۳۰ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

عشق و چشم پوشی





شنبه 13 آذرماه 66
معلوم شده که مهین،  خواهر دکترِ مریم اینها، یعنی آن خواهرش که پزشکی قبول شده، فهمیده که مریم برای منصور نامه می برد و می آورد، بعد از اوفهمیده  (یعنی  به زور درآورده)  که نامه هایی را منصور می دهد به او، تا برای کسی ببرد. بعد هم به زور از او می فهمد که این نامه ها را مریم می رساند به دست من و  یکی از نامه ها را از او می گیرد و محتوای نامه را می خواند و بعد دوباره نامه را می دهد به مریم که برساند به دست من، مثلاً این خانم می خواهد در آینده پزشک این مملکت شود، به جای درس خواندن کارش را با جاسوس بازی و  گرفتن اطلاعات از خواهرش شروع کرده دستش درد نکند. خدا به داد این مملکت برسد دکترهایش که این باشند وای به حال مریض هایش، یعنی می خواهم بگویم خیلی ربط دارد یک وقت می بینی مریض یک مشکلی دارد که نباید کسی بفهمد بعد دکترش که این کاره است اطلاعات  او را می گیرد و همه جا جار می زند که بله این مریض من این مشکل را دارد. مریم هم بی عرضه است با این راز داری اش وقعاً که حتی یک نامه را هم نمی تواند بدون مشکل به دست کسی برساند خدا می داند این خانم دیگر می خواهد در آینده چه کاره شود ؟ خودش که وکالت را دوست دارد، دیگر بدتر. خلاصه که مهین بعدش می رود کار خودش را می کند و به مجید می گوید که بین من و منصور نامه نگاری می شود. مجید هم از این جا می فهمد که بین من و منصور نامه نگاری می شود. پوووووف آنهم چه نامه های عاشقانه ای لابد.  به هر حال باید یک جوری بفهمد که بین من و  برادرش نامه ی عاشقانه رد و بدل نمی شود. حالا ببینم  می شود فردا یک سر بروم آموزشگاه و یک جوری اگر رویم شود به او بگویم که نامه های بین من و منصور اصلا و ابدا عاشقانه نبوده و تماماً بلکه هم جنگی بوده.! اوه ه ه وسط این درس و بدبختی گرفتار چه چیزهایی هم شده ام.  امتحان های ثلث اول هم شروع شده و خیلی  گرفتار هستم. بخصوص که می خواهم برای رتبه اول درس بخوانم.


https://telegram.me/noone_ezafe
یک شنبه 14 آذر ماه 66
بعدازظهر رفتم آموزشگاه، خوب راستش، جو چندان مناسبی را مشاهده نکردم، یعنی مرجان خوب بود با من خوش رفتاری کرد و مثل همیشه مهربانی، ولی روی هم رفته چندان هم خوشحال نبود. آقای آلپاچینو هم از کلاسش بیرون نیامد، یعنی فکر کنم حتی فهمید که من آمده ام، شاید یک لحظه وقتی در باز بود من را جلوی میز مرجان دید ولی یک جوری که یعنی تو را نمی بینم آمد در را بست! می خواستم برگردم و بیایم که استاد اخوت آمد. خیلی با مهربانی با من برخورد کرد و گفت بروم پیشش توی اطاق، من هم رفتم، قبلش هم به مرجان گفت: فیلا چیزی نمی خوریم یعنی که مزاحم ما نشو، وقتی رفتیم توی اطاق در را بست و رفت نشست روی راحتی و گفت بروم بنشینم روبرویش. خیلی دل دل می کرد که یک حرفی را بزند و من نگران شده بودم. بعد بلاخره از من پرسید: می خواهد نظر من را مورد حد دوست داشتن یک نفر بپرسد و این که اگر کسی یک نفر را دوست داشته باشد برایش چقدر فداکاری می کند؟
 خوب من اولش خیلی از این سوال یکه خوردم ولی بعدش گفتم: اگر خیلی دوست داشته باشد خیلی هم می تواند فداکاری کند.
 بعد پرسید:  فداکاری از نوع چشم پوشی منظورم است. مثلا تو یک نفر را دوست داشته باشی حاضری برایش چشم پوشی کنی؟ یعنی اگر او قبل از تو با دختر دیگری مرتبط باشد و این قبل از برخورد با تو باشد، حاضری که با این موضوع کنار بیایی!؟
با خنده گفتم: بیشتر مردها که با خیلی زنها از این برخوردها دارند. حتی زن ها،  خود من حتی یک مدتی نانوای محلمان را عاشقانه دوست داشتم. به نظر شما این می تواند دلیلی باشد که یک مرد چشم پوشی نکند و گناه من را نبخشد البته آن موقع من11 ساله بودم.
آقای اخوت کلی خندید و گفت: خوش به حال نانوای محلتان . بعد خودش را جمع و جور کرد و پیپش را روشن کرد و خیلی شمرده گفت: منظورم برخورد واقعی تر و احساسی تر است. منظورم ارتباط  یک مرد بزرگسال با یک زن بزرگسال است که حاصل غریزه و ارتباط فیزیکی باشد. تو حاضری با مردی که قبلا با یک زن دیگری ارتباطی از این نوع داشته باشد زندگی عاشقانه داشته باشی.
خیلی تعجب کرده بودم و البته کمی هم ترسیدم. با تردید گفتم: یک مردی که زنش را طلاق داده؟ ( آخر فکر کردم نکند استاد اخوت یک خواستگار زن طلاق داده برای من جور کرده است)
سرفه ای کرد  و گفت: نه منظورم مردی است که ازدواج نکرده، ولی با دختری رابطه برقرار کرده، ولی بعد عاشق دختر دیگری می شود.
یادم به منصور و نسترن افتاد و با تعجب گفتم: مگر می شود؟ در چنین اتفاقی برای مرد هیچی نمی شود ولی برای دختر! و بعد ماجرای نسترن و منصور را برایش تعریف کردم. البته اسم منصور را نبردم و فقط گفتم: یکی از دوستانم این اتفاق برایش افتاده و ( این که البته نسترن از اولش هم خودش خیلی دختر محجوبی نبود را نگفتم) و گفتم حالا شرایط نسترن چیست و به چه راهی افتاده.
باز هم من و من کرد و گفت: حتی اگر این مرد واقعا عاشقانه تو را دوست داشته باشد و جداً احساسش نسبت به تو واقعی باشد و اگر ارتباطش با آن دختر دیگر، خیلی هم برپایه عشق نباشد و فقط یک لغزش باشد حاضر نیستی چشم پوشی کنی.
گفتم: اصلاً ( چرا باید این را از من بپرسد؟ حتماً ماجرای نامه هایی که بین من و منصور رد و بدل شده  را مجید برای استاد گفته است، و حالا استاد می خواهد بداند نظر من در مورد ازدواج با منصور چیست؟ چقدر دهن لق ...وای) خلاصه گفتم: اصلا قابل چشم پوشی نیست و آن دختر اصلا نمی تواند فراموش کند که گذشته این آدم چه بوده، شاید آن زنها در زندگیش پیدایشان شود و دیدن آن ها باعث شود که او از همسرش متنفر شود.
استاد هم خیلی متفکرانه و منطقی سرش را تکان داد و گفت: فهمیدم فهمیدم. پس به نظرت ازدواج با یک مرد با این سابقه قابل چشم پوشی نیست؟
به هر حال با شجاعت جوابش را دادم و گفتم؛ یعنی به نظر خودم خیلی شجاعانه بود که این را به او بگویم که به نظر من؛  یک زنی که قبلا با هیچ کس نبوده حتماً مرد هم باید اینطوری باشد. یعنی هر دویشان باید اولین مرد و اولین زن زندگی هم باشند و اگر غیر از این باشد ناعادلانه است و بعداً مشکل پیش می آید.
حاشیه:  نامه ها را نشان مجید ندادم و فکر نمی کنم دیگر نشان دادنشان هم اهمیت داشته باشد. واقعاً که از این بچه بازیش که ماجرا را برای استاد گفته یکه خوردم.

هیچ نظری موجود نیست: