۳ بهمن ۱۳۹۴

پلنگ صورتی

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۲۳.۰۱.۱۶ ۱۶:۰۵]
پنج شنبه 10 تیرماه67
بعداز ظهر نشسته بودم توی اطاق پشتی؛ پلنگ صورتی می دیدم، من همینطور خیره شده بودم. ولی منیژه می دید و غش غش می خندید، (خوش به حالش چقدر بی خیال است) مامان و تهمینه هم داشتند پارچه های بقچه ای مامان را در می آوردند و نگاه می کردند و با هم می گفتند: این را می شود چه کارش کرد؟  آن را می شود چه کارش کرد؟  همین بیست و چهارم نامزدی تهمینه است، ظاهراً تهمینه از او بدش نیامده، چیزی که برای پسره خیلی مهم است حجاب تهمینه جلوی نامحرم است که او اصلا انجامش نمی دهد و چیزی که برای تهمینه مهم است خساست، بدبینی و شکاک بودن اوست که همه را دارد. شکر خدا کفه ترازو کاملا برابر است. از حبیب خوشم نمی آید،همین جوری از او خوشم نمی آید، زیاد با هم دمخور نیستیم،  یکی هم این که احساس می کنم این گرگ می خواهد خواهر من را ببرد و خیلی هم این طو نیست که عاشق و سینه چاک تهمینه باشد. به نظرم فقط می خواهد ازدواج کند و برایش فرقی نمی کند با چه کسی. خلاصه من مثل یک برادر به تهمینه حساس شده ام و دارم جای خالی سیاوش را برایش پر می کنم. البته این آمد و شد حبیب تا روز نامزدی به خانه مان بد هم نشده. در این مدت دوباره تهمینه شده است کدبانوی خانه وهمه چیز را می شورد و می سابد و من هم به قول مامان خانم خانم ها که دست به سیاه و سفید هم نمی زنم و همه اش نشسته ام به کتاب خواندن و نقاشی کردن و شعر حفظ کردن و کارتون دیدن.  پلنگ صورتی که تمام شد، تهمینه به زور منیژه را برداشت و برد حمام( گند از سرو کول این بچه می ریزد اما برای رفتن به حمام مقاومت می کند) من همین طور زانو به بغل نشسته بودم جلوی تلویزیون. مامان هی نگاهم می کرد آخرش گفت: چی شده تو یه مدته اینطوری زانوی غم به بغل می گیری؟ گفتم: هیچی!؟ دلم برای اصفهان تنگ شده (چون ما قبلاً اصفهان زندگی می کردیم زمان شاه وقتی بابا در ارتش بود. اصفهان برای من مثل شهرهای هزار و یک شب است، همه اش پارک و زنهای چادر اصفهانی به سر) مامان آه کشید و گفت: من هم دلم برای اصفهان تنگ شده،  خیلی خوب بود اصفهان تازه داشتیم برای خودمان  کسی می شدیم. بعد گفت: نکند عاشق شده باشی؟ نگاهش کردم و گفتم: یک چیزی ازت بپرسم؟ گفت: بگو
گفتم: اگر تو از یک نفر خوشت می آمد، بعد این یک نفر با یک نفر دیگر ازدواج می کرد. تو چه می کردی؟ مامان چشمهایش گشاد شد و بعد گفت : اوا خاک عالم چرا؟  گفتم: شده دیگه،  شاید چون آنها بیشتر همدیگر را دوست داشته اند. مامان هم باسنش را یک ور کرد و گفت: به یه ورش که خال داره حکم سپه سالار داره! مامان همیشه وقتی دیگر کاری از دستش بر نمی آید یا از چیزی ناامید می شود برای آن که خودش را به بی خیالی بزند همین کار را می کند. گفتم : اااااااه مامان، چقدر بی ادبی؟ تو رو خدا بگو! چه می کردی؟ مامان گفت: یعنی اگر خواستم دوباره با او روبرو شوم؟( سرم را تکان دادم و گفتم: اوهووووم) چانه اش را بالا گرفت و کمی فکر کرد و خیلی مطمئن گفت: کاملا خودم را به بی خیالی می زدم. اصلاً به روی خودم نمی آورم که این اتفاق افتاده، اتفاقاً یک جوری هم به خودم می رسیدم و خودم را خوشگل و شاد نشان می دادم که فکر نکنند شکست خورده ام. می گفتم و می خندیدم، یعنی به درک، خلایق هر چه لایق،  لیاقت تو نبوده که بیایی من را بگیری، از یک خانواده اصیل، با شعور، کتابخوان، هنرمند،  دنیا را بگردی مثل دخترهای من پیدا نمی شود.  گفتم: مامان تو قرار بود درمورد خودت بگی نه این که یک دفعه پای ما را وسط بکشی!
خلاصه خودش حدس زد که مشکل من چیست، هی می پرسید پسره مجید برادر مریم نبود؟ همین معلم نقاشی ات؟ خودم فهمیده بودم تو از این پسره خوشت آمده، پسر بدی هم نبود، چطور شد زود رفت ازدواج کرد؟ ماجرای عشق و عاشقی بوده؟ خودم را به ندانستن زدم. گفت: عیبی ندارد پسر که توی خیابان ریخته، برای تو هم که وقت هنوز هست، بعدش هم که می خواستم ازش اجازه بگیرم تا بروم خانه استاد هی به من گفت: چه بپوشم و چه نپوشم و هی گفت: یک ذره هم مداد بکش و رژ بزن عیبی ندارد من می روم توی گلفروشی  سر بابا را گرم می کنم تو سریع بدو برو.  دیگر ببین اوضاع چقدر برای مامان حیاتی بود که خودش یکی دو پیس از عطر شبهای مسکویش راهم  به من زد و گفت: خوشبو هم بهتر، بذار چشمش درآد. ( حالا اگر یک وقت دیگری بود من عطرش را می زدم شلوغ کاری می کرد و آه و نفرین راه می انداخت.) من هم پیراهن مدل پاکستانی سبزِ گلدوزی شده که عمو برایم سوغات آورده و کمرکرستی است و به قول مامان هیکل نماست به  اصرار خودش که گفت به رنگ چشمهایت می آید با شلوار سبز تیره ام پوشیدم و رویش مانتوی مشکی و روسری مشکی سرکردم و رفتم  خانه ی استاد اخوت.#پلنگ_صورتی_سپهسالار

جمعه یازده تیرماه 67                                                                                                                                      
دیروز که رسیدم خانه استاد اخوت،  آرتور زودتر آمده  بود و توی آشپزخانه سر مهجبین خانم خراب شده بود و هی به همه خوراکی ها ناخونک می زد. استاد اخوت تا من را دید گفت: بدو بیا با هم این آرتور را از آشپزخانه ببریم بیرون این نره غول،  دم پر زن من می گردد، ولش کنیم یا همه غذاها را می خورد یا خود مه جبین را قورت می دهد.
خواستیم سرش را گرم کنیم که حواسش به آشپزخانه نباشد. قرار شد بنشینیم با هم یک ترانه ای را تمرین کنیم تا او با ویولنش ( این بار ویلون با خودش آورده بود ظاهرا همه چیز می تواند بزند)  بزند و من هم بخوانم.
آرتور سریع رفت توی اطاق پذیرایی و چند تا ترانه برای من نوشت که یک از آنها ترانه الهه بود که خودش اصرار کرد با ویلون خوب می شود. ولی من ترانه را شنیده  بودم راستش خیلی برای شرایط من و دیشب خوب نبود حتی استاد اخوت به من اشاره کرد این را نخوان و آهسته به من گفت: بیچاره مجید این را که با صدای تو بشنود بدبخت می شود. شروعش این طوری بود که:
 ای که رفته با خود دلی شکسته بردی، این چنین به طوفان تن مرا سپردی، ای که مهر باطل زدی به دفتر من، بعد تونیامد چه ها که بر سرمن. یکی دیگر از ترانه ها هم از خانم دلکش بود و این طوری شروع می شد:  عاشقم من عاشقی بی قرارم، کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم، من به لبخندی از تو خرسندم
این را خودم گفتم نمی خوانم، بعدش به آرتور گفتم: من اصلا ترانه های عشق و عاشقی نمی خوانم و برایم یک چیز دیگری بنویس. به هرحال آرتور کاملا جدی گرفته بود که باید با هم یک برنامه ای اجرا کنیم  و خیلی عصبانی شد و گفت مگر زندگی بدون عشق می شود و در هنر اصلا جای چانه زنی نیست و آدم باید برای هنر تمام و کمال باشد. حتی اگر مدل نقاش می شوی برهنه شدن تو جلوی نقاشی که می خواهد تو را به این ترتیب جاودانه کند عبادت است.  که البته مهجبین خانم مخالفت کرد و گفت: خیلی خوب دیگر، مناسب نیست جلوی این بچه این حرفها را بزن. تا این که آخرش خود مهجبین خانم گفت: امشب در سر شوری دارم را بخوان، (که اتفاقاً من این را هم بلد بودم و متنش را تازگی ها دوباره از رادیو آمریکا شنیده بودم)
دیشب مهجبین خانم همان نزدیک غروب برای آن که باز من نگویم بروم بروم و بابا و مامان نگران نشوند خودش پیش دستی کرد و به مامان تلفن کرد و اجازه من را گرفت که شب خانه شان بمانم. مامان هم که قبلاً یک آشنایی کوچکی با مهجبین خانم پیدا کرده بود، اجازه داد( معلوم است که برای چه؛  حالا باید فردا بروم گزارش مفصلش را به او بدهم) #ای_که_رفته_با_خود_دلی_شکسته_بردی

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۲۳.۰۱.۱۶ ۱۶:۳۵]
( ادامه جمعه 11تیرماه 67)  تا آمدن مهمان ها، یکی دو بار همه شعرها را تمرین کردیم، چون آرتور من را گول زد که همه را تمرین کنیم بعد که مهمان ها آمدند همان که دوست داری بخوان. مهمان های استاد:  آقای کرمانی و حبیب زاده  دوتا از دوستان دانشکده زمان جوانی اش بودند که یکیشان مثل خودش نقاش بود و آن دیگری هم کار خوش نویسی می کرد و هر دو با زنهایشان آمده بودند. چند نفر دیگر که شغلشان را نمی دانستم. ولی یکیشان به نام (سمیعی راد) که قبلاً استاد آواز سنتی بوده ازهمان اوایل با آرتور بحثشان گرفت، چون آرتور می گفت: در موسیقی سنتی همه اش به  صدا تحریر می دهند تا مثلا قشنگش کنند ولی این تحریر های الکی صدا و ترانه  را مصنوعی می کند.  و آن یکی می گفت به ضرورت هر کجا که لازم شد باید داد! دست آخر هم مجید و مرجان آمدند که به نظرم مرجان باز خیلی آرایش کرده بود. مجید خیلی شیک و پیک شده بود با این حال به نظرم کم سن و سال تر ازگذشته نشان می داد. قبلاً چون جدی و اخمالو بود و با من بداخلاقی می کرد او را مرد بزرگی می دیدم. ولی دیشب احساس کردم خیلی هم بزرگ نیست و حال و هوای جوان ها را دارد و بیشتر به من دقت می کند. اولش از دیدن من خیلی تعجب کرده بود و یک جور بی تفاوت ولی مهربانی با من برخورد کرد. ولی در کل تا آخرش جز سلام و علیک حرفی  بین ما رد و بدل نشد. فقط یکی دو بار با او چشم در چشم شدم که من چیزی بروز ندادم و زودی خودم را به چیز دیگری متوجه کردم. شاید خیلی وحشتناک به نظر بیاید ولی دیشب فکر می کردم باز هم آقای الپاچینو را دوست دارم.( وای خدایا چرا من این طوری شده ام؟)  البته دوستش دارم ولی ازدور، یعنی اینطوری که به من نزدیک نشود و با هم حرف نزینم چون من نمی توانم تحمل کنم و می ترسم، با او بودن وحشت زده ام می کند. ممکن است حتی دستپاچه شوم و با مغز بخورم به دیوار یا غدایم را برگردانم روی لباسم یا قاشق را بکنم توی چشمم. فکر کنم این بخاطر این است که من  واقعاً نمی دانم که  قرار است آخر عشق چطوری شود؟ و اگر قرار است که بعد از عشق ازدواج باشد. من حاضرم درد عشق  را تحمل کنم و هیچ وقت یک عاشق یا یک معشوق ازدواج کرده نباشم.
آخرش هم این که آرتور مجبورم کرد همان ترانه ی (رفته)  " الهه" را بخوانم. ولی تا استاد اخوت اشاره نداد که عیبی ندارد نخواندم این را هم فکر کنم چون "سرش گرم "! شده بود، حواسش نبود که نباید میخواندم. خواندم اتفاقاً وقتی هم که می خواندم آقای آلپاچینو را زیر نظر داشتم، اصلا عین خیالش هم نبود، سیگاری روشن کرده و روزنامه می خواند، اصلا شاید صدایم را هم نمی شنید! درعوض مرجان هی به دست و پاچه او ور می رفت و به صورت حال بهم زنی شبیه تازه عروس ها ادا در می آورد. 
به هر حال ترانه آن قدر غمگین بود که مه جبین خانم و خانم آقای حبیب زده گریه شان گرفت و یاد پدر و مادر خدا بیامرزشان افتادند. آقای آواز سنتی هم خوشش آمد و گفت: صدایم خوب است ولی باید تمرینش بدهم و آموزش ببینم و اگر بخواهم خودش آموزشم می دهد. که البته آرتور بدون آن که او ببیند شکلی برایش درآورد و به من چشمک زد که یعنی کارت خوب بوده و نمی خواهد بروی پیشش آموزش ببینی.شب خیلی خوبی بود، جالب است که همه ی این آدمهایی که هر کدامشان یک هنری داشتند مدام همه با هم حرف می زدند و تقریباً همه هم با هم مخالفت می کردند و بیشتر از همه هم آرتور با همه مخالف بود.#رفته_الهه_موسیقی_سنتی
https://telegram.me/noone_ezafe

۱ نظر:

بابک گفت...

به یه ورش که خال داره حکم سپه سالار داره! :-)
گمانم شما تیزی و با نمکی رو از مادر گرفته باشی (نه از بابا). خیلی باحال و با نمکه
مشورت هاتو با مامان هم خیلی دوست دارم. وقتی اون میدونه اون "یه نفر" خودتی!