۲۶ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

برهان خلف ( آقای آل پاچینو با نون اضافه)

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۱۵.۰۱.۱۶ ۱۵:۰۳]
https://telegram.me/noone_ezafe
شنبه 22 آبان ماه 66
نمی دانم با این نامه های منصور که برای نسترن می نویسد چه کنم، فکر می کنم تا وقتی من برایش نامه می نویسم او هم از خدا خواسته جواب می دهد،  به خدا اگر خود نسترن می خواست با منصور نامه نگاری کند تا حالا معلوم نبود کی منصور خودکشی کرده باشد. بس که هی قربان صدقه می رفت و التماس و خواهش می کرد که برگردد. ولی من چون عین خیالم نیست یک چیزهایی برای منصور می نویسم که او را بیشتر علاقه مند می کند که ببیند حالا دیگر نسترن می خواهد چه جوابش را بدهد. از طرفی اگر فکر کند این چیزها صد در صد از مغز خود نسترن تراوش می کند و برای او به نگارش در می آید معلوم است که خیلی خنگ است و انصراف دادنش از رشته فلسفه معلوم می شود. مغزش نمی کشیده، بعد این آدم به من می گوید تنبل و درس نخوان! و جوجه اردک زشت یک چیزی هم حالا به فکرم رسید و آن این است که هیچ بعید نیست با این نامه هایی که من برایش می نویسم آخرش یک دل نه صد دل عاشق نسترن بشود و به سویش بشتابد!
امروز دوباره مریم آمد و نامه منصور را به من داد، باز هم همانطور توی پاکت زیبا و با خط خوب و بوی خوش . حالا در حالی که من نامه ام را پیچیده بودم لای کاغذ روزنامه و حسابی هم آب پیاز ریخته بودم روی روزنامه ها که بوی گند بگیرد. نامه نوشتن برای نفرت انگیز ترین آدمی که ممکن است بشر در طول زندگی اش با او فقط یک بار مواجه شود بهتر از این نمی شود. از این تنبیه برای منصور بهتر نیست که عاشق نامه های نسترن شود و بعد برود با او ازدواج کند و بعد ببیند که او حتی اسم خودش را هم بلد نیست درست و حسابی روی کاغذ بنویسد و بفهمد که نامه ها هم حتماً کار او نبوده و کاملا به کاهدانی زده است.
حالا عجله ای نیست، مثل کشته مرده ها بپرم نامه اش را بخوانم، شوهرم که نیست ذوق و شوق داشته باشم.  یک خری است که از بد روزگار در زندگی ام پیدایش شده . شب می روم زیرزمین و نامه را می خوانم ببینم چه نالیده، باید تمرکز داشته باشم و کسی هم مزاحم نباشد.#12

https://telegram.me/noone_ezafe
حاشیه : معشوقه ی کوچولوی عزیزم سلام،
عزیز خوشگلم خودمانیم این مدتی که تو را ندیده ام چقدر حرفهای قشنگ یاد گرفته ای؟ معلوم است دوری از من به تو ساخته! دیگر آن قدر با آن نسترنی که می شناختم فرق داری که کم مانده پشیمان شوم چرا بی خیالت شده ام،  شاید باورت نشود اما نوشتن این نامه برای تو خیلی سخت بود. دوست داشتم برایت ازعلاقه ام به  اگزیستانسیالیسم و اصالت وجود  بگویم، اما راستش ترسیدم که متوجه نشوی و این باعث شود رشته ای که با این نامه نگاری ها میان ما تنیده شده از هم جدا شود.
 ( اینها می توانند خوراک آن دوست وروجکت " جوجه اردک زشت " باشد که مرا به بی اخلاقی و نامزد دزدی ازعیسی محکوم می کند.)
من و مجید مدتهاست که رابطه دوستانه و برادرانه ای باهم نداریم. این در حالی است که او فقط دو سال از من کوچکتر است و تا همین چند سال پیش مثل سایه یکدیگر بودیم. داستانی که با خواستگاری عیسی شروع شد و با نامزدی خودش  و مرجان به اوج رسید. البته  فرار آن وروجک از پنجره خانه با آن بهانه خیالی  را هم نباید از نظر دور داشت.
چیزی که باید بدانی این است که رابطه من و مژگان هیچ وقت از زمان خواستگاری عیسی شروع نشد. بلکه خیلی پیش از این و از زمان دبیرستان شروع شده بود.  متاسفانه کم سن و سالی ما و هنجارهای خانواده، همان اصول اخلاقی پوسیده که در مورد آن به تو  گفته ام، هیچ وقت اجازه نداد این رابطه به شکل فراتری بروز کند. یک حس دو طرفه و مخفیانه وجود داشت که برای هر دو ما شیرین و رویایی بود.  اما یک روز فهمیدم که عیسی این دختر را می خواهد و هنوز در شوک این خواستن بودم که دو خانواده برنامه خواستگاری و شیرینی خوران را هم گذاشتند. مسخره است! هنوز نمی فهمم آدم ها چطور فکر می کنند که با خودشان هم دچار سوتفاهم می شوند؟ چرا مژگان مخالفت نکرد؟! نگفت که عیسی را دوست ندارد؟ نمی دانم ؟
بعد هم بلافاصله عیسی به جبهه رفت، با آمدن و رفتن مژگان به خانه ما به عنوان نامزد آینده عیسی، آن شعله های سرکش عشق جوانی بیشتر زبانه کشیدند. تا این که مادرم بو برد، تلاش کرد من را از به قول خودش این کثافت و خیانت منصرف کند اما من هیچ خیانتی نمی دیدم. (خیانتی بزرگتر از روراست نبودن با خودت وجود ندارد). من منصرف نشدم و قرار نامزدی بهم خورد، همان طور که میان ما برادرها بهم خورد.
و اما در مورد مجید؛ باید بدانی بخاطر ماجرای عیسی چندان هم روابط خوبی با هم نداشتیم تا این که داستان آن وروجک شروع شد. مجید فکر می کرد، حتماً چیزی بین من وجوجه اردک زشتش اتفاق افتاده،  شاید برای آن که من و  تو را در موقعیت نامناسبی  از نظر خودش دیده بود، هرچند  از نظر من چیز نامطلوبی در روابط زنانه و مردانه وجود ندارد، یک شیوه حیات است برای زندگی دلنشین تر! ادامه زندگی برای بقا که هر چه ساده تر ببینی اش بصورت مضحکی ساده تر به نظر می آید. موضوعی که جدی تر گرفته شود به کوچکترین بهانه به ابتذال کشیده می شود.
 خودت که شاهد بودی مجید چطور به خاطر جوجه اردک به من توهین کرد مرا بچه باز بی حثیت خواند، رابطه های پیشین و ماجرای عیسی را پیش کشید. با مرگ عیسی وخامت رابطه برادری مان بیشتر شد، او به خارج رفت و برگشت اما هنوز روابطمان بهبود پیدا نکرده بود. من تلاش می کردم وضعیت را بهتر کنم اما نمی شد. تا این که یک روز وقتی به اتاقش رفتم چند طرح مدادی که از جوجه اردک  کشیده بود میان طراحی هایش دیدم. خندیدم و به او گفتم: ظاهراً بچه بازی در خانواده ما مسری شده، آن قدر احمق نیستم که نفهمم این طراحی هایی که تو چپ و راست از این دخترک کشیدی به رابطه غیر از رابطه استاد و شاگردی مربوط می شود و البته حرفهای نیش دار دیگری هم زدم، با هم درگیر شدیم و  مکالمات ناخوشایندی میانمان رد و بدل شد. اما من خوشحال  بودم و فکر می کردم آینه ای جلوی او گذاشته ام که احساسش را در آینه  به عینه ببیند. اما چه شد؟ چند روز بعد فهمیدم که از مرجان خواستگاری کرده، مادر را مجبور کرد که برخلاف میلش به خاطر ماجرای مژگان  به خواستگاری مرجان برود. فقط برای آن که به من ثابت کند جوجه اردک  را دوست ندارد! می بینی این حماقت بی نهایت بشر برای پنهان کردن احساس خود پایان ندارد؟
معشوقه کوچولو، فکر می کنم بد نباشد قسمتهایی از نامه را که مناسب جوجه اردک باشد به او بدهی تا بخواند و از او بخواهی که لااقل او احساساتش را بازیچه دست اخلاقیات ساختگی و عرف ناهنجار نکند. با خودش روراست باشد و لحظه لحظه زندگی را غنیمت بداند.

https://telegram.me/noone_ezafe
یک شنبه 23 آبان 66
دیگر شک ندارم که منصور دارد  نامه ها  را برای خودِ من می نویسد و نسترن و اینها کشک است. و هی هم الکی می نویسد معشوقه جان، نسترن جان، چون می خواهد بگوید که مثلا نمی دانم که تو داری نامه های من را می نویسی و یک جوری هم می نویسد که من هم فکر کنم او هنوز نفهمیده که من دارم به جای نسترن برایش نامه می نویسم.
اثباتش هم خیلی راحت است، به غیر از آن که مریم را آن طور می فرستد که بیاید نامه های نسترن را از من بگیرد و به من نامه بدهد که خیلی بچه گانه  است. دیگر این که هی در محتویات نامه هایش به نسترن می گوید که به دوستت فلان بگو و بسمان بگو و درواقع فقط دارد جواب من را می دهد و اصلا موضوع نسترن برایش مهم نیست.
یعنی حتی اگر بخواهم این موضوع را بر اساس برهان خلف ثابت کنیم می شود ثابت کرد که منصور برای من نامه نوشته است نه برای نسترن!  به این صورت که اول می گوییم: منصور برای من نامه نوشته که این می شود حکمA – و دیگر این که منصور برای من نامه ننوشته این هم می شود حکمB-  حالا برای آن که ثابت کنیم منصور برای من نامه نوشته! باید ثابت کنیم که حکمB غلط است یعنی ثابت کنیم که منصور برای من نامه ننوشته غلط است. حالا برای این که ثابت کنیم این حکم B  غلط است باید پارامترهایی برای حکم B  در نظر بگیریم. پارامترها چیست؟ یکی این که محتویات نامه دقیقا مربوط به کیست ؟ و دیگری این که منصور مستقیما نامه را به دست چه کسی می رساند؟  خوب حالا جواب پارمترها را می دهیم محتویات نامه مربوط به من است و جواب نامه هم در دست من است. بنابراین نتیجه می گیریم که نامه برای من نوشته شده است. پس حکم B  که می گوید منصور برای من نامه ننوشته غلط است. به همین دلیل حکم A  که می گوید منصور برای من نامه نوشته اثبات می شود! به همین راحتی.
واقعاً که برای منصور متاسف هستم اگر فکر کند که من نفهمیده ام که او فهمیده است که من  خودم هستم نه نسترن!
به هرحال من نامه اش را با دقت خواندم. چیزی که این وسط مهم است این است که آقای آلپاچینو شاید واقعاً یک روزی من را دوست داشته! ولی  واقعاً که با این تصمیمش تا حد مرگ و تا آخر عمر برایش متاسف هستم. این را از مامان پرسیدم ویک جوری هم پرسیدم که هیچ شک نکند و او هم همین جواب را داد. امروز به مامان گفتم: مامان می خواهم برایت یک موضوع هوشی راه بیاندازم و ببینم چطور جواب می دهی؟
او هم گفت: باشد بگو!
گفتم: ببین فرض کن یک پسری عاشق یک دختری می شود و اتفاقاً این دختر هم از او خوشش می آید ولی چون سن و سالشان به هم نمی خورد هیچ کدام حرفی نمی زنند. بعد فرض کن برادر این پسر که خودش قبلاً با یک دختری بوده که او هم سن و سالش بهش نمی خورده و اتفاقا آن یکی برادر او را در این وضعیت بد دیده و به او حرفهای بدی زده مثلا گفته ( خیلی آهسته گفتم؛ بچه باز) بعداً آن برادری که خودش با یک دختر کوچکتر از خودش در وضعیت بدی بوده می رود و می بیند که برادرش که به او این حرف را زده خودش عاشق یک دختر کم و سن و سال شده و بعد لجش می گیرد و او هم به برادرش می گوید: تو که از من بدتری و بیشتر دنبال دختر بچه ها هستی؟ بعد این برادر هم ناراحت می شود و سریع  می رود با یک دختر دیگری نامزد می کند که به برادرش ثابت کند که عاشق آن دختر کم سن و سال نشده. حالا تو به من بگو که حکم این موضوع چیست؟
البته به خدا مجبور شدم بیست دفعه ماجرا را برای مامان توضیح دهم تا آخرش سر در بیاورد و یگوید: الهی بمیرم چرا این کار را کرده؟ آن دختر اولی  هم از برادره خوشش می آمده؟ بعد هیچ عکس العملی نشان نداده ؟
 بعد هم که به بدبختی هر جوری بود جوابش را دادم، گفت: اولا این که، اگر این کار را کرده باشد واقعاً حماقت خودش را می رساند، ثانیا این که،  آن برادری که خودش با یک دختر بچه رابطه داشته خیلی باید دیوث باشد که به برادر دیگرش که عاشق یک دختر شده  بگوید بچه باز. ثالثا آن که،  دختر16  ساله بچه نیست که، من خودم 15 ساله بودم ازدواج کرده بودم شانزده سالگی هم بچه دار شده بودم.
به مامان گفتم: مامان حالا کی گفته که دختره 16 ساله بوده؟
مامان هم گفت: همین جوری خودم حدس زدم و بعد هم گفت: اگر پسره رفته نامزد کرده دیگر اصلا خدا را خوش نمی آید که آدم برود زندگی یک نفر دیگر را بهم بریزد بخاطر آن که به عشق خودش برسد. این دختر هم خدای خودش را دارد یک هو دیدی خدا یک پسری سر راهش قرار داد که یک دل نه صد دل عاشق اوشد و این هم از او خوشش آمد و دیگر اصلا یادش رفت که چنین آدمی هم بوده که یک وقتی از او خوشش می آمده. خود من تا 15 سالگی صبح عاشق می شدم شب فارغ می شدم.
با این حساب  اگرچه یک کمی احساس خوبتری دارم نسبت به قبل،  از این که آقای آلپاچینو ممکن است که ازمن خوشش می آمده، امافکر می کنم اول یک سر بروم آموزشگاه سرو گوشی آب بدهم و ببینم وضعیت مرجان و آقای الپاچینو چطور است بعد بیایم بنشینم یک فکری بکنم.#14
https://telegram.me/noone_ezafe

۱ نظر:

Mizhina Behnamrad گفت...

باز صد رحمت به آرتور مسيحي!گفت صبر ميكنم بزرگ شي بيام خواستگاريت!يعني راضي كردن مامانش كه بره خواستگاري خونه نامزد قبلي برادر شهيد شده اش كه با برادر ديگه اش كارد و خونن و تازه دختره از اون يكي داداشه متنفره،واسه اش راحت تر بوده تا صبر كردن واسه دختربچه؟