۱۷ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

چهارشنبه 27 خرداد ماه 66



خوب آقای آلپاچینو ممکن است از چیزی که می خواهم بنویسم خوشت نیاید اما من باید بتوانم تمام آرزوهایم را زیرپا بگذارم، تا تصویر زیبا از آینده برای خودم بسازم. با اراده و میل خودم می خواهم شروع کنم و با ظاهر سازی در بسیج یا سپاه یا هر کوفت زهرماری که به آدم یاد می دهند در این دوره و زمانه چگونه شخصیت مهمی باشد! اسم نویسی کنم. امروز چادر به سر به مدرسه رفتم و بعد از این همه روز قهر کردن با خانم رمقی و این که دیگر کاری به کار هم نداشتیم، به خانم رمقی گفتم:
خانم ما می خواهیم اسممان را در بسیج بنویسیم اما چیزی بلد نیستیم شما می توانید راهنمایی مان کنید و او اولش با تعجب به من نگاه کرد و هیچ باورش نمی شد که من چطور یک شبه تصمیم گرفته ام چادری بشوم آن هم از این نوع ! آخرش با تردید و من و من گفت: شنبه بیا!
همین! می بینی آقای آل پاچینو!؟ می توانست همین حرف را هم نزند! اما چادری که من به خودم پیچیده بودم، راه گلویش را گرفت او یک آدم متظاهری است و همه چیز را در مدرسه می تواند به نفع خودش تغییر دهد حتی ظاهر افراد را! مگر مرا نمی بینی که ظاهرم را تغییر داده ام؟ کم کم مسخ می شوم. این از خصوصیات یک همشهری مومن است! کاش می توانستم از قدرتی که به زودی به دست می آورم در جهت ضد خودش استفاده کنم. سعی خواهم کرد. من همان آدم قدیم باقی  خواهم ماند، البته برای تو نه، برای دیگران، حتی خانواده ام .
دیروز خواستگارهای تهمینه آمدند به چه اعمال شاقه توانستم پسر، کم رو و خجالتی را از بالای در و دیوار و پشت پرده و خلاصه هزار تا سولاخ! سنبه ببینم چیز مورد علاقه ای برای تهمینه نبود. حتماً مورد پسندش نخواهد بود.
دیگر نمی توانم بنویسم، این روزها باید زیاد فکر کنم. شاید از این راه بتوانم راه گریزی از این مملکت بزنم، لعنت به کشور من، زندان من، لعنت به تو، تف به مرزهایت که مانند حصار چهار طرفت را گرفته، چرا سیاوش بر نمی گردد خانه؟ چرا این جنگ تمام نمی شود؟ وای خدایا همه ما دلمان برای سیاوش تنگ شده، چطور می شود لحظه لحظه ها را شمرد تا او بیاید. چقدر باید دلمان را به عکسش و لبخند توی عکسش خوش کنیم. من دلم دیگر جنگ نمی خواهد فقط همین.