۱۰ بهمن ۱۳۹۴

درخت شاه توت

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۳۰.۰۱.۱۶ ۱۵:۴۰]
یک کشنبه 21 اسفند ماه67
سه شنبه امتحان شیمی داریم، اگر خوب بخوانم، شاید بتوانم ثلث پیش را جبران کنم. اگرچه تا حالا امتحان هایم را خوب نداده ام ولی برایم مشکلی نمی آفرینند. یعنی آن اندازه ای خوب هستند که بد نباشند. به هر حال من باید بروم دانشگاه، نمی توانم ببینم بچه های دیگر به دانشگاه بروند و من علاوه بر این که یک سال رفوزه شده ام،  به دانشگاه  هم نمی روم .
امروز امروز است زمان به سرعت می گذرد، ساعتی که پارسال برای مسابقات نمایش نامه نویسی گرفته ام روی دیوار است و صدای تیک تاکش آن قدر بلند است که لحظه لحظه آدم را به یاد گذشت زمان می اندازد. زمان به سرعت می گذرد. نامرد انگار پتک می کوبد و می گوید: این لحظه هم گذشت، دیگر باز نمی گردد. فردا دیگر باز نمی گردد. پس باید هرلحظه به فکر این لحظه باشم تا آینده ام را بسازم. ساعت به سرعت می گذرد، ساعت خوبی است با آن صدای تیک تاک بلندش با من حرف می زند. بجنب آفرید، زودباش، لحظه به لحظه برای تو سرنوشت ساز است، تلاش کن، کوشش کن، بجنب آفرید جان، فردا را دیگر بدست نخواهی آورد. پس به فکر امروز باش که می گذرد. نباید در آینده افسوس زمان از دست رفته را بخوری. تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک، ضربان قلب تو نیز همچون صدای من است، هر چه برتعداد تیک تاک ها افزوده شود از عمر من و توست که کم می شود. قلب تو نیز پیر و پیرتر می گردد.

پنج شنبه 25 اسفندماه 657
دوسه روزی است که باز هم با بابا قهر هستم. دلم نمی خواهد با او حرف بزنم. حتی از سلام کردن به او هم می گریزم، از بودن در جایی که او هست هم خوشم نمی آید. پدری که خیلی زحمت کشیده و نطفه من را در شکم مادرم گذاشته است! اصلا حوصله اش را ندارم که مدام به پرو پای من بپیچد. فقط دلم می خواهد که از این خانه جهنمی بروم. احتمالاً باید تا گرفتن دیپلم صبر کنم؛ و بعد فرار از این زندگی، حوصله ندارم، واقعاً باید دانشگاه قبول شوم (مگرنه) باید تن به ازدواجی بدهم که مایل نیستم، اما چاره نیست، باید گریخت، حتی اگر بدترین و پیرترین مرد عالم باشد. هرچه باشد می توانم از دست بابا راحت باشم حتی اگر هر روز من را بزند. خیالی نیست چون من نمی گذارم دست کسی رو من بلند شود.
گفتم خواستگار یاد یک چیز خنده دار افتادم، آقامحمود سوپری دربانی مرا برای پسرش خواستگاری کرده، مامان هم آمده بود این را با یک حالتی تعریف می کرد انگار من دختر پادشاه چین هستم و بچه نانوای یکی از روستاهای دور به خواستگاری من آمده باشد. تهمینه هم از خنده غش کرده بود. حسن اصلا خوشگل نیست، چشمهای زرد کم رنگ دارد (چشمهای من سبز پررنگ است ترکیب شویم بچه هایمان چشمشان مغز پسته ای می شود)  یعنی فکر کنم بیشتر جذب این شده است که من هی می روم مغازه شان نوشابه و کیک می گیرم و همانجا می خورم و باهاش گپ می زنم. من نمی دانستم که اینها می تواند باعث علاقه شود؟ یعنی خودش اصلا چیزی بروز نمی داد که از تو خوشم آمده یا نه، شاید صلاح دیده  تا مطمئن نشده که من عاشقش هستم چیزی بروز ندهد و بعد به بابایش گفته که بابا برو این دختررا برای من بگیر فکر می کنم عاشق من است. مگرنه چه دلیلی دارد که هی به بهانه گپ زدن با من می آید مغازه نوشابه و کیک می خورد؟  استدلالش هم  این است که اگربا دیگرانش بود میلی چرا نوشابه از من گرفت لیلی!   اصلا چه خوب است برای فرار کردن از بابا با همین حسن ازدواج کنم. اوه وای نه خدایا بهتر است دانشگاه قبول شوم.

جمعه 26 اسفندماه 67
دیشب دوباره در خواب دیدم که عاشق شده ام. چه خنده دار با اطمینان می توانم بگویم که در حال حاضر اصلا دل در گرو عشق کسی نداده ام. قلبم سنگی شده است. جالب این است که در خواب احساس عاشق بودن را با تمام وجود درک می کنم. مطمئن هستم که در بیداری عاشق نیستم ولی در خواب چرا این قدر عاشقم؟  کاش می شد همیشه خوابید، دلم می خواهد بخوابم حوصله بیدار بودن ندارم. دلم را مالش عشق چنگ می زندو...... مامان صدایم می کند.

دوشنبه 14 فروردین ماه 1368
تعطیلات به پایان رسید و چه تعطیلات زودگذری بود، امروز با تمام دردی که در بدنم به واسطه وسطی و الک دولک و زو و طناب بازی سیزده به در داشتم به مدرسه رفتم.
 راستش زندگی ما از اول هم پر از فراز و نشیب بوده است از زمان شاه  که بابا را بخاطر کمک به زندانی های سیاسی از ارتش بیرون کردند. خانه ها عوض کرده ایم، شهرها رفته ایم و بابا هر بار شغل جدیدی را شروع کرده تا زندگی ما را بچرخاند و همیشه هم گول سادگی و مهربانی خودش را خورده، به همه اعتماد کرده برای کمک به خواهر و برادر خودش از جانش مایه گذاشته از زندگیش مایه گذاشته. بعد خودش که به مشکل خورده این و آنی که به وقتش برایشان از جان مایه گذاشته و  به آن ها کمک کرده به کمکش نیامده اند. حالا مامان و بابا هر دو پیر شده اند و خدا می داند که آینده ما چه می شود؟  دردمان یکی دوتا نیست هنوز تکلیف آزادی اسرا هم مشخص نیست، مامان هر روز می رود و پیگیر می شود و هر روز می گویند به زودی به زودی. سیاوش اما در نامه هایش به ما می گوید حالش خوب است، زندگی بخور و بخواب دارد و الان حسابی چاق و چله شده و زندگی در اسارت بهش ساخته. چیزی که هیچ کدام از ما باور نمی کنیم.
ولی همینطورهم نمی شود که تا پایان عمر....
برق رفته و من هیچ چیز نمی بینم اما دارم می نویسم. عموها و عمه ها بلاخره صدایشان درآمده است و می گویند: باید خانه آقاجان را بفروشیم و ارث و میراث را تقسیم کنیم. فکرش را بکن خانه آقاجان را ؟ خانه آقاجان واقعا روح دارد، این خانه زندگی می کند، نفس می کشد، درست مثل این است که بخواهی پدر و مادرت را بگذاری سر راه، این خانه می فهمد که می خواهند سرراهش بگذارند. من با تمام وجود روح خانه را احساس می کنم و صدای نفس کشیدن خانه را می شنوم. شاید به نظر مسخره بیاید اما من صدای درخت ها و بوته ها را هم می شنوم. صدای آجرهای قدیمی و ترک خورده را می شنوم. من گاهی درخت شاتوت را عاشقانه بغل می کنم و گوشم را می چسبانم به  ساقه اش و  آواز مهربانش را می شنوم ! بیشتر وقتها  این درخت شاتوت  است که جای تمام عشقهای نافرجام من را پر می کند.  واقعاً احساس می کنم از وقتی که اینها آمده اند توی حیاط بزرگ جمع شده اند و بحث کرده اند و گفته اند باید خانه را بفروشیم، خانه غمگین شده است. درختها، گل ها دیوارها ترسشان گرفته است.
چیزی که به نظرم می آید این است که حتماً باید به کاری که قرار است برای آقای میم انجام دهم جدی فکر کنم. لااقل دیگر باید جدی فکر کنم. اصلا معلوم نیست اگر تصمیمشان جدی شود و بخواهند خانه و گلفروشی و حیاط ها را بفروشند بابا دوباره باید برود کجا و چه شغلی پیشه کند.

سه شنبه 15 فروردین ماه 68
با "آقای میم" قرارداد کاری بستم. البته جداً خجالت می کشم که بگویم او برای هر طراحی من چقدر در نظر گرفته، یعنی صد رحمت به ماهانه ای که بابا به من می دهد. اما با توجه به آن که من کار مستمر در کارگاه ندارم و فقط آن روزهایی که کار جدیدی داشتم می توانم بروم کارگاه باز هم خوب است. البته آن قدر بی انصاف بود که برای من سقف هم گذاشته است، یعنی این که مثلا نمی شود برای آن که حقوقم خیلی برود بالا هی طرح بکشم و ببرم. می توانم ببرم ولی به هر حال او از یک سقفی بالاتر به من حقوق نمی دهد. لااقل اینجا بابا در قبال بهره کشی ازمن ماهانه نمی دهد. ضمناً آقای میم واقعاً از من کار شسته و رفته و تمیز می خواهد و این طور هم نیست که همه کارها را ببیند و بردارد و بگوید خوب است. بلکه فقط کارهای خاص و واقعا خوب را می خواهد. ضمناً علاوه بر طراحی کفش، طراحی کیف و کمربند و کیف پول،  حتی لباس و پوشاک چرمی و جاسوییچی و ...را هم شامل می شود.
من اولش خیلی دلم می خواست که در قرار داد در باره نحوه برخورد و درجه نزدیکی به همدیگر هم چیزهایی بنویسیم. اما او گفت: این خیلی بد است و اگر این قرار داد به دست کسی بیفتد کسی که اول آسیب می بیند من هستم و بهتر است که مثل آدمیزاد با هم قرارداد ببندیم و تعهد کاری داشته باشیم. 
به او گفتم: پس لااقل بیا روی کاغذ یک تعهدی به من بده که دوباره خیلی ناراحت شد و گفت: من اصلا می توانم اگر این قدربه او نامطمئن هستم با او کار نکنم و اصلا شرط عقل هم همین است که آدم چیزی را که مطمئن نیست به صلاحش باشد انجام ندهد. خلاصه هر طوری بود از زیرش در رفت. اما امروز رفتارمان با هم خیلی بهتر شده بود یعنی من دیگر واقعاً از او آن قدر که در گذشته دوری می کردم نمی کردم و اگر چه خیلی راحت نبودم ولی سعی می کردم مثل یک آدم حسابی بزرگ که اولین روز کاری اش هست رفتار کنم اگرچه فکر کنم زیادی پرحرفی کردم ولی او بدش نیامد و کلی از دست من خندید من برایش از خاطراتی که در تعطیلات داشتم و ماجرای به زور عیدی گرفتن از بزرگترهای فامیل و اینکه بابا عادت دارد همه ما را ردیف کند و با خودش ببرد عید دیدنی تعریف کردم و او هم چند خاطره از عیدهای بچگی هایش تعریف کرد.
بعد از عیدی عیدی کردن و تعریف خاطرات عیدانه  یک هو هم به سرش زد که به من عیدی بدهد ولی هر کاری کرد من قبول نکردم وکلی هم سرخ و سفید شدم آخرش او گفت: ما که ماچ و بوس عید را نداشتیم لااقل عیدی اش را از طرف من قبول کن ولی من باز هم قبول نکردم.
امروز خداراشکر من خیلی مرتب و تمیز رفتم و نه با روپوش و شلوار مدرسه بلکه کیف و کفش عیدم را داشتم و یک مانتوی جیب دار قشنگ سرمه ای با شلوار لی و روسری ژرژت آبی پرنگ. خودم هم بد نبودم.
شنبه 19 فروردین ماه 68
ساعت 3و ربع نیمه شب اولین روز ماه رمضان در ماه فرودین سال 1368  است. ماه رمضان از فردا شروع می شود. اولین روز ماه رمضان؛  راستش این ماه  برای من هم که دین و ایمان درست و حسابی ندارم، خیلی زیبا و دل انگیز است پر از عشق و مهربانی. سحرهای همیشه پرستاره اش، دعای سحر با آن لطافت و گیرایی خاص، سفره سحری، بوی غذای خوب که مامان پخته است، صدای جیرجیرک های توی حیاط. بوی محبوبه شبها، نسیم ملایم و خنک شبانگاهی، چای، خرما، صدای نمازخواندن بابا، خزیدن توی رخت خواب سرد و دوباره خوابیدن تا صبح.
امشب وقتی رادیو داشت در ستایش خدا می خواند بی اختیار یاد شبهای حرم امام رضا افتادم. چلچراغ های روشن در آن تاریکی شب یک نوع حس رستگاری و عروج را برای آدم تداعی می کند.
به فکرم رسید که در فیلمنامه ام حتماً چنین چیزی را بگنجانم.
امسال رمضان افتاده است به زمانی که من نمی توانم روزه بگیرم اما سحر بیدار می شوم و سحری هم می خورم.

جمعه 25 فروردین ماه 68
در تنهایی مردم تنها بودن، با فریادهای مردم فریاد زدن، در اسارت مردم اسیر بودن زندگی را برای من وحشت انگیز و دهشت بار نموده است. می خواهم فریاد بزنم اما نه آن زمان که دیگران فریاد می زنند. می خواهم عریان شوم از تفکراتی که دیگران در طی مدت زندگی ام بر من پوشانده اند. نمی خواهم شطرنج بازی باشم که مهره هایش را به فرمان این و آن جلو می راند، می خواهم خودم باشم و به اراده خود حرکت کنم. حتی اگر دیگران در همان ابتدا ماتم کنند.
زمانه عجیبی است، دوست و دشمن لباس یک رنگ پوشیده اند و لبخندی بر لب دارند و هر دو خنجری در پشت خود پنهان . دیگر به چشمهای خود نیز نمی توان اعتماد داشت که آنها نیز حساسیت خود را از دست داده اند.
این جلسه های تمام نشدنی بابا و خواهر و برادرهایش برای تعیین تکلیف خانه آقا جان تمامی ندارد.
این شعر را تازه حفظ کرده ام از سیمین بهبانی
وقتی که سیم حکم کند زر خدا شود    وقتی دروغ داور هر ماجرا شود
وقتی هوا هوای تنفس هوای زیست   سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود
وقتی در انتظار یکی پاره استخوان   هنگامه ای زجنبش دم ها به پا شود
وقتی به بوی سفره‌ی همسایه، مغز و عقل   بی اختیار معده شود اشتها شود
وقتی که سوسمار صفت پیش آفتاب    یک رنگ، رنگ ها شود و رنگ ها شود. . .
وقتی که دامن شرف و نطفه گیر شرم  رجاله خیره گردد و پتیاره زا شود
بگذار در بزرگی این منجلاب یاس      دنیای من به کوچکی انزوا شود

شنبه 23 اردیبهشت ماه 68
امروز رفتم خانه استاد اخوت، دیگر حتی اگر بمیرم هم نمی روم آموزشگاه، خاطره ای که از آنجا برایم مانده تلخ و غم انگیز است. من در آن آموزشگاه یک دوست را برای همیشه آن هم فقط بخاطر مشکلاتی که دیگران درست کردند از دست دادم در حالی که خودم اصلا روحم خبردار نبود و این که دیگر آقای آلپاچینو را آنجا نمی بینم و جای خالی اش به شدت احساس می شود.
قبلاً زنگ زده بودم خانه شان برای همین هم مهجبین خانم بود و هم استاد اخوت. کلی با هم نشستیم حرف زدیم. استاد اخوت گفت که از طرف مجید نامه داشته است و حالشان خوب است و الان فیلاً در ترکیه هستند. گفت که ظاهرا برای این که بتوانند برای یکی از کشورهای اروپایی مجوز اقامت بگیرند باید پناهندگی داشته باشند و استاد اخوت ناراحت بود که نکند اینها کاری کنند که بخواهند از پناهندگی سیاسی استفاده کنند چون آن وقت دیگر هیچ وقت نمی توانند برگردند ایران.
راستش وقتی استاد اخوت حرف هیچ وقت و ایران را زد یادم به سیاوش افتاد این همه سال دور از خانه، بدون آن که پناهنده سیاسی باشد. بدون آن که بتواند به ایران برگردد و اینجا بود که تازه حس کردم که مرجان و آقای آلپاچینو چه قدر از سرزمین خودشان دور هستند و رفتن چقدر می تواند طولانی شود. چه آدمهایی این جا می توانند دلتنگشان باشند. اگر دیگر اجازه ای برای بازگشت نداشته باشند چه؟  ممکن است آنها در زندگی خوب و خوش آن طرف آب غرق شوند ولی اینهایی که اینجا آنها را کم دارند چه؟#ترکیه  #کشورهای_اروپایی  #پناهنده_سیاسی
https://telegram.me/noone_ezafe

۲ نظر:

بابک گفت...

1- جمعه 25 فروردین +++
2- گفتم که می ترسیدم خواندنی ها تموم بشه بعد متوجه شدم 50 تای سال 2016 هنوز مونده
انقدر که شما خوب می نویسی هم هوس می کنم بشینم از زندگی بنویسم، هم میخوام دیگه هیچوقت هیچی ننویسم

بابک گفت...

یادم رفت اینو بگم
کاش خانه ی "روح دار" آقاجان را نمی فروختند (هنوز نمیدونم فروختند یا نه)
"خانه غمگین شده است" من زبان درخت شاتوت و آجرهای قدیمی را می فهمم، دوست دارم
یک خیابان بالاتر از خیابان پاستور زندگی می کردیم، وقتی از سپه رد می شدی، اسم خیابان از حشمت الدوله به شاهپور علیرضا تغییر می کرد. الان لابد یاسر عرفات یا خالد بن ولید شده! حیاطی بزرگ با 15-16 تا کاج خیلی بزرگ داشت. یک طرفش طافی از مو و ته ش لانه ی کبوتر هایم- فقط برای قشنگی شان، کفتربازی نمنی کردم
از حانه ی آقاجان یاد آن خانه مان می افتم. اجاره نشین بودیم