۵ بهمن ۱۳۹۴ ه‍.ش.

روز هجران و شب فرقت یار

https://telegram.me/noone_ezafe
سه شنبه 21 تیرماه 67
خانواده رسول اف، همان خانواده قدیمی که در اصفهان دوران سه ساله ای را با هم دوست خانوادگی بودیم،  دوباره ملاقات کردیم امروز بعدازظهر آمده بودند خانه ما، پدر خانواده همیشه با سهراب شطرنج بازی می کرد و همیشه از او می باخت،  از دمبه هم بدش می آمد، فکر می کنم اصل و نسب آنها شیرازی بود.  یادم می آید حتی اگر می گفتیم؛ "دمبه " آقای مهندس پدر خانواده چندشش می آمد و رعشه می گرفت. ما هم که غیر قابل کنترل نقطه ضعف بامزه او را یاد گرفته بودیم و هر وقت که این ها خانه ما بودند هر چند دقیقه یک بار یکی از ما با فریاد دمبه دمبه از یک گوشه بیرون می پرید، تهمینه می رفت، سیاوش می آمد، سیاوش می رفت من می آمدم و بیشتر از همه هم تهمینه او را اذیت می کرد. مثلا می گفت: وااااای آقای مهندس یه تیکه دمبه به موهاتون چسبیده، یا آقای مهندس می خواهید برید سر کار تو کیفتون دمبه می ذارید. چیزی حدود ده سال از آخرین دیدارمان می گذرد و اوه اوه که چه خانواده مستکبری هستند،  طفلی ها،  مرض من است که به آدم های خیلی خیلی حزب الهی،  لقب مستکبر می دهم. در حالی که حقیقتاً این طور نباید باشند. یعنی حسی که من دارم این است که آنهایی که خیلی سنگ مستضعف ها را به سینه می زنند خودشان یک روز مستکبر می شوند. آقای "مهندس رسول اف " فکر کنم شخصیت مهمی باشد و همان زمان شاه هم خیلی انقلابی بود و خیلی خیلی خیلی مهربان الان هم فکر کنم، شغل مهمی داشته باشد. حالا از این ها گذشته این ها که آمدند من هی دنبال پسرشان می گشتم، این ماجرا مربوط به سال های کودکی و حماقت های بچه گانه آن دوران است، پسر بزرگشان اولین عشق دوران کودکی ام بود. وقتی دیروز پدر و مادرش را دیدم تازه یادم آمد، پسر بزرگشان در آن دوران به نظر من رویایی ترین و خوشگل ترین پسری بود که تا آن زمان دیده بودم. فکر کنم کلاس دوم دبستان بودم. مادرش یک بچه زاییده بوده که آن طفلک مرده بود و من و ما برای اولین بار با هم آشنا شدیم. یک روز اینها آمده بودند خانه ما و من و آن پسره که فکر کنم اسمش کیارش؟ محمد؟ حسین؟ نمی دانم چند تا اسم داشت یک اسم مذهبی یک اسم طاغوتی، بازی کنان رفتیم زیر کمد بوفه،  حالا فاصله بوفه تا زمین بیست سانت هم نبود ما چطوری آن زیر جا شدیم خدا می داند او هم کنار من خوابیده بود و من دقیقاً یادم می آید که  داشتم فکر می کردم بعدش چه اتفاقی ممکن است بیفتد که یکهو مامان آمد هردوتامان را با جارو از زیر کمد زد و بیرون انداخت.
 بعد مامان می گوید: تو چرا این قدر سخت شده ای؟
 خوب مامان جان تو نگذاشتی، من که  اتفاقاً خیلی زود شروع کرده بودم. حالا بچه های این دوره آمپول بازی هم که می کنند هیچ کس ککش نمی گزد.#رسول_اف

جمعه 24 تیرماه 67
یک نامزدی خیلی ساده برای تهمینه و حبیب گرفتند. چون بابا اجازه نمی دهد که ما صیغه بشویم یا برویم محضر عقد کنیم چون به این چیزها اعتقاد ندارد و می گوید: نباید تا وقت عروسی توی شناسنامه دخترهای من  اسم و رسم یک قلمچماق نوشته شود. برای همین  فقط خانواده داماد آمدند و خانواده ما هم که بودیم،  فقط همین و نشستند قول و قرار گذاشتند و برنامه ریزی کردند و بعد هم تهمینه و حبیب انگشتر دست همدیگر کردند و بعد هم یه کمی رقصیدیم و چلوکباب خوردیم و کیک خوردیم و تمام. بعدش هم که خانواده داماد رفتند،  بابا نشست به نصیحت کردن تهمینه که نباید پسره به اینجا بیاید و نباید شب بخواهد که اینجا بخوابد و نباید تو با او بروی خانه شان و نباید با هم جایی خلوت کنید و نباید دست همدیگر را بگیرید و خلاصه آن قدر گفت و گفت که تهمینه گریه اش گرفت. من هم به بابا گفتم: باباجان نگران نباش من خودم مثل عقاب مواظب ناموس خانواده هستم، همه جا مثل سایه دنبالشان می کنم. بعد مامان هم که خیلی از دست بابا حرصش گرفته بود  به تهمینه گفت:  ارتباط در حد یک بوس کوچولو عیبی ندارد. که باز بابا ناراحت شد و الان هم بابا و مامان با هم قهر هستند و مامان هی غر می زند که بابات اینها مثلا خانواده تهرونی بودند و ما شهرستانی ها را به آدم بودن قبول نداشتند، نگاه کن ببین چه امل هایی  هستند حتی در خانواده ما هم که یک سره از اول تا آخرامام جماعت بوده اند چنین چیزی نبوده. بعد بلند از این اطاق داد می زند که: خودت را یادت رفته وقتی عقد کرده بودیم چه کارها نمی کردی؟ خواهرهایت را یادت رفته موقع عقد ما هی چراغ را خاموش می کردند تا با آن  پسر عمه هایشان شوخی  کنند!؟ بابا هم از آن اطاق داد می زند که: خانم ملاحظه بچه ها را کن، این هم حرف است جلوی دخترها می زنی؟  تازه خودت می گویی وقتی عقد بودیم.
و خلاصه این هم حال و روز ما در روز و شب نامزدی تهمینه.#چلوکباب_صیغه
شنبه 25 تیرماه 67
تا قلم به دست گرفتم یاد هواپیمای مسافربری ایرانی افتادم  که آمریکایی ها یکی دو هفته پیش با موشک کارش را ساختند و 290 مسافر و خدمه و خلبان را به سرای باقی فرستادند. به نظرم وضع جبهه ها خیلی خراب است، چون مدام خبرهای بدی می شنویم.  همه اش می گویند: عراقی ها تک زده اند و حسابی قلع و قمع کرده اند. خدا خودش به خیر کند.
دلم گرفته، احساس می کنم اصلا به این زندگی تعلق ندارم، خاطره ای، رویایی، چیزی مرا به گذشته می برد که دنیای دیگری را برایم به تصویر می کشد. فکر کنم من در دنیایی خارج از دنیای کنونی خودمان زندگی می کرده ام. بعضی وقتها یک چیزهای مبهمی توی سرم می آید. دنیا منظورم چهاردیواری خانه نیست،  اصلا انگار در یک کشور دیگری بوده ام، به وضوح احساسش می کنم یک خاطره مبهم است اما احساس کردنی. شاید هم یک فیلمی بوده که من دیده ام و چون خیلی به آن اهمیت داده ام برایم ذهنیتی درست شده. شاید هم واقعا روح من قبلا در وجود انسان دیگری بوده و حالا به این جسم حلول کرده.
خلاصه فکر کنم یک شهر گرمسیری و صنعتی است که احتمالاً بندر هم داشته و خیلی آرام و ثروتمند است بعضی جاها ماشین آلات صنعتی هم دیده ام که رنگ قالبشان نارنجی است.دلم می خواهد بروم سر کار اما نمی دانم از کجا باید شروع کنم. #آمریکا_موشک_هواپیمای_مسافربری

چهارشنبه 29 تیرماه 67
همه چیز تمام شد، جنگ تمام شد، خدایا یعنی ممکن است به این زودی سیاوش را ببینیم. نمی دانم چطور احساسم را با کلمات بیان کنم. الان دقیقاً بغض این سالهایمان سر باز کرده و تنها رویایمان برگشتن اسیرمان است. مامان از وقتی خبر را شنیده یک سره جیغ زده، آن قدر خوشحال بودیم  که پابرهنه دویدیم توی حیاط بزرگه تا خبر را به بابا هم بدهیم. بعد مثل بچه ها  توی حیاط همدیگر را بغل کردیم  و بالا و پایین پریدیم.مامان هی  گریه می کرد و بابا هی بوسش می کرد مامان می گفت: مسیح من می آید، پسر من می آید، بابا می گفت: خانم جان خودت را کنترل کن، صبور باش برای قلبت خوب نیست. خانم آرام باش. اما خودش اشکش درآمده بود، آخرش هم ما اشک ریختن بابا را دیدیم.
منیژه دورتادور حیاط می دوید و  با صدای بچه گانه اش  فریاد می کشید:  "سیاوش می آد، سیاوش می آد" من و تهمینه هم گریه کنان همدیگر را بغل کرده بودیم، خدایا باورم نمی شود به زودی سیاوش را می بینیم. عزیزم سیاوش مثل این که  قرنهاست تو را ندیده ام. نمی دانم این بار اگر بیایی پشت در تو را چطور ببینم. وحشت دارم  از این که  اسارت تو را پیر و خسته کرده باشد ولی آرزوی دیدارت را دارم مثل همان روز که به شکل و شمایل یک مرد بزرگ پشت در دیدمت.  آه خدا کمک کن که برادرم سالم برگردد. آه خدای من قلب و روح و وجود من را خدشه دار نکن.  این روزهای بد را هم تمام کن تا سیاوش برگردد به ایران،  به سرزمین خودش.
وقتی خبر قبول قطعنامه را دادند مدتی طول کشید تا مغزمان تجزیه تحلیل کند با قبول قطعنامه و پایان جنگ می تواند چه اتفاقی بیفتد. برای همین اولش همه مان در شوک بودیم. اصلا ایران کشوری است که همه چیز را با شوک به تو می قبولانند. یعنی همه چیز ناگهانی شروع می شود اما تمام شدنش آن قدر مصیبت وار و طولانی است که دیوانه ات می کند. ولی وقت تمام شدن ناگهان تمامش می کنند و دوباره به تو شوک می دهند.   اگرچه کاملا و به وضوح وضعیت قبول قطعنامه 598 و صلح فعلی حالت شکست برای ما را دارد. این اواخر کار صدام به بمباران شیمیایی شهرها کشیده بود، در بعضی جاها حمله می کرد و پیروز می شد. برای همین معلوم است که ناچار شده اند جنگ را تمامش کنند وگرنه تا دنیا دنیا بود جنگ ادامه داشت. قطعنامه بوی شکست می دهد همه چیز گواه این موضوع است و انگار گرد مرگ بر برنامه های تلویزیون پاشیده اند و همه شوک زده اند.  اما از این که بلاخره فهمیدند که این جنگ هیچ حاصلی ندارد جز بدبختی انسان های بیشتر، باز هم جای شکر دارد. از همه شان ممنونم که فهمیدند دیگر بس است، از همه شان سپاسگزارم که فهمیدند باید زودتر تمامش کنند و دیگر فایده ندارد. وای خدایا اصلا قدرت نوشتن ندارم.از تو متشکرم خدایا، خواهش می کنم سیاوش را زودتر به ما برسان. #قطعنامه_598

شنبه اول مرداد ماه 67
باورم نمی شود، اما جنگ انگار هنوز ادامه دارد، عراق هنوز قطعنامه را قبول نکرده است و  دوباره به ایران حمله کرده، چند جا را بمباران شیمیایی کرده اند،  ظاهراً قبول قطعنامه سازمان ملل از طرف ایران فایده ای نداشته. همه اش دلشوره داریم همه اش نگرانیم، خدا کند این جنگ لعنتی تمام شود. می گویند که این ها مجاهدین خلق هستند که به ایران حمله کرده اند.  از چند محور به ایران حمله کرده اند و می خواهند بیایند تهران! عراق هم به آنها کمک می کند، باورم نمی شود مگر می شود؟ ایرانی ها به ایران حمله کنند؟ برای چه؟ خدایا کمک کن، چرا اینها نمی خواهند ما زندگی آرامی داشته باشیم، چرا باید جنگ....
مامان امروز صبح رفت دفتر صلیب سرخ و سازمان ملل که ببیند اسرا را کی قرار است آزاد کنند. طفلک فکر می کند همین که ما قطعنامه را قبول داشته باشیم دیگر همه چیز تمام است. چقدر ناراحت شد وقتی فهمید باید عراق هم قطعنامه را قبول داشته باشد تا عملا صلح شود.
حاشیه:
هنوز برای کار پیدا کردن ایده ای ندارم، اصلش این است که با بابا مشکل دارم.  بابا سالهای دور از خانه را تماشا می کند و به اوشین به به و چه چه می گوید، اما وقتی من می گویم می خواهم بروم سر کار اخم و تخم می کند، تا وقتی سهراب نبود و من برای کمک به او می رفتم گلفروشی، با آن که خیلی کم سن تر از حالا بودم اشکالی نداشت ولی الان دیگر کار کردن بد است. فقط توی گلفروشی خوب بود.  تازه آن جا هم که بودم به من دستمزد نمی داد. انگار کن کار دخترها را قبول نداشته  باشد در حالی که من وقتی هیچ کس نبود و او خودش هم می رفت بازار یک تنه گلفروشی را می چرخاندم. من می خواهم بروم سر کار و مستقل باشم، اصلا دوست ندارم به بابا بگویم به من پول توجیبی بدهد یا این که به او بگویم ماهانه ای که به من می دهد خیلی کم است.#مجاهدین_خلق

یک شنبه  23مرداد ماه 67
آن سوی سکه این تراژدی این است که یک عده ای به خاطر این که ما ایرانی ها را آزاد کنند از کشور خارج می شوند که دوباره  به کشور حمله کنند تا  عده  زیادی از ما را بکشند و برایمان آزادی به ارمغان بیاورند. از طرفی یک عده ای یک عده دیگری را در زندانها می کشند چون قبلا این عده با آن عده دیگر که از کشور خارج شده بودند هم گروه بوده اند، اما چون آن ها به کشور حمله کرده اند پس اینها که در زندان ها هستند باید تاوانش را پس بدهند. امروز یکی از همسایه ها آمده بود خانه مان خیلی ناراحت بود  می گفت: دارند مجاهدین و چپ گراهای زندانی شده قبلی را که توی زندان ها هستند به انتقام این که مجاهدها به ایران حمله کرده اند کرور کرور اعدام می کنند. خیلی بی حساب و بدون محکمه همه را از دم تیغ رد می کنند. تعریف می کرد پسر یکی از دوستانش را اعدام کرده اند در حالی که فقط  اعلامیه های مجاهدین را داشته، آن هم کجا؟ روی پشت بام! بعد این موهای بور لختی داشته یک آشنایی که آنجا بوده برایش تعریف کرده  وقتی این بچه را ( تقریباً هفده هجده ساله بوده)  روی پله ها می کشیده اند تا ببرند پایین و بیاندازندش پیش بقیه اعدامی ها موهایش روی رد خون کشیده می شده، و سرخ سرخ رنگ خون گرفته بوده موهای پسر. (پسری که هم سن و سال من بوده حالا مرده است.) بعد هم پول تیری که به بچه شان زده اند را از آنها می گیرند.  فکر نمی کنم این تصویری که هیچ وقت ندیده ام اما داستانش را شنیدم از ذهنم پاک شود. تمام عمر این تصویر توی ذهنم می ماند. برای تا بقیه عمرم از جنگ از کشتن آدم ها و از این همه بی رحمی بیزارم. یادم به آقا مرتضی افتاد، چه خاطره دوری شده است آقا مرتضای عزیزم.
حاشیه:
مامان از روزی که قطعنامه امضاء شده هر روز میرود جلوی دفتر صلیب سرخ ببیند اسرا را کی آزاد می کنند. و.... شهریار هم با او می رود. دیروز برای این که سر صبحت را با من باز کند گفت: کتاب داستان! جدید تازگی ها چه خوندی به من معرفی کنی؟ خیلی جدی بهش گفتم: کتاب داستان می خواهی؟ روزی دوبار "حسنی نگو بلا  بگو " را  بخوان عالی است!  منیژه دارد،  برایت ازش می گیرم تو هم بخوانی. یادم می آید زمانی که سیاوش بود یک بار آمد از سیاوش نوار "علی مردان خان " من را گرفت و برد و دیگر هم نیاورد. بعید می دانم  در این مدت سطحش از "علیمردان خان " بالاتر رفته باشد. خیلی دمق شد، اما من که دمق نیستم خیلی هم راضی ام از خودم.#حسنی_نگو_بلا_بگو

https://telegram.me/noone_ezafe
دوشنبه 24مرداد ماه 67
قبل از این که شروع به نوشتن کنم یک عنکبوت گنده با آن پاهای درازش جلوی چشمانم ظاهر گشت. الان دیگربا پیغمبر عنکبوت ها محشور شده چون اجلش رسیده بود به درک واصلش کردم.
 نمی خواستم بروم کار کنم، در آخرین لحظات مایوس شده بودم، 2 سال دیگر باید درس می خواندم، 2 سال سرنوشت ساز ولی با خودم گفتم: باشد این قلقلکی است برای بابا در جواب آن حرفش که به من گفت: شماها بی عرضه هستید ولی ژاپنی ها از جانشان مایه می گذارند، ببینید این اوشین را، چه کاری می کند، از صبح تا شب می دود تا زندگی اش بهتر شود.
 بنابراین صبح ساعت 8  رفتم  اداره کار  همین پشت خانه برای خودم برگه کارورزی!  گرفتم. بابا آن قدر عصبانی شد زد زیرش، گفت من کی به تو این حرف را زده ام؟  و گفت: تو اصلا منظور من را درک نکرده ای و از این حرفها. من هم گفتم: به هر حال که من باید بروم سر کار چه حالا چه چهار سال دیگر پس بگذار از حالا بروم که چهار سال هم تجربه کسب کنم. داد و بیداد کرد که تو بی خود می کنی یک وجب بچه برای من دم درآورده، هی من دارم برای شما جان می کنم و شما به جای دست درد نکنی تان است. من هم گفتم: چه ربطی دارد من دیگر نمی خواهم  از شما پول بگیرم. من می خواهم پول خودم را داشته باشم که هر جور دلم خواست خرجش کنم. گفت:  تو غلط می کنی و آن قدر عصبانی شد که تقریبا زد زیر گوش من ( چون من جاخالی دادم و فقط نوک انگشتش گرفت)
خلاصه یک ساعتی توی زیرزمین نشستم به گریه کردن، اما دیگرعیبی ندارد من کوتاه نمی آیم، من راه های دیگر را امتحان می کنم.#عنکبوت_اوشین

چهارشنبه 29 مرداد ماه 67
جنگ تمام شد، عراق هم قطعنامه 598 را قبول کرد. دیگر روزشماری برای آمدنت را شروع می کنیم. #قطعنامه598

۱ نظر:

بابک گفت...

هنوز دارم میخونم. مخشره همه ش. اون سوی سکه تراژدی... 23 مرداد تکان دهنده
و ایول بخودم یگانه کامنت گذار وبلاگ. هر چی دلم بخواد میتونم بگم. بگم، بگم؟