۱۳ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

28 اسفند ماه 65 و آغاز سال 1366 خورشیدی

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۰۲.۰۱.۱۶ ۲۳:۱۰]
https://telegram.me/noone_ezafe
پنج شنبه 28 اسفند ماه 65
امروز به خاطر اتفاق دیروز برای امتحان عربی با ترس و لرز رفتم مدرسه. اولش که می خواستم دوباره جوراب سفیدم را پایم کنم اما مامان نگذاشت، گفت: دیگه تو هم شورش را در نیاور، حالا که آن عفریته روی تو حساس شده، ملاحظه کن.
من هم ملاحظه کردم. اما امروز خانم رمقی اصلا آفتابی نشد. خدا را شکر.
 قرار است امتحان جبر را دوباره بعد از عید بدهیم، برای این که خیلی از بچه ها نمره بدی از جبر گرفته اند، چون سخت بوده، هرچند برای من خیلی هم سخت نبود.
خیلی دل تنگ هستم، الان توی پناهگاهم نشسته ام و دارم گریه می کنم. خودم هم نمی دانم چرا؟ هم دلم برای سیاوش تنگ شده است هم دلم می خواهد که کاش زندگی ما یک جور دیگری بود. ای کاش ما خارج از کشور زندگی می کردیم!  دیگر کلاس های نقاشی هم فایده ندارد. چند روز دیگر عید می شود و مامان در حال خانه تکانی است و پدر ما را درآورده بس که از ما کار کشیده، حالا یک کار کوچکی برای من بیچاره کرده اما من باید با عرق جبین و جارو زدن و جان کندن جبرانش کنم. یک سر آمده مدرسه من با خانم رمقی دعوا کرده انتظار دارد من تمام خانه تکانی عید را بخاطر جبرانش انجام بدهم. مدام هم میگوید خیلی  بچه های بی چشم و رویی هستیم.
خدایا این روزهای لعنتی کی تمام می شوند؟

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۰۲.۰۱.۱۶ ۲۳:۳۰]
https://telegram.me/noone_ezafe

شنبه یکم فروردین ماه سال هزارو سیصد و شصت و شش
آقای آل پاچینو سلام، سلامی به درازای طول یک سال ِ پر از ماجرا، سلامی به تلخی تمام تلخی های یک سال زندگیم، سلامی به لطافت یک سال پر از عشقم، سلامی به استقامت یک سال پر از مقاومتم.
 آقای آلپاچینو سلام، یک سال گذشت، یک سال که برایم چون قرنی بود، و حال که گذشته ثانیه ای جلوه گر نیست! و هم اکنون نیز در حال نوشتن می باشم و می دانم زمان حتی برای یک چشم برهم زدن به عقب باز نمی گردد، فکر می کنم اگر با این ترتیب پیش برود به زودی زود من هم مثل "آقاجان" زیر خروارها خروار خاک مدفون خواهم شد و چقدر غم انگیز است. دلم می خواهد هرگز چنین روزی فرا نرسد و من در جوانی وداع  بگویم، از پیری و ازکار افتادگی چقدر بی زارم، و از زنده بودن با خاطرات گذشته هم بدم می آید.
آری آقای آل پاچینو یک سال گذشت، یک سالی که پر از بدکامیها، و خاطرات تلخ و بد و تاسف آور بود و من خود را برای سال جدید آماده می کنم. سالی که به گمانم بد نخواهد بود و خدا کند که چنین باشد.
سال جدید را در حالی آغاز می کنم که لبخند محوی بر لبانم نقش بسته و چشمهایم راه روشنی را می بیند، می خواهم مانند سال نو زیبا و خوش طراوت و پرحرارت باشم. می خواهم آرزوهای بزرگی را در خود بپرورانم.
آیا می توانم؟
چقدر زیباست شروع زندگی در بهار، پرشکوفه شدن درختان، برکت، آبادانی، صفا، مهر.
خدایا تو خودت کمکم کن، بگذار تا بتوانم بپذیرم که دیگر هیچ اندوهی حتی به اندازه سرسوزن مرا مایوس و ناامید نمی کند و هر شکستی مرا مصمم تر می سازد. خدایا آقای آلپاچینو هر کجا هست کمکش کن تا زندگی بدون غم و غصه ای داشته باشد. و در مورد سیاوش هم  کاری کن که امسال دلتنگ ما نشود و بتواند در اسارت شکیبایی پیشه کند.
https://telegram.me/noone_ezafe

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۰۲.۰۱.۱۶ ۲۳:۴۳]
https://telegram.me/noone_ezafe
شنبه 7 فروردین سال 66
امروز فهمیدم تهمینه هنوز عاشق بیقرار رضاست و به هیچ وجه اجازه نمی دهد که برایش خواستگار جدید بیاید. شعبان بی مخ و زنش دیروز آمدند عید دیدنی و ضمناً می خواستند برای پسرشان تهمینه را خواستگاری کنند. اما تهمینه تا فهمید چنان رفتاری کرد که آنها فرار را برقرار ترجیح دادند.
https://telegram.me/noone_ezafe

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۰۲.۰۱.۱۶ ۲۳:۴۷]
https://telegram.me/noone_ezafe
سه شنبه 25 فروردین ماه 66
امروز روز تولد صاحب الزمان است و تعطیل، دیگر حال و حوصله نوشتن ندارم، نتیجه امتحان هایم بد نشده، اگر تهمینه باز خالی نبسته باشد و بدقولی نکند  برای سه ماه تعطیلی دوکار می خواهم انجام بدهم.
یک بروم کلاس شنا
2- همچنان به رفتن کلاس نقاشی ادامه بدهم. هر چند کلاس نقاشی بدون آقای آلپاچینو دیگر لطف و صفایی ندارد.

https://telegram.me/noone_ezafe

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۰۲.۰۱.۱۶ ۲۳:۵۵]
https://telegram.me/noone_ezafe

چهارشنبه 26 فروردین ماه 66
امروز به احتمال قوی تهمینه آمده و دفترم را خوانده، اَه  دیگر حتی حال و حوصله داد و بیداد هم ندارم و باید فقط فوری یک جای دیگر قایمش کنم. این تهمینه، اوه خدایا که چقدر فضول است ( به خودم رفته) خودم هم خیلی کنجکاو هستم، بخصوص راجع به این چیزها! باید یک جایی دفترم را قایم کنم که خودم هم به زور بتوانم پیدایش کنم. یعنی کجا؟ فقط پناهگاه درختی خوب جایی بود، ولی چون آن بالاست و من باید هی ببرم آنجا بگذارم، خودم هم کمتر می توانم برش دارم و تند تند چیزی بنویسم. من که هر دم به دقیقه آن بالا نیستم.
  وای خدایا تهمینه خیلی زیرزمین را به گند کشیده، از وقتی اجازه داده ام او هم بیاید توی زیرزمین تا در تنهایی خودمان باشیم. اینجا را به زباله دانی تبدیل کرده. این نتیجه دلسوزی من است. آدم نباید هیچ وقت دلش برای کسی بسوزد.
https://telegram.me/noone_ezafe

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۰۲.۰۱.۱۶ ۲۳:۵۸]
https://telegram.me/noone_ezafe
شنبه 29 فروردین ماه 66
باز هم همان بازی همیشگی، تهمینه دوباره  آمده و دوباره دفتر را خوانده، واقعاً بیچاره شدم انگار دیوانه است، اَه خدا، آدم تا این اندازه فضول؟ دوباره باید دفترم را ببرم درپناهگاه درختی! بیچاره من هر روز مثل میمون باید از درخت بروم بالا تا خاطراتم را بنویسم.
https://telegram.me/noone_ezafe

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۰۳.۰۱.۱۶ ۰۰:۱۸]
https://telegram.me/noone_ezafe
پنج شنبه 3 اردیبهشت 66
چند نامه برای سیاوش نوشته ایم و برده ایم صلیب سرخ، یک نامه کوتاه هم از سیاوش  به دستمان رسانده اند، خط، خط درب و داغان و مسخره خود سیاوش است، نوشته حالش خوب است ونگرانش نباشیم. برای مامان نوشته عراقی ها هر روز برایمان قرمه سبزی و زرشک پلو با مرغ و فسنجان درست می کنند و دست پخت آشپزهای اینجا هم خیلی از مامان بهتر است. حالا مامان باورش شده و می گوید: ای بابا همه اش هم غذای پلویی به این بچه ها بدهند خوب نیست! و می خواهد یک لیست غذای نونی تهیه کند و بدهد به صلیب سرخی ها که بروند بدهند به عراقی ها تا به منوی غذای اسرای ایرانی اضافه کنند.
شهریار چون کمک می کند که نامه های مامان و ما برای سیاوش به دست صلیب سرخی ها برسد و چون این نامه از سیاوش را هم به دست مامان رسانده دیگر شده عزیز دردانه مامان.
من که زیاد از او خوشم نمی آید به صورت خسته کننده ای شیرین کاری های بی مزه در آستین دارد. برای همین تا او می آید خودم را قایم می کنم. می روم در پناهگاه درختی یا زیرزمین و تا وقتی او هست بیرون نمی آیم.
دیروز من را توی حیاط دید و گفت: ببخشید می خواستم یه چیزی بگم؛ می خواهید براتون ویدیو بیارم با چند تا فیلم خوب،  تماشا کنید.
با بی تفاوتی گفتم: چرا از من می پرسی؟ برو از بابام بپرس، فکرکنم خیلی هم فیلم،  دوست داشته باشه. 
مثلا فکر کرده بودم جرات این که برود از بابا بپرسد را ندارد و خیط می شود. اما امروز دیدم با یک کارتن یخچال! که لای چهار لایه لحاف کرسی بسته بندی اش کرده ، آمده خانه مان، ویدیو آورده بود  با چند فیلم آمریکایی و شوی ایرانی و خارجی، حالا هم  بابا اینها با چه هیجانی نشسته اند دارند فیلم تماشا می کنند. واقعاً که؛ من که اصلا حوصله اش را ندارم، دارم می روم توی زیرزمین برای کتاب خواندن.
https://telegram.me/noone_ezafe

هیچ نظری موجود نیست: