۳۰ دی ۱۳۹۴

وادی حیرت

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۲۰.۰۱.۱۶ ۲۰:۱۰]
https://telegram.me/noone_ezafe
پنج شنبه 18 آذرماه 66 
آه آقای آلپاچینو گند زدی! واقعا خراب کردی، تو دلت می خواست اصلا و ابدا شبیه منصور نباشی، اما تو دقیقاً عین اویی! تنها فرقش این است که او خودش را همین طوری که هست قبول کرده و ادعایی برای خوب بودن ندارد. اما تو فکر می کردی بهتر هستی و هیچ گناهی نداری. آه آقای آلپاچینو دیگر هیچ راه برگشتی نداری، نمی دانم بقیه زندگی ات چطوری می گذرد؟ البته که معلوم است فرقی هم برایت نمی کند! چند روز دیگر من را فراموش می کنی و هیچ هم یادت نمی آید که عاشق یک نفر بودی ولی با یک نفر دیگر ازدواج کردی.
بعد ازظهر مهجبین خانم زنگ زد که بروم خانه شان، در واقع این ها بهانه بود چون مجید می خواست با من حرف بزند. من با مهجبین خانم حرف زدم و شوخی کردم، اما موقع برگشت مجید آمد و قرار شد با ماشین استاد من را برساند خانه، سوار همان ماشینی شدم که یک بار آن اتفاق که فکر می کردم بدترین اتفاق عالم است برایم افتاد. بدترین کثافت کاری عالم را من فکر می کردم توی آن ماشین انجام داده ام، حتی وقتی سوار ماشین می شدم(این بار جلو نشستم چون مجید از من خواست) دوباره صندلی پشت را نگاه کردم که ببینم جای آن چیز هنوز آنجا هست یا نه، نه هیچ اثری از آن نبود. در عوض این بار مجید بود که خرابکاری خودش را توی آن ماشین کرد، اعتراف وحشتناکیکه هیچ وقت اثرش از فضای آن ماشین پاک نمی شود.
به من گفت: خیلی قبل از آن که من وارد زندگی اش شوم، آن قدر مطمئن بوده که روی زندگیش کنترل دارد که حتی عاشق شدن به من را بچگانه می دیده. حتی مرجان هم در زندگیش نبوده، تا این که بخاطر من با منصور در گیر می شود( بی رحمانه گفت به خاطر من، یعنی که من باعث و بانی این اتفاق بوده ام) از خانه می رود و مدتی اطاقی را در طبقه دوم خانه مرجان اینها اجاره می کند. ( همان روزهایی که من تعجب می کردم آقای آلپاچینو پیدایش نیست ولی چرا مرجان بی تابش نمی شود و زیاد نگران نبودن او نیست، در واقع او را کنار خودش جا داده بوده) گفت اشتباهی کرده که شاید برای او زیاد مهم نباشد اما اگر منصفانه نگاه کنیم زندگی مرجان را مشکل می کند.  آه خدایا خیلی نفرت انگیزه آنها با هم بودند! با هم مثل منصور و نسترن، مثل نسترن و امین. چقدر غمگین هستم .چقدر ناراحت هستم. چطوری می توانم خشمم را با کلمات نشان دهم؟ چطوری می توانم حال بدم را با کلمات روی کاغذ بیاورم؟مجید دستم را گرفت و بوسید حتی گریه کرد و گفت: فکر نمی کرده که این طور تا این اندازه عاشق من شود. اما می داند که من نه من می توانم او را ببخشم و نه اصول اخلاقی اش اجازه می دهد که نسبت به سرنوشت مرجان بی تفاوت باشد.  آه من خیلی بدبخت هستم.
 گفت: باید او را ببخشم و گفت: در واقع در تمام این مدت تمام خشم او از من بخاطر این بوده که سعی می کرده من را فراموش کند. یا نادیده بگیرد. حتی سعی کرده از احساسی که نسبت به من دارد فرار کند اما نشده.
 وای خدایا من خیلی کوچک هستم برای درک این غمگینی دردناک، من فقط 17 ساله ام من نمی توانم تصمیم بگیرم، او ولی کامل شده، مرجان بزرگ است. می توانند تصمیم بگیرند. ولی من ،...شاید منتظر بود من بگویم،برای من اهمیتی ندارد، بیا و با من باش و عاشقم باش. تا او بتواند تصمیم نهایی اش را بگیرد. اما من نمی توانستم، خوب اگر می گفتم بعدش چه؟ من حتی گریه هم نکردم فقط به حرفهای مجید گوش دادم. اجازه دادم دست من را ببوسد و بو کند و با چشمها و صورتش لمس کند. لحظاتی بود که من هیچ فکر نمی کردم، در مغز من فقط یک مساله ریاضی می آمد و می رفت که قبلاخانم اقتداری گفته بود اگر می توانید حلش کنید ولی هیچ وقت نتوانسته بودم حلش کنم. مدام به آن فکر می کردم انگار مسخ شده بودم.  آخرش به او گفتم: دیگر بس است و می خواهم پیاده شوم. سعی کردم بی خیال به نظر بیایم به او گفتم: به استاد بگید، خیلی سعی کردم شعرهای منطق الطیر را حفظ کنم ولی نتونستم،سخت بود. فقط همین که خودش همه اش می گوید را حفظ کرده ام. نیست مردم را نصیبی جز خیال ..... می نداند هیچ کس تا چیست حال.....هر که او در وادی حیرت فتاد......هر نفس در بی عدد حسرت فتاد    زیر لب گفت: ای کاش تو را ندیده بودم.
لحظه آخر و نگاه آخر تا تمام عمرم فراموشم نمی شود. توی مغزم باقی می ماند. این تنها چیزی است که ازآلپاچینو برایم باقی می ماند. ولی من مایوس نمی شوم و زندگی ام را ادامه می دهم.#وادی_ حیرت_حسرت_خیال
https://telegram.me/noone_ezafe

۱ نظر:

ناشناس گفت...

ای وای من! بعدش چی شد؟