۱۸ دی ۱۳۹۴

تیر ماه 66


سه شنبه 2 تیرماه 66
شهریار هنوز خودش را از من  قایم می کند و اصلا سعی می کند به من نگاه نکند! واقعاً که چقدر بی جنبه است، شاید مثلا فکر می کند که من عاشقش شده ام و می خواهد خودش را به من خیلی جدی و خوددار نشان بدهد.  تقصیر خودم است از اولش هم نباید زیاد تحویلش می گرفتم و زیاد جدی اش می گرفتم. یک جوری باید ببینمش و به او بگویم که در مورد من سخت در اشتباه است.
امروز مثلا خواستم یک اطلاعاتی در این مورد از مامان به دست بیاورم. رفتم به مامان گفتم: مامان یک پسری از یکی از دوستهایم خوشش آمده. بعد این دختره اصلا هم از او خوشش نمی آید بعد یک اتفاقی می افتد که پسره پاک از دختره فراری می شود. حالا این دوست من خیلی دلش می خواهد بداند که نکند پسره فکر کرده که او عاشقش شده؟  یا چرا اصلا پسره که کاملا معلوم بوده عاشق دختره شده یک هو اینطوری رم کرده؟  من به دوستم گفتم: من که چیزی نمی دانم بگذار بروم از مامانم بپرسم بیایم برایت بگویم.
مامان هم همانطور که یک دستش  ملاقه بود و داشت آش هم می زد یک دست دیگرش را به لبه ظرف شویی گرفت. بعد  با ته ملاقه لپش را خاراند و گفت: اسم دوستت چیه؟
گفتم: ای بابا تو چکار به اسمش داری؟ من به دوستم گفته ام حتی به مامانم نمی گم که تو کی هستی! خیالت راحت باشد.
مامان گفت: پسره خوشگل بوده؟!
گفتم: معمولی، خیلی هم خوشگل نه، شاید همین شکل و شمایل شهریار را داشته باشد.
مامان فکری کرد و گفت: خوب شبیه شهریار باشه که قشنگه!  آخه باید بدانم دختره چکار کرده؟
گفتم: ای بابا،  مامان اگر نمی دانی بگو نمی دانم. مثلا تو فکر کن دختره یک کمی شیطنت کرده. یک کاری کرده که پسره با او تنها بشود و بعد هم با پسره شوخی کرده و خندیده.
مامان با کنجکاوی گفت: خوب بگو ببینم پسره چه کرده؟ اوهم می خندیده و شوخی می کرده یا فقط دختره به پسره می خندیده و شوخی می کرده.
گفتم: من که دیگه این قدر دقیق نمی دانم. من که آنجا نبودم که بدانم.  ولی به نظرم این چیزی که از دوستم بر می آد، احتمالا او با پسره شوخی می کرده پسره هم خیلی خجالتی بوده. آهان این را هم گفت که پسره یک هو گذاشته و فرار کرده.
مامان سرش را تکان داد و خیلی جدی گفت: آهاااا فهمیدم احتمالاً پسره از دختره ترسیده!
با تعجب و ناباوری گفتم: ترسیده، همیشه که دخترها از پسرها می ترسن.
مامان هم خیلی مطمئن گفت: نه مامان جان بعضی دخترها یک جوری هستند که پسرها را می ترسانند. ربطی هم به قیافه و قشنگی و زشتی شان ندارد. اینها خیلی قوی هستند، خیلی نترس و شجاع هستند، پسرها می ترسند که چطوری بروند حرف دلشان را به اینها بزنند. چون فکر می کنند اینها می زنند توی ذوقشان یا ردشان می کنند، یا مسخره شان می کنند. ببین مثل همین زن های خانواده پدرت عمه هات اینها اینطوری هستند. خیلی ادای آدم های قوی را در می آورند و همه را از خودشان طرد می کنند، توی ذوق مردها می زنند، خودشان را برتر از مردها می دانند، مسخره شان می کنند. عمه پورانت حالا بهتر بود به سن و سال من بود یک چیزهایی یادش می دادم. اما عمه پیمانه ات واقعاً گوشت تلخ است، الان با این سن و سالش باز هم رفتارش مزخرف است.  اما مثلا زنهای خانواده ما نه این که قوی نباشند یا بلد نباشند که چطور زرنگی کنند اما خودشان می فهمند کجا باید چکار کنند.  یک طوری برخورد نمی کنند که مردها رم کنند. یک کلام به تو بگویم مردها از زنهایی که از خودشان قوی تر باشند می ترسند. به این دوستت هم بگو، نه این که پسره عاشقش نشده باشد، اما احتمالاً از او ترسیده چون او یک هو یک جوری خودش را نشان داده که پسره خودش را خیلی ضعیف تر از او دیده و حالا می ترسد بیاید جلو.
آخرش هم می دانستم که مامان بحث را به عمه پیمانه  می کشاند بس که ازاو بدش می آید. بنابراین اگر مامان راست گفته باشد احتمالا شهریار از من ترسیده!، ولی من اتفاقاً اصلا کار خشنی نکردم. بلکه خیلی هم راحت برخورد کردم و عادی بودم. شاید هم بخاطر این که از درخت رفتم بالا؟...اوووه چه لوس، بچه ننه.
https://telegram.me/noone_ezafe

شنبه 6 تیرماه 66
این فقط یک تمرین هوش است برای تقویت حافظه ام. دیروز صبح بابا آمد ما را بیدار کرد و دست خیسش را به صورتم زد تا بیدار شوم و گفت: جیگر جان پاشو، جیگر بابا پاشو! یعنی اولش این طور نبود،  اول داشت گلدان ها و باغچه ها را آب می داد بعد تهمینه رفت بیرون و بعد مثل این که بابا خیسش کرد، یعنی به او آب پاشید و بعد تهمینه جیغ و دادش بلند شد و بابا هم شروع  کرد به بلند بلند خندیدن. بعدش بابا آمد که من را بیدار کند و دست خیسش را به صورت من زد. من خیلی ناراحت شدم چون مامان دیروز گفته بود که می توانیم زیادتر بخوابیم چون جمعه و روز تعطیل است. و من هم اصلاً به عشق آن خوابیدم که صبح زود بیدار نشوم! اما بابا مثل همیشه داشت بیدارمان می کرد. من سرم را کردم زیر ملافه و گفتم: امروز که جمعه است من بیدار نمی شوم. اما بابا من را مشت و مال داد و گفت: پاشو باباجان وقت برای خوابیدن زیاد است.  یک روز که اصلا دلمان نمی خواهد بخوابیم مجبورمان می کنند بخوابیم و دیگر هیچ کس هم ما را زود بیدار نمی کند. بعدش هم هی گفت و گفت و ول کن معامله نبود که آخرش مجبور شدم بیدارشوم. و به بابا گفتم: اَه، خیلی بدی که نمی گذاری صبح جمعه بیشتر بخوابیم و رفتم توالت و یک چند وقتی هم آنجا بودم، بعد آمدم بیرون و دست و صورتم را زیر شیرحیاط شستم و آمدم توی اطاق،...
راستی یادم رفت وقتی داشتم تازه می رفتم توی حیاط فراموش کردم به مامان سلام بدهم و مامان هم با طعنه گفت: سلام علیکم نمی دانم این بی غیرت ها.... و خلاصه من نگذاشتم حرفش را تمام کند و گفتم: من هنوز دست و صورتم را نشسته ام که سلام بدهم! و وقتی رفتم توالت و صورتم را شستم و برگشتم آمدم سلام دادم و نشستم کنار سفره تا صبحانه بخورم. صبحانه چای شیرین و پنیرلیقوان و نان بربری تازه بود که بابا صبح از نان بربری فروشی بقل گاراژ خریده بود. کنار گاراژ یک بربری فروشی است که وقتی من راهنمایی بودم عاشق یکی از شوفرهایش شده بودم. خیلی جدی و اخمالو بود. راستی نان بربری خشخاش هم داشت. صبحانه را خوردیم و بلند شدیم. هنوز جایمان را جمع نکرده بودیم و من عجله داشتم تا زودتر ساعت8 شود و برنامه کودک را تماشا کنیم. تهمینه رفت جای من و خودش را جمع کرد، بابا هم جای خودشان را جمع کرده بود، تهمینه به من غر زد چون نوبت من بود که جاها را جمع کنم. ولی من در عوضش سفره را جمع کردم ویک کمی هم پلکیدم تا برنامه کودک شروع شد، یک سرود بعد،  از مدرسه تا مدرسه،  بعد یک برنامه عروسکی ژاپنی بی مزه و بعد سرنتیپیتی که دوبار هم دیده بودیم یکی در شب عید و یکی هم تولد حضرت مهدی، خلاصه گفت که تقاضای مکرر پخش داشته اند. بعد من با بی حوصلگی دور و بر خودمان را جمع و جور کردم و با جارو برقی یک جاروی سرسری هم زدم و آمدم نشستم سرنقاشی، هنوز کمی ننشسته بودم که تهمینه آمد و گفت، بروم با منیژه بیرون خرید، چون مامان گفته. من هم بلاجبار بلند شدم، تهمینه غرغر می زد چون دوتا اطاق پذیرایی و اطاق عقبی را که اصلا جارو نزده بودم و آن دو اطاق دیگر هم سرسری جاروزده بودم. چند تا بدوبیراه ترجیع بند صحبت هایمان کردیم و رفتم سر لباس ها، دیدم که لباسم اتو ندارد و دوباره آمدم سر نقاشی! تهمینه آمد گفت: نمی خوای بری؟
 و من گفتم: روپوش مدرسه ام که سر بند است و آن یکی روپوشم هم اتو ندارد.
گفت: روپوش من را بپوش، من هم رفتم روپوش خودم را برداشتم که اتو بزنم اما دیدم حالش را ندارم، بنابراین گذاشتمش سرجایش و باز رفتم سر نقاشی، تهمنیه  باز آمد گفت: وای چرا نرفتی؟
گفتم: حالش را ندارم روپوشم را اتو بزنم. منیژه عصبانی شد و من مجبور شدم آخرش  روپوش او را بپوشم با شلوار سبز خودم و کتانی سبزم و روسری سفید و سبزم که زیرزمین بود و آن هم اتو نداشت، و باز من روسری را انداختم و رفتم سر نقاشی، این بارتهمینه  عصبانی تر شد و گفت: باز که نرفتی؟
گفتم: روسری ام اتو ندارد.
گفت: تمام مشکل تو اتو کردن است؟ و بناداری کاری کنی که من لباسهایت را اتو بزنم؟ اما من اتو نمی زنم و تو هم باید بروی آرد و کره بخری و بیاوری. آخرش مجبور شدم روسری را اتو بزنم و همان را سرکردم و آمدم بیرون توی حیاط.
 مامان توی حیاط بود من را که دید گفت: چرامنیژه را نمی بری؟ تنها نرو.
 گفتم: باشد. بعد دیدم که خیلی سخت است که بدون جوراب بروم و به منیژه هم گفتم زود لباسش را بپوشد و خودم رفتم توی زیرزمین تا جوراب بپوشم. یک جوراب طوسی برداشتم و دیدم حیف است. سربند جوراب سفیدم خیس بود. بنابراین یک جوراب مشکی که تازه برایم خریده بودند برداشتم و پوشیدم و کفشم را هم پایم کردم و آمدم و رفتم توی توالت...آه خدا اگر بخواهم تا شبش را بنویسم که دستم می افتد! دیگر از همه چیز فاکتور می گیرم .
حاشیه:  شنبه 6 تیر ماه66
یک شعر جدید "بوالو" را که حفظ کرده ام می نویسم.
" ای آن که در طمع خام می سوزی
و شادمانه در راه های پرخار می پویی
عمر خود را در سرودن نظم های بی حاصل برباد مده
و هوس قافیه سازی را با قریحه شاعری یکسان مپندار
از طمع ورزیدن به دانه های فریبنده بهراس
 و طبع و توان خود را به درستی بشناس"
فکر کنم بهتر باشد برای تقویت حافظه هم زمان روی شعرهای شاعران ایرانی هم متمرکز شوم.


یک شنبه 7 تیرماه 66
هورا یک نشانه هایی از آقای آلپاچینو پیدا شده است. این طور که آقای اخوت می گفت: امروز و فردا شاید سرو کله اش پیدا شود به آقای اخوت تلفن کرده و گفته که ایران است. امروز رفتم کلاس نقاشی چند وقت بودی کلاس نقاشی را نامنظم می رفتم. آقای اخوت هم از من گله گی داشت  که چرا نیامده ام. بهانه آوردم و گفتم بخاطر امتحان ها خیلی سرم گرم بوده. البته این را هم بهش گفتم که امسال برایم حیاتی بوده وباید برای رفتن به ریاضی خودم را می کشتم!
بعد با هم رفتیم توی اطاقش و او شروع کرد به نقاشی کشیدن و من هم شروع کردم خودم را با کتابهایش سرگرم کردن و با صدای بلند خواندنشان.  او هم خیلی خوشش آمد. گفت: این چند وقتی که نیامده بودی من دست و دلم به نقاشی نمی رفت. وقتی تو هستی تو که برایم کتاب می خوانی می توانم نقاشی بکشم. وقتی صدای تو ، توی گوشم باشد فکرهای بد و ناراحت کننده، دیگر به ذهنم راه پیدا نمی کنند و همه اش غصه نمی خورم برای این مملکت.
من هم خیلی خوشم آمد و دیگر تا وقتی نگفت: بسه دیگر خفه شدم ! این قدر نخوان، ساکت نشدم.
بعد هم کلی خندیدیم و شوخی کردیم و من یک هو جرات کردم که ازش بپرسم از آقای آلپاچینو خبر دارد یا نه!؟ یعنی گفتم، از آقای ملک محمدی. اما او  خودش گفت: اگر اسمی که برایش گذاشتی را بهم بگویی ، بهت یک خبرهای خوشی می دهم. من هم زودی گفتم : اسمش آقای آل پاچینوست. بعد پرسید:  این آل پاچینو چی هست و کی هست؟ من هم برایش گفتم: که یک هنرپیشه است و خیلی خوب است. قشنگ هم بازی می کند. استاد اخوت گفت: خودش هم یک عالمه دوست سینمایی و اینها دارد ولی چون هیچ وقت علاقه ای به کار سینما و فیلم نداشته زیاد فیلم نمی بیند، فقط ایام جوانی خیلی می رفته سینما یا فیلم می دیده و از آن ایام هم چند هنرپیشه را یادش بود مثل" تونی کورتیس" اودری هیپورن" " سوفیا لورین" " گریگوری پک" " اوا گاردنر" " جان وین" اینها را تند تند نوشتم که یادم بماند.
بعد هم کلی حرف زد و آخرش من خسته شدم و بهش یادآوری کردم که حالا اگر خبری دارد در مورد آقای آلپاچینو بگوید، او هم اولش یک کمی اذیت کرد و گفت راستش را بگویم ببیند من از آل پاچینو خوشم می آید یا نه!؟ من گفتم: نه  و خیلی هم خودم را عصبانی نشان دادم که چرا این تهمت را به من می زند. اما او هی خندید و سرش را تکان داد،  به نشانه پرسش که آره یا نه و من مجبور شدم بگویم: من عاشقش نیستم اما چون استاد نقاشی ماست و آدم خوبی هم هست و برادرش هم شهید شده این است که به او حساس شده ام. او هم بلاخره کوتاه آمد و گفت: باشد خیلی خوب باور می کنم و آخرش به من گفت که: خبر خوشش این است که به زودی زود. شاید طی همین چند روز آینده او را ببینم.
وووای خدای من باورم نمی شود استاد اخوت خیلی خوب است دلم می خواست می پریدم او را می بوسیدم. مثل آقای دکتر که همیشه او را می بوسم و عیبی هم ندارد. آقای دکتر شوهر خاله ام هست که تقریباً کشته مرده من است. حالا بعداً می نویسم که چرا آقای دکتر این قدر من را دوست دارد. الان باید بروم به مامان کمک کنم سفره شام را بچینیم.  آه قبل از رفتن این که، یک کتاب شعر از" بوالو"  که قبلا از استاد اخوت قرض گرفته بودم برای حفظ کردن به او پس دادم و "منطق الطیر عطار نیشابوری"  را از او گرفتم تا چیزهایی حفظ کنم. در مورد " بوالو"  بگویم که یک شاعر فرانسوی قرن 18 است. خودم فکر می کنم، هر چه بیشتر شعر حفظ کنم حافظه ام قوی تر می شود. اولش می خواستم شعرهای شعرای خارجی  را حفظ کنم اما چون ترجمه این شعرها خیلی خوب نشده  و بعضی هایش خیلی مسخره است استاد اخوت گفت: برای حفظ کردن بچسبم  به شعرای کلاسیک خودمان.
نمونه اش  این شعر" بوالو" شاعر فرانسوی که خودش هم کلی برای زبان فرانسه و شعر و شاعری زحمت کشیده بوده.
" به حسب این که اندیشه کم و بیش تاریک است
طرز بیان از آن پیروی می کند،
یاکم واضح است یا خالص تر است
آن چه درست درک شود، واضح بیان می شود
و کلمات برای ادای آن آسانتر حاصل می شود"
به خدا این شعر است ها! ولی معلوم است که ترجمه اش خیلی بد بوده. من بروم دیگر.

دوشنبه 8 تیرماه 66
امروز باید بروم کارنامه ام را بگیرم و عجب دلشوره غریبی دلم را به درد آورده است! خدا کند قبول بشوم، خدایا به امید تو.  امیدم تو هستی، تویی که همه چیز از توست و همه کارها از عهده تو برمی آید، خدایا اگرچه من هیچ وقت بنده خوب و مفیدی نبوده ام ولی ای امید من! تنها آرزوی من را در این زمان برآورده کن. خدای خوب و بزرگم.
..... رفتم مدرسه،  می دانستم نتیجه ام را امروز نمی دهند و فردا می دهند و به احتمال قوی هم فردا می دهند. اما عجب دلشوره ای سرتاسر وجودم را گرفته بود. پوف خدا به دادم برسد تنهاخدا هم می تواند به داد من برسد. پس ای خدای بزرگ و مهربان و برتر از همه چیز ای کریم بخشاینده، بزرگوار، رحیم، غفور، آمرزنده، ای خدای برتر کمکم کن.
واییی باز هم مامان دارد داد و بیداد می کند. خدایا کمک کن حال مامان هم خوب شود این روزها بخاطر سیاوش خیلی خیلی عصبی است و حق هم دارد. به همه مان کمک کن که حالمان خوب شود و سیاوش برگردد خانه. خلاصه به حالت نرمال و خوشبخت درآییم. 

سه شنبه 9 تیر ماه 66
رفتم کلاس نقاشی، آقای آل پاچینو امروز هم نیامد، استاد اخوت هم نبود که ازش بپرسم چه خبر است. مرجان هم چیز زیادی نمی دانست، یعنی می دانست که آقای آل پاچینو قرار است به زودی بیاید ولی نمی دانست که دقیقاً کی می آید.
صبح هم رفتم مدرسه هنوز از کارنامه خبری نیست. اینها آخرش ما را دقمان را در می آورند. و اما یک چیز جالب امروز خانم رمقی من را دید و نگاهی به من کرد، چون آن روز با چادر رفته بودم بسیجی شوم ولی امروز که برای کارنامه رفته بودم بدون چادر بودم. با یک حالتی گفت: نیومدی اسمت را برای بسیج بنویسی؟
گفتم: حالا کارنامه ام را بگیرم بعد انشاء الله می آیم.
یک نگاه سرتاپایی به من کرد و گفت: چادرت کو، فقط یک روز چادر به سر کردی؟
مثل هالوها به او لبخند زدم و گفتم: چادرم که توی خونه است. هر وقت بسیجی شدم سر می کنم.
عوق عوق عوق حال بهم زن ترین آدم دنیا! اصلا من غلط کردم بخواهم بروم به راهی که تو رفته ای.
زنیکه بی شرم با آن بلایی که سر نسترن آورده.  


چهارشنیه 10 تیرماه 66
خوب تمام شد اضطراب و نگرانی و دلهره و دلشوره به پایان رسید و نتیجه ام را گرفتم. قبول شده ام، با معدل 18 و بیست و یک صدم در ثلث سوم. آخیش خیالم راحت شد. این ثلث خودم را کشته بودم و نتیجه اش را هم گرفتم البته معدل کلم بخاطر امتحان های دو ثلث دیگرم شده است 16 و هفتاد و  هشت صدم.

پنج شنبه 11 تیرماه 66
آقای آل پاچینو آمد. الان نمی دانم چطوری باید این چیزها را بنویسم. مرجان به من زنگ زد و با خوشحالی گفت که آقای آلپاچینو آمده است. اولش خیلی خوشحال شدم اما بعدش راستش یک کمی ناراحت شدم که زودتر از من مرجان فهمیده است که آقای آل پاچینو آمده. به هر حال مرجان خیلی خوشحال بود و از خوشحالی پشت تلفن جیغ و جیغ می کرد آخرش گفت:  اگر می خواهی  مجید را ببینی بیا خانه ی استاد اخوت،  او هم خوشحال می شود، خودش گفته که تو را هم خبر کنم.
الان یک پاچه شلوارم را پوشیده ام و با دست چپم بدون آن که چیزی ببینم در حال پوشیدن آن یکی پاچه ام!  در عین حال دفترم را گذاشته ام روی طاقچه  با دست راستم و با مداد B4  طراحی ام این چیزها را می نویسم.
 حاشیه 11 تیرماه 66
آقای آل پاچینو را دیدم، لاغر و آفتاب سوخته شده بود موهای خوشگلش را هم که روی شانه اش می ریخت خیلی خیلی کوتاه کرده . یک کمی ریشش درآمده بود ولی لبخند همیشگی اش را داشت. چطور خودم را رساندم به خانه استاد اخوت خدا می داند، نصف راه را هم دویدم. ولی نزدیک خانه که رسیدم چند دقیقه ایستادم تا نفس تازه کنم. تا کسی نفهمد که با عجله آمده ام بخصوص استاد اخوت فکر نکند که خودم را کشته ام تا برسم به خانه شان. قبل رفتن برای این که دست خالی نروم رفتم مغازه بابا و خودم یک دسته  گل رز مهندسی قرمز با چند شاخه گل عروس سفید  درست کردم. آن قدری که بابا با تعجب گفت: این دسته گلی که درست کرده ای از همه آن دست گل های شل و وارفته ای که همیشه درست می کردی قشنگ تر شده. ولی همین که رسیدم نزدیک خانه استاد اخوت پشیمان شدم که چرا گل برده ام. یعنی با خودم گفتم: الان اینها می گویند بیا؛ ببین این دختره بی خود و بی جهت گل آورده و شاید منظوری داشته است و بخصوص استاد اخوت با خودش  بگوید: رنگ قرمز که رنگ عشق است و آن هم که عروس سفید حتما منظورش این است که به مجید بفهماند می خواهد با او عروسی کند!
برای همین  دم در خانه پشیمان شدم و دست گل را انداختم توی جوب آب جلوی خانه شان و بعد زنگ زدم. برای آمدن آقای آل پاچینو که معلوم شد چند روزی است آمده و امروز تازه برای اولین بار می دیدیمش چند نفر از دوستان خودش و استاد هم آمده بودند و یک مهمانی کوچک بود. دوستان خودش  دو نفر بودند ( هر دو مذکر) از دانشجویان دانشکده هنر که قبلاً با هم دریک دانشگاه درس می خواندند و بعداً بخاطر انقلاب فرهنگی درسشان نیمه کاره مانده بود و حالا دوباره یکی شان رفته بود دانشگاه و یک نفرشان را هم محروم کرده بودند. یعنی از دانشگاه اخراج شده بود. این اولین بار است که فهمیدم در دانشگاه هم ممکن است آدم را به خاطر کاری اخراج کنند. آخر فکر می کردم در دانشگاه دیگر به اندازه کافی بزرگ هستیم و به خاطر عقل رس شدنمان دلیلی برای اخراج وجود ندارد.
مه جبین خانم زن استاد، خیلی از دیدن من خوشحال شد من را سفت بغل کرد تازه وقتی من را بغل کرد با خودم گفتم: ای کاش دست گل به آن قشنگی  را دور نیانداخته بودم و می آوردم برای مه جبین خانم و هیچ هم کسی شک نمی کرد که در اصل دسته گل را برای که آورده ام! آرتور دوست ارمنی استاد اخوت هم بود که باز با هم کلی شوخی کردیم و من ماجرای رفتنم توی زیرشیروانی گاراژ را برایش تعریف کردم و او هم کلی کیف کرد و گفت: حاضر است چند سال صبر کند تا من به اندازه کافی بزرگ شوم تا بیاید خواستگاری من! گفتم: چه فایده دارد شما صبر می کنید من بزرگ شوم اما بعدش من باید با کسی ازدواج کنم که سن بابابزرگم را دارد. استاد اخوت هم خیلی خوشش آمد و کلی خندید و به آرتور گفت: خوردی؟ بفرما نوش جانت.
 البته مرجان هم بود با کلی آرایش خودش را خفه کرده بود و ادا اطوار لوس. درحالی که من آن قدر برای آمدن عجله داشتم که حتی درست و حسابی موهایم را هم شانه نکردم و فقط تند تند دو رشته ای بافتمشان و آمدم که همین باعث شد آرتور برایم با گیتارش یکی از شعرهای فریدون فروغی را  بزند و بخواند که اسمش بود"  دوتا چشم سیا داری، دوتا موی رها داری ... "
و بعد هم همه مان را مجبور کرد که هی همراهی اش کنیم و بگیم دوتا چشم دوتاچشم دوتا چشم سیا داری و...
آقای آلپاچینو آرام بود و  راستش خیلی هم با من گرم نگرفت، فقط یکی دوبار خیلی کوچولو! یک بار که در مورد سیاوش از من سوال کرد و یک بار دیگر هم در مورد کلاس نقاشی این که تمرین می کنم یا نه! و این که کتاب جدید چه خوانده ام.
راستش... آقای آلپاچینو  یک بار یک کاری کرد که کمی روحیه ام را خراب کرد، نمی دانم سرچه چیزی بود که دیدم دست مرجان را گرفت و کشید  و در گوشش چیزی گفت.
البته برای من زیاد هم مهم نیست. همین هم خوب است که آقای آل پاچینو آمده و لااقل می دانیم که همین جا پیش خودمان است.
اصلا زندگی من آن قدر پر از گرفتاری است که نمی توانم به عشق و عاشقی فکر کنم. من آن قدر دلتنگ سیاوش هستم که دیگر فرصت فکر کردن به هیچ بدبختی دیگری را ندارم و راستش الان باز هم دارم به سیاوش فکر می کنم و اشک می ریزم. 

هیچ نظری موجود نیست: