۲۲ دی ۱۳۹۴

مهر ماه 66

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۱۲.۰۱.۱۶ ۲۰:۳۳]
دوم مهر 1366 پنج شنبه     https://telegram.me/noone_ezafe
و دفتری دیگر
در حالی که اصلا و ابداً حال درد و دل کردن با تو را ندارم می نویسم، 
آغاز سال تحصیلی جدید مصادف بود با رفتن من به رشته ریاضیات و ورودم به مدرسه هنر و ادبیات صدا و سیما برای فراگیری طراحی و نقاشی. اگر چه تا قبل از آمدن به رشته ریاضی چنین و چنان می گفتم، اماحالا ترسیده ام. اکنون که آمده و می بینم چه کسانی آمده اند در این رشته ثبت نام کرده اند ترس بیشتر بر من غلبه می کند. در دبیرستان ما فقط بیست و چهار نفر در رشته ریاضی ثبت نام کرده اند، با این که در رشته تجربی سه کلاس نزدیک به چهل نفر داریم.  رشته ریاضی رشته مورد علاقه دخترها نیست اما همه دخترهایی که این رشته را انتخاب کرده اند از بهترین دانش آموزان مدرسه هستند. از طرفی من با آن سابقه دو ساله بودنم اگرچه سال گذشته یکی از دانش آموزان خوب بودم اما هنوز بخاطر آن که اصولا نمی توانم شبیه بچه خر خوان ها باشم به همین دلیل  اعتماد به نفس لازم برای ادامه مسیر زندگی در این رشته را ندارم  و وقتی زرنگی و درسخوانی هم کلاسی ها را می بینم قلبم بیشتر و تندتر به تپش می آید. بخصوص که من علاوه بر رفتن به مدرسه باید به مدرسه هنر هم بروم. نه نه من باید پرچانگی را کنار بگذارم و با دیدی وسیع تر و بهتر و عاقلانه تر به جامعه بنگرم. قول می دهم اعتماد به نفس خودم ا زیاد کنم و از مشکلاتی که روبرویم هستند نهراسم و با شجاعت و آگاهی جلو بروم. شاید علت دل سردی من از نوشتن همین بیان مشکلات است، چون همین بیان باعث می شود که ترس گریبان مرا بگیرد. نه من هیچ راهی برای برگشت ندارم.

دیروز تمام خاطرات دوماه گذشته را سوزاندم و برای همیشه از بین بردم. آن کاغذهای طراحی با تمرین های خط صاف که پر شده بود از خاطرات خوش بینانه و خوش خیالانه من! همه یک جا سوزانده شد. به صورت حال بهم زنی از روزهای گذشته بیزار هستم.
دیگر کلاس نقاشی هم نمی روم، کنارش گذاشته ام، عوضش در مدرسه هنر و ادبیات امتحان داده  و قبول شده ام.  طراحی و نقاشی را در همان جا ادامه می دهم.  البته قرارمان با استاد اخوت این است که برای دیدنش به خانه شان بروم. زنش هم خیلی از من استقبال می کند هر دو تنها هستند و من را هم دوست دارند. به غیر از آن، استاد هم برای من ناراحت بود و دلم نمی خواهد طوری باشد که برای تمام عمر دلش برای من بسوزد. باید ببیند که من قوی و شجاع هستم و این اتفاق نمی تواند مرا نابود کند. من دیگر هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت از کسی خوشم نخواهد آمد. https://telegram.me/noone_ezafe

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۱۲.۰۱.۱۶ ۲۰:۴۱]
حاشیه : من مطمئن هستم می توانم کاری کنم تنها خاطره ای که از آقای آل پاچینو برای من بماند فقط دست خط او باشد چون در مدت دوماه ، از روی همان یک جمله ای که برای من نوشته بود همه ی سعی خودم را کردم تا توانستم عین دست خط او را داشته باشم.

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۱۲.۰۱.۱۶ ۲۰:۴۵]
https://telegram.me/noone_ezafe

جمعه سوم مهر ماه 66
و اما امروز، مثل دیگر جمعه های گذشته بود کارهای روزانه انجام شد و بعد برنامه های تلویزیون وقت مرا پر کرد! مثل این که اندکی آرام شده ام، نه از درس و مدرسه می ترسم ونه ماجرای نامزدی آقای الپاچینو با مرجان آن قدر مرا عذاب می دهد.  موقعیت خودم را شناخته ام و به اصطلاح جا افتاده ام. خدا کند تا ابد چنین باشم.
https://telegram.me/noone_ezafe

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۱۲.۰۱.۱۶ ۲۰:۵۵]
https://telegram.me/noone_ezafe

یک شنبه 5 مهرماه 66
من می توانم خوب بخورم و خوب بخوابم و خوب فکر کنم، خوب درس می خوانم حتی اگر معلمی نباشد که به من درس بدهد. من می خوانم، من خوب می خوانم، و می دانم که خواستن توانستن است. حتی اگر رسیدن به آن توانستن به ظاهر غیر ممکن باشد. هیچ غیر ممکنی برای من وجود ندارد و من به بالاترین درجات خواهم رسید. اصلا مهم نیست در عشق شکست بخورم اصلا مهم نیست درسهایم سخت و سنگین باشند. اصلا مهم نیست دلم برای سیاوش این طور تنگ باشد، اصلا مهم نیست که این جنگ بنا داشته باشد مرا دیوانه کند. من با یک برنامه ریزی فکری و درسی می توانم در مقابل همه اینها ایستادگی نمایم.
 و حال یک تعهد نامه:
من به عنوان سومین دختر خانواده پدرم تعهد می دهم که در قبال زندگی کوتاه نیایم! خوب درس می خوانم و مطالعه غیر درسی خواهم داشت و همچنان شعر حفظ می کنم و تمرین های طراحی ام را انجام می دهم و مطالعه قبل از خواب را یک واجب ضروری و امر حتمی برای راحت استراحت کردن می دانم. ( آن قدر فکرم را مشغول می کنم که حتی چند ثانیه هم به آقای الپاچینو و مرجان فکر نکنم)  صبح هم باید زود از خواب بلند شوم و درس بخوانم و کار امروز را به فردا نسپارم! باید یاد بگیرم در زمینه درس خواندن و زندگی کردن دقت عمل و ابتکارهای جالب به خرج دهم تا بتوانم به زندگی ام ادامه دهم.
https://telegram.me/noone_ezafe

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۱۲.۰۱.۱۶ ۲۱:۲۵]
https://telegram.me/noone_ezafe

جمعه 10 مهرماه 66
وقتی انسان بتواند خودش را در مقابل مشکلات زندگی مقاوم نگه دارد می تواند به اهداف بزرگی برسد. حتی اگر زندگی به او روی خوش نشان ندهد.
امروز رفتم خانه استاد اخوت، مه جبین خانم برایم سالاد الویه و ماکارونی درست کرده بود. اگرچه  خودشان هیچ کدام از این دوغذا را نخوردند و هر دو نان و ماست خوردند. چون این ها را برای من درست کرده بودند ولی به مزاج خودشان سازگار نبود. یک چیز جالب هم اتفاق افتاد، استاد اخوت موقع نهار، یک جور دلواپسی ژیله اش را تنش کرد و از خانه رفت بیرون که من فکر کردم ببین چه خبر شده حتماً خبر مرگ کسی را به او داده اند اما وقتی برگشت دیدم فقط رفته بوده تا برای من  نوشابه بخرد، انگار کن مثلا چه کسی رفته است خانه شان وآبرویشان در خطر بوده!؟ چقدر آدم مهمی هستم من. کلی خنده ام گرفت و البته دلم برای تنهایی شان هم سوخت. خیلی جالب است  اینها با من دارند تمرین بچه داری می کنند!
 در عوض من هم برای مه جبین خانم یک دسته گل از ژروراهای رنگی و فرزیا بردم. به تلافی آن روزی که دسته گل به آن قشنگی را انداختم توی جوی آب. تنها چیز ناجوری که وجود داشت این بود که استاد اخوت واضحاً همه اش دلش می خواست به من دلگرمی بدهد. یک جور بدی احساس ناراحتی می کردم . فکر می کردم شاید قیافه ام یک جوری بغض کرده است که او این طور شده و هی سعی می کند من را دلداری بدهد. من سعی کردم شوخی کنم و بخندم و ادای معلم های توی مدرسه را برایشان درآوردم . برایشان تعریف کردم دیروز در مدرسه از پنجره آزمایشگاه دست اسکلت مورد علاقه خانم فرخی را از پنجره گذاشته ام بیرون و پنج ریال هم گذاشته ام کف دستش! و بچه ها را تشویق کرده ام که برای تقویت آزمایشگاه بروند پول کف دست آن بدبخت بگذارند. خانم فرخی هم فهمید و با یک لهجه ای به ما گفت: بچه ههههها خودتون را کنترل کنید. که این شد تکه کلام ما و تا آخر ساعت تکرار کردیم و خندیدیم. حتی برایشان تعریف کردم هنوز ده روز از مدرسه نگذشته است اما من شده ام رهبر بچه های دوم ریاضی. همکلاسی ها از این که من هم زمان هم در مدرسه صدا و سیما درس می خوانم و هم در دبیرستان یک جوری از من خوششان آمده است و از کارهای من پیروی می کنند.

https://telegram.me/noone_ezafe

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۱۲.۰۱.۱۶ ۲۱:۴۴]
[ Photo ]

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۱۲.۰۱.۱۶ ۲۲:۲۶]
[ Photo ]

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۱۲.۰۱.۱۶ ۲۳:۱۲]
https://telegram.me/noone_ezafe
پنج شنبه 23 مهر ماه66
مدتها بود از نسترن خبر نداشتم. یعنی از بعد از رفتنمان به پارک لاله نه او دیگر به من زنگ زد و نه من به او. اما امروز بعدازظهر دوباره زنگ زد و دوباره التماس و خواهش و تمنا که همین امروز بیا یک جا همدیگر را ببینیم. خیلی دوست نداشتم بروم اما وقتی پشت تلفن گریه اش گرفت دلم برایش سوخت، خلاصه باهم قرار گذاشتیم که من بروم میدان جمهوری و او هم بیاید همانجا.  بعد از آنجا با هم برویم میدان انقلاب و جلوی دانشگاه  و من چند کتاب برای خودم بخرم و  برگردیم. اولش فکر می کردم مثل دفعه قبل که خیلی خوب و صاف و ساده بود، می آید اما چشمم روز بد نبیند واقعا نسترن گندش را درآورده بود. دیگر چه بگویم کاملا مثل یک فاحشه شده است. البته نه این که دقیقاً مثل آنها، مثل آنهایی که معمولا وقتی با تهمینه می رویم پارک دانشجو توی توالت ها پلاس هستند، با صورت های لاغر و زیر چشمهای کبود و لبهای ترک خورده! بلکه مثل یک فاحشه کوچولو با آرایش تند، اتفاقا ابروهایش را هم برداشته بود وصورتش را بند انداخته بود و خیلی سفید و بامزه شده بود ولی رفتارش کاملا آن جوری بود. من را که دید بغلم کرد و شلپ شلپ ده بیست بار بوسیدم. با این که سعی کرده بود عطر خوبی بزند اما نزدیک بود حالم  بهم بخورد. انگار کن یک چیزی از مردهایی که باهاشان خوابیده است با بوس کردنش به من بچسبد. راه افتادیم رفتیم،  یک کفش پاشنه 5 سانت تخم مرغی شیری رنگ هم پوشیده بود از اینهایی که پاشنه اش فلزی است و ترق تروق صدا می دهد. خلاصه خیلی باعث خجالتم شد اما تحملش کردم.
 گفتم: چه ات شده؟ چرا می خواستی من را ببینی؟
 اولش یک سری مزخرف گفت و آخرش گفت؛ که با اجازه پدرش  تقریباً یک ماه پیش  با منصور صیغه کرده ولی هنوز کاملا یک ماه نشده منصور یک هو اورا گذاشته و رفته حالا هر کاری می کند نمی تواند منصور را راضی کند با او حرف بزند. یک بار هم که خیلی اصرار کرده منصور عصبانی شده و او را انداخته زیر باد کتک و تا می خورده او را زده است. بعد همانجا توی خیابان می خواست بکشد یک گوشه و آستینش را از مانتو بیرون بیاورد تا به من نشان بدهد که چطور از سر شانه اش تا آرنج سیاه و کبود شده که من نگذاشتم و التماسش کردم که این کار را نکند.  خلاصه از جمهوری تا انقلاب و از انقلاب تا چهار راه ولی عصر هی اصرار و التماس کرد که بروم خانه مریم اینها و نامه او را بدهم به منصور! به او گفتم: حاضرم بمیرم اما این کار را نکنم. اما نسترن مدام گریه کرد و التماس کرد و به دست و پای من افتاد آن قدری که حتی رهگذرها هم توجهشان جلب شده بود.
آخرش گفتم: نامه را بده به من می اندازمش داخل خانه شان.
 اما او گفت: مطمئن است که نامه را خواهرهای سلیطه منصور می خوانند و نمی گذارند نامه به دست خودش برسد.
گفتم: نامه را می برم می اندازم توی اطاق منصور ( بخاطر این که تازگی ها میانه ی تهمینه و محبوبه خیلی خوب شده است و بعضی وقتها می رود خانه شان من هم با او می روم و نامه را دزدکی می اندازم) به شرط آن که یک جایی بیاندازم که شخص دیگری پیدایش نکند قبول کرد.
الان اعصابم دوباره خرد شده است و همین الان قلبم دوباره شروع کرده است به تند تند زدن. اصلا منصورشان مهم نیست اما آنجا خانه آقای ال پاچینو هم هست و اگر من بخواهم با تهمینه بروم آنجا و بخواهم بروم بالا و اگر دوباره آقای ال پاچینو را ببینم. چون یک دفعه کلاس نقاشی را ول کرده ام و دیگر هم برنگشتم حتماً می خواهد از من بپرسد که چرا؟
آخر چرا باید من احمق قبول کنم که این کار را انجام بدهم. چرا به جان سیاوش قولش دادم که این کار را بکنم؟ من خیلی الاغ هستم ! اه حالم از خودم بهم می خورد.
https://telegram.me/noone_ezafe

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۱۲.۰۱.۱۶ ۲۳:۲۹]
https://telegram.me/noone_ezafe
حاشیه :
نامه ای که نسترن برای منصور نوشته است را خواندم. یعنی توی صدهزارتا پاکت بسته بندی اش کرده بود انگار کن چه نوشته؟ الان که نامه را خوانده ام آن قدر خندیده ام که اشک از چشمم روان شده. در عمرم چنین نامه عاشقانه ی خرانه ای!  نخوانده بودم. به هر حال نامه نسترن نامه خیلی آشغالی است، اولا که نامه اش، هزارهزارتا غلط دیکته ای دارد، به طوری که مثلا یک جایی می خواسته بنویسد:" بدون تو یک لحظه هم نمی توانم به حیات خودم ادامه بدهم" ؛  نوشته: " بدون تو یک لحظه هم نمی توانم به حیاط خودم ادامه بدهم" آخر دیگر این را من هم می دانم که حیات و حیاط با هم فرق می کنند! که البته از این طرف چون منصور هم سواد درست و حسابی ندارد شاید اصلا متوجه غلط و درستش نشود.  دوماً این که آن قدری  التماس کرده و قربان صدقه منصور رفته و به دست و پایش افتاده و از خودش بدبختی و بیچارگی نشان داده که ا...ن آدم در می آید. به هر حال الان یک تصمیمی گرفته ام؛
 یعنی در واقع من به او قسم خوردم که نامه را برایش می برم و می اندازم توی اطاق منصور اما قسم نخوردم که همین نامه را ببرم. بنابراین تصمیم گرفته ام که خودم برای منصور یک نامه دیگر بنویسم البته از طرف نسترن، دلیلش هم این است که من فکر می کنم باید نامه نسترن به منصور یک چیزی باشد که  منصور را تحت تاثیر قرار بدهد. و از آنجایی که منصور عشق و عاشقی حالی اش نمی شود . باید برایش یک نامه از طرف یک دختر پر قدرت و به زبان طنز! نوشت. یک نامه با حال که توجه منصور را جلب کند و با خودش بگوید: به به چه جالب،  نسترن عجب دختر با مزه ای است. بنابراین همین الان دست به کار می شوم تا نامه را برایش بنویسم. 
https://telegram.me/noone_ezafe

۴ نظر:

ناشناس گفت...

اگه اینها واقعی باشه همش تو خیلی دختر شجاعی بودی

Macho Bedebiad گفت...

سلام
خیلی پیش از ننوشتنتون در وبلاگ این وبلاگ رو می خوندم و لذت می بردم منتها من خواننده خاموشی هستم. ولی این آقای آلپاچینو و نوجوانی شما نگذاشت فقط بخونم و هی دل دل کردم که بهتون بگم عالی می نویسید و چه خوبه که می نویسید. تبدیل این نوشته ها به کتاب هم کار بسیار خوب و جالبیه. اگر بتونم کمکتون می کنم. نمی دونم با نشر ناکجا آشنا هستید یا نه؟ و نمی دونم که باهاشون تماس گرفتید یا نه؟ به هر حال اگر کمکی ازم بر بیاد مضایقه نمی کنم.

Roshana گفت...

من از تلگرام و قبلا از وبلاگ نوشته هاتون رو میخوندم و مخصوصا از این خاطرات خیلی لذت میبرم.
موفق باشید.

راحیل گفت...

سلام. من مدت ها پیش وبلاگتون رو میخوندم، اون موقع که خاطرات روزانه زندگی تون رو می نوشتید.یه مدتی سر میزدم و میدیدم چیزی نمی نویسید. منم دیگه به وبلاگتون سر نزدم. تاچند روز پیش یهو دوباره یادم افتاد، اومدم و این داستان رو دیدم.
خیلی برا جاذبه داره، زندگی یه دختر دبیرستانی، مدرسه ش، عاشقیش و ... خیلی جاهاش منو یاد نوجوونی خودم میندازه ولی من انقدر جسور و ماجرا جو نبودم و الان از خوندن این داستان لذت میبرم.
ممنونم که داستانتون رو با ما به اشتراک گذاشتین و موفق باشید