتیم خانه عمو ابراهیم برای افطار، بعد از افطار هم بساط دعا و نیایش داشتیم عمو ویدیو را به راه کرد و یک فیلم صد درصد انقلابی! گذاشت دیدیم. خدا کند، خدا خشمش نگیرد ! کاری کند امتحان پس فردای مثلثاتم را گند بزنم. به هر حال فکر نمی کنم جهنم خدا هم جای بدی باشد، اصلا مگر می شود خدا جایی بیافریند که بد باشد؟ اگر بگوییم خدا بد آفریده کفر نگفته ایم؟#نمره_قبولی_عمو_ابراهیم
https://telegram.me/noone_ezafe
3 خرداد ماه 67
در مسابقات نمایش نامه نویسی دانش آموزی استان تهران اول شدم. جایزه ام یک ساعت دیوار گرد سفید رنگ است که به طرز وحشتناکی تیک تاک می کند. با این حال صدای نتراشیده اش حالم را جا می آورد.#ساعت_دیواری_تیک_تاک
                                                                                                                                                                                                                                  67/3/5
آه مثل این که یک خرناس طولانی کشیده  و از خواب بیدار شده باشم. به هر حال باز هم ی خواهم بنویسم، برای این که می خواهم این خاطرات برایم باقی بماند، و شبها و شبهای اینده توی جایم بلند بلند بخوانمشان تا هیچ وقت پیر نشوم. تا همیشه خاطرات زیبای جوانی ام را با خود داشته باشم. دیگر نمی گذارم چیزی مرا غمگین کند. من خودم را دوباره ساخته ام  تا دوباره خاطرات ضد و نقیض و پر شر و شورم را از سر بگیرم. ( خودم متوجه شده ام که چقدر ضد و نقیض می نویسم ولش کن بابا خوب می شود.)  برای تهمینه یک خواستگار آمده است. تهمینه از پسره خوشش آمده، الکی گفت باید فکر کنم، لوس شد، جواب بله است. کار جوش خورده و اینها نمی شود گفت ناز و اداست، می خواهد بگوید غرورم را حفظ کرده ام. به هر حال این بار دیگر او رفتنی است. هر چند من دلم خالی شدن خانه را نمی خواهد. همین الان هم سیاوش را پیش خودمان نداریم، یکی دیگر هم بخواهد برود خانه سوت و کور می شود. ولی من که نمی روم. من تا زمانی که روحم احساس کسالت نکند می مانم.  من مسافرت را دوست دارم، گردش و خندیدن و بازی کردن و لذت بردن از زندگی را دوست دارم. ولی با خودم عهد کرده ام  ازدواج اصلا و ابدا، ازدواج  راهی است به سوی ناکجا آباد. آخرش هم می شویم عین بابا و مامان. من همین جا می مانم مگر این که آنها مرا از این خانه بیرون کنند. می روم کار پیدا می کنم. بچه ها را هم دوست دارم( آه چقدر دلم برای فاطمه تنگ شده) شاید چند تا بچه پرورشگاهی گرفتم بزرگ کردم. اگر ندادند رو می آورم به عروسک بازی، عروسک ها را نمی شود پراند، تا عمر عمر است برایمان می مانند. #خمیازه_خواب_بیدار

۱ نظر:

Mizhina Behnamrad گفت...

تهراني نيستم ولي اةنموقع ا تهران بزرگ بود،استان تهران نداشتيم,الان استان البرز داريم به مركزيت كرج،تهران بزرگ هم شده استان؟